پسر ایران، نماد شیطان پرستی بود.
واقعیت از دوربین پلیس و توضیح فراجا درباره نماد پسر ایران در اغتشاشات.
به وقت 1:20
یک و بیست…
یک و بیست…
یک و بیست…
تپش شبی بود غریب، دلگیر، ناباورانه؛
زمانه شکست، جهان خم شد، گویی کمر تاریخ شکست،
که پس از آن، بلاها چون سیل، یکی پس از دیگری،
بر سر آدمیان فرود آمد؛
چنان که آیهای از قرآن زمزمه میکرد: السابقون السابقون.
آه کرونا…
آه جنگ…
آه غزه و لبنان…
آه داغ جگرسوز شهید رئیسی و یاران وفادارش…
آه سنگینِ سید حسن نصرالله…
آه سنوار، آه ابوعلی…
و هزاران آه از جنگ دوازده روزه،
هزاران خون پرپر شده که پلی شدند بر آسمان،
هرچند بهشت مأوای آنان است،
اما یادشان، شمعی جاوید در تاریخ،
و داغشان، آتشی است که بر دلها خاموش نمیشود.
و سردارانی که در این راه جان دادند؛
سلامی، باقری، حاجیزاده و یارانشان،
نامشان همچون ستارهای فروزان بر تارک تاریخ،
و خونشان، چراغی است که راه آینده را روشن میکند.
چه خوندلها که خوردیم،
چه فتنهها که اسقاطیل و شیطان بزرگ برانگیختند،
و چه غفلتها که جوانان را به ورطه فتنه کشاند.
هزاران آه و افسوس،
که چرا عبرت نمیگیرند؟
راستی سردار، میدانی؟
سوریه سقوط کرده است…
آه، چه میگویم؟
تو خود میبینی،
تو خود میدانی،
که جهان در آتش بلاها میسوزد،
و هنوز، هنوز کسی از این همه داغ،
درس نمیگیرد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت
شاید انسانهایی ساکت…
شاید بدانید که کفتار و شغال، کارشان همین است؛ دندان تیز کردن بر پیکرهای بیجان، مردهخواری در تاریکی. خیال میکنند حقیقت را میبلعند، اما این خیال را با خود به گور میبرند.
من اما دلگیرم، دلشکسته از جوانانی که جنگ دوازده روزه را دیدند و عبرت نگرفتند؛ از غزه و لبنان، از سوریه و عراق، از لیبی و همه خاکهایی که با خون هزاران شهید رنگین شد، اما در چشمشان تنها تصویری گذرا بود.
کلیپی دیدم که دلم را کشاند؛ صدایی که میگفت: «سپاهی بسیجی، داعشی ما شمایید؟»
و من به یاد آوردم جانفداهایی را که در جنگ دوازده روزه، قامتشان را سپر کردند و خونشان را بر زمین ریختند.
سپاهیانی که در مرزها، با برف و کوران یخ زدند، و آرزوی بزرگ کردن فرزندشان را به قبر بردند، شد داعشی؟
شاید انسانهایی ساکت…
- همانها که بیهیاهو، در سرمای مرزها ایستادند.
- همانها که بیادعا، در گرمای نبرد سوختند.
- همانها که بیصدا، جانشان را گذاشتند تا خاک وطن ذرهای کم نشود.
آنها مثل نخلهای بیسرند؛ ایستاده، سوخته، بیجان، اما حتی یک قدم عقب نرفتهاند.
مثل بلوطهای کهنسالند؛ ریشه در خاک، تنه در برابر آتش، و سایهشان بر سر ما، بیهیچ چشمداشت.
و امروز، چرا باید اعتراضات به آشوب کشیده شود؟ چرا باید کسانی که جانشان را کف دست گرفتند، به جای قهرمان، «داعشی» نامیده شوند؟
این وارونگی حقیقت، نه تنها بیانصافی است، بلکه زخمی تازه بر پیکر همان انسانهای ساکت است؛ کسانی که در سکوت، حقیقت را فریاد میزنند.
برای دیگران شاید تنها سربازانی خاموش باشند.
اما برای من، بیتردید انسانهایی واقعیاند؛ انسانهایی که بیهیاهو، در سکوت، به جهان هستی زندگی میبخشند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نیروهای_مسلح
نگذارید این روزها تکرار شود فتنه همان فتنه است بهانه و فرصتشان عوض شده…
بدون شرح
#چاهزاده
کودکی که خورشید شد
در مدینه، آسمان همچون جامی نیلگون بر سر زمین خم شده بود و نسیم، خبر تولدی را در کوچهها میپراکند. خانه امام رضا (علیه السلام) آکنده از نور بود؛ نوری که نه از چراغ، که از دل آسمان فرو میریخت.
