وقتی آسمان در مکه لبخند زد
شب، بر سر مکه چادر کشیده بود، اما نه از جنس شبهای دیگر، بوی خاک بارانخورده در هوا نبود، ولی نسیمی میوزید که انگار غبار قرنها بیخبری را از رخسار زمین میشست.
حضرت آمنه سلام الله علیها در خلوت خانه، سنگینی مبارکی را در دل احساس میکرد که نه درد داشت و نه خستگی، دوران حمل، برای او شبیه عبور از یک خواب آرام بود؛ بیآنکه مثل زنان دیگر حجاز، در آتش گرمای مکه و سختی روزگار بشکند. فرشتهای که پیشتر در آستانهٔ خواب و بیداری بر او نازل شده بود، در گوش جانش نجوا کرده بود: تو