فرزند، نغمهای از آسمان در خانهی خاکی ماست…
در جهانی که هر روز پر از هیاهو و سرعت است، صدای خندهی یک کودک، آرامترین موسیقی زندگیست.
فرزند، نه فقط ادامهی نسل، که ادامهی عشق، امید، و ایمان ماست.
او آینهایست که در آن، مهربانیمان را میبینیم، و چراغیست که راه فردا را روشن میکند.
فرزند داشتن، یعنی پذیرفتن مسئولیتی مقدس؛
یعنی کاشتن بذر محبت در دل خاک زندگی، و دیدن شکوفههای لبخند در بهار آینده.
یعنی ساختن جهانی بهتر، با دستان کوچک اما دلهای بزرگ.
اگر روزی دلت خواست ردپایی از خود بر جای بگذاری،
فرزندی بیاور…
تا نامت را با عشق زمزمه کند،
و راهت را با نور ایمان ادامه دهد
#به_قلم_خودم
#فرزندآوری
#ایمان

در سرزمین خورشید، جایی که تاریخ با خون شهیدان و دعای مادران آمیخته است، قامت رهبری فرزانه چونان سرو بلند ایستاده است؛ نه از باد میهراسد، نه از طوفان میلرزد. او نه تنها نگهبان مرزهای جغرافیایی، بلکه حافظ مرزهای ایمان، عزت و کرامت انسانی است.
صدای او، صدای حکمت است؛ آرام اما نافذ، نرم اما استوار. در نگاهش، روشنی راه است و در کلامش، طنین عهدی که با خدا و خلق بسته است. او نه برای خویش، که برای امت نفس میکشد؛ نه برای قدرت، که برای هدایت.
رهبریاش، ترجمان صبر انبیاست و تدبیر اولیاء؛ در روزگار فتنه، فانوس راه است و در شبهای تردید، پناه دلهای مؤمن. او با قلمی که از نور حکمت تر شده، و با دلی که از درد مردم لبریز است، کشتی این ملت را از امواج سهمگین عبور میدهد.
ای رهبر عزیز، ای سایهبان آرامش این خاک، دعای مادران شهید و اشک شبزندهداران، پشتوانه گامهای توست. ما با تو عهد بستهایم؛ عهدی از جنس ایمان، از جنس خون، از جنس عشق به وطن.
#به_قلم_خودم
#سید_علی_خامنه_ای
#رهبر_معظم_انقلاب
#رهبر
#حکمت
#دردانه

صبح بدون امام زمان،
مثل طلوعیست بیجهت،
روشن، اما بیقرار؛
گرم، اما بیپناه.
پرندگان میخوانند،
اما آوازشان بیپاسخ میماند.
نسیم میوزد،
اما عطرِ عدالت را با خود ندارد.
زمین بیدار میشود،
اما آسمان هنوز خوابِ ظهور را میبیند.
دلها به دعا میافتند،
اما هنوز صدای «أنا بقیة الله» را نشنیدهاند.
و ما،
در این صبحِ بیمنجی،
با چشمانی خیس و دستانی رو به آسمان،
دعای فرج میخوانیم،
تا شاید همین دعا،
زمینهسازِ آمدنش باشد
#به_قلم_خودم
جمعه و شنبه و باز هم نیامدی…
جمعه آمد، با آن سکوت سنگینش، با آن آسمان ابری که انگار بغض کرده بود از نیامدنت. کوچهها خلوت بودند، دلها پر از زمزمه. صدای اذان که پیچید، انگار همه چیز در جهان ایستاد تا شاید تو بیایی… اما نیامدی.
شنبه هم آمد، بیخبر، بینشانه، بیتو. خورشید طلوع کرد، اما گرمایش بیرمق بود. گویی خودِ آفتاب هم دلتنگ بود. مردم به کارهایشان برگشتند، اما دلها هنوز در جمعه مانده بود، در همان لحظهای که امید داشتند صدای قدمهایت را بشنوند.
ای صاحب زمان…
ما هر هفته را با جمعه آغاز میکنیم، نه برای استراحت، که برای انتظار. هر شنبه را با حسرت میگذرانیم، نه برای شروعی تازه، که برای مرور نیامدنت.
دلهایمان تقویم شدهاند:
جمعه، امید؛
شنبه، آه؛
و باقی روزها، تکرار همین دو واژه.