در دهم رجب، کودکی چشم گشود؛ کودکی که هنوز زبانش به شیرینی مادر آشنا نشده بود، اما لبهایش به شهادت گشود:
«أشهد أن لا إله إلا الله…»
مردم حیران شدند؛ چگونه نوزادی چنین سخن میگوید؟
امام رضا (علیه السلام) با لبخندی که چون سپیده صبح دلها را روشن میکرد، فرمود: «شگفتیهای او از این بیشتر خواهد بود.»
سالها گذشت. کودک، قامتش چون سرو بالا گرفت، اما هنوز سنش به ده نرسیده بود. دشمنان گفتند: «چگونه خردسالی میتواند امام باشد؟» او، با کلامی که چون باران بر کویر دلها میبارید، پاسخ داد: «وَآتَینَاهُ الحُکمَ صَبِیّاً»؛ همانگونه که خداوند یحیی را در کودکی به نبوت رساند.
مجالس بغداد، شاهد بود که چگونه این جوان، با انگشتان نورانیاش پردههای جهل را میدرید. قاضیان و فقیهان، در برابر استدلالهایش چون شمعی در برابر خورشید خاموش میشدند. مردم، در نگاهش نه کودک، که دریای بیکران دانش را میدیدند.
اما کینه، همچون خنجری در تاریکی کمین کرده بود. معتصم، با زهر، گل جوانی را پرپر کرد. مدینه، در سوگ نشست؛ سوگی که هنوز در دل تاریخ میتپد.
پیکر پاکش را در کنار جدش، امام موسی کاظم (علیه السلام)، به خاک سپردند. از آن روز، کاظمین نه تنها شهری در بغداد، که آسمانی بر زمین شد؛ آسمانی که هر زائر، ستارهای از امید در آن میجوید.
زهرا مرادقلی
#,میلاد_امام_جواد علیه السلام
#کوتاه_نوشت
#به_قلم_خودم
وقتی ربنا زنگ میزند
در آشپزخانه بودم. صدای خرد شدن پیازها با خندههای دخترانم درهم آمیخته بود. ناگهان گوشی، صدای ربّنا را پخش کرد؛ همان نوای آشنا که پیش از اذان، دل را نرم میکند. دست از کار کشیدم. پیاز نیمهراه را در دیگ رها کردم، سر دیگ را بستم، گاز را خاموش کردم و دستانم را شستم.
دخترک بزرگم با تعجب پرسید: مامان، چرا گاز رو خاموش کردی؟ غذا درست نمیکنی؟
لبخند زدم و گفتم: جانم، گوش بده… صدای چی میاد؟
گوش سپرد و گفت: صدا گوشیته، دعا میخونه.
گفتم: آفرین. این یعنی وقت نمازه. باید وضو بگیرم و برم نماز بخونم.
با کودکانهترین منطقش گفت: خب بعد برو نماز.
خم شدم، نگاهش کردم و پرسیدم: اگر الان گاز رو روشن کنم و خاله زنگ بزنه، چیکار کنم؟
بیتامل و درنگ جواب داد: آخ جون خب جواب بده، بعد بده منم حرف بزنم.
دستم را روی شانهاش گذاشتم و آرام گفتم: نه دیگه گلم… خدا داره زنگ میزنه. خدا که شما دو تا بهشت رو به من داده و من خیلی خیلی به خاطر وجود شما خوشبخت و سعادتمندم. به نظرت درست باشه تلفن خدا رو جواب ندم، ولی تلفن خاله رو جواب بدم؟
چشمانش برق زد. سکوت کرد، اما همان سکوت، هزار کلمه بود.
در حال مقدمات نماز با خود میاندیشیدم که کودکان بیش از آنکه به حرفهای ما گوش دهند، به رفتارمان چشم میدوزند. آن لحظهی ساده در آشپزخانه، برای دخترم درسی شد که هیچ خطابهای نمیتوانست بیاموزد: نماز یعنی اولویت، یعنی پاسخ به دعوت خدا پیش از هر تماس دیگر.
به راستی که والدین وقتی در عمل نشان میدهند که ارزشها بر همهچیز مقدماند، فرزندان بیآنکه بفهمند، همان ارزشها را در جان خود میکارند. درست مثل نهالی خاموش که روزی در دل ما کاشته شد و حالا در دل نسل بعدی جوانه میزند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مادرانگی
#روزنوشت📝