تو نیامدی، اما ما هنوز مینویسیم. هنوز میخوانیم. هنوز دعا میکنیم.
شاید روزی، همین جمعهای که میآید، صدای گامهایت کوچهها را پر کند.
شاید شنبهای، دیگر حسرت نباشد، که شکر باشد از آمدنت…
#به_قلم_خودم
شامِ بیمدافع؛ میلاد بانوی نور
میلاد بانویی است که صبر را معنا بخشید، استقامت را تجسم کرد، و ایثار را در میدان بلا به تصویر کشید. بانویی که وصفش در واژهها نمیگنجد؛ لایوجد فی الوصف…
او الگوی تمام پرستاران است؛ نمادی از عشق، محبت، و خدمت بیمنت. بانویی که در دل شبهای کربلا، با نگاهی آرام، طوفانها را رام کرد. بانویی که با صدای استوارش، کاخ ظلم را لرزاند و با کلامش، پردههای نفاق را درید.
اما امشب، شام دوباره در تب و تاب است…
شامیان حرم را دوره کردهاند، چراغهای حرم بانو خاموشاند، و جسارتها دوباره آغاز شدهاند.
دیگر خبری از مدافعان نیست،
از آن دلیرانی که جان را سپر حریم کردند،
از آن عاشقانی که خاکِ بینالحرمین را با خون وضو گرفتند.
امشب، حرم در غربت است،
و زینب، دوباره تنهاست…
اما مگر میشود بانویی چون او را خاموش کرد؟
او که در دلِ آتش، پرچم حق را برافراشت،
او که با نگاهش، یزید را شکست داد،
او که با صبرش، کربلا را جاودانه کرد…
ای بانوی نور، ای اسوهی عشق،
میلادت، میلاد روشنی است در دل تاریکیها،
میلاد تو، تولد امید است در شامِ بیفریاد.
تو زندهای، برای همیشه…
در دل پرستاران، در قلب عاشقان،
در نگاه هر مادری که شب را با دعا به صبح میرساند.
🌹 میلاد حضرت زینب کبری (سلاماللهعلیها) مبارک باد
بر تمام دلهایی که هنوز برای حرم میتپند،
و بر تمام چشمهایی که با نام تو اشک میریزند…
#به_قلم_خودم
#میلاد_حضرت_زینب سلام الله علیها
ان شاء الله به زودی
#محاکمه_روحانی
#محاکمه_ظریف
#مطالبه_گری
باز شب، چادر سیاهش را بر زمین گسترده، و من در سکوت پرهیاهوی خانه، پس از روزی پر از دلمشغولی و تکرار، باز با نبودنت روبهرو شدهام. ندیدنت، نداشتنت، و نالایق بودنم برای دیدارت، غمی سنگین بر جانم نشانده که گویی استخوانهایم را میفشارد.
با خود میپرسم امروز چه بود؟ چگونه گذشت؟ و باز همان پاسخ تکراری ذهن، مرا درهم میشکند:
اگر خوب بود، نشانی از او مییافتی… افسوس، و صد افسوس…
برای فردا برنامه میچینم؛ اگر صبح را دیدم، با نام خدا آغازش کنم و با یاد او به پایان برسانم. اما شیطان در گوشم نجوا میکند: مگر برای امروز برنامه نداشتی؟ چه شد؟ کدام را عملی ساختی؟ بگذار زمان خودش برود، بیبرنامه… تلاش بیهوده نیست، اما اکنون وقت استراحت است، بیهوده ننویس…
آه، چقدر خستهام… گویی صدای شیطان درونم جا خوش کرده، بیآنکه بدانم، مرا به دیروز میبرد، به سختیهایش، به نگرانی فرداها…
به مادرم فکر میکنم، عزیزتر از جانم، به عمل سرپاییاش، به دردهای دیروزش، به ویروسی که ده روز است مهمان خانهمان شده…
و چند دقیقهای، شیطان آنچنان نامحسوس زمان را از چنگم ربود، آرام و بیصدا…
خستگی جسمم را فرا گرفته، و نبودنت روحم را فرسوده.
میدانم روزی خواهی آمد… نمیدانم آن روز را درک خواهم کرد یا نه…
دعا کن برایمان، تا لایق دیدارتان شویم، و دعای مادرتان شامل حالمان گردد.
اللهم استعملنی فیما خلقتنی له…
اللهم عجل لولیک الفرج
#به_قلم_خودم
#روایت_نویسی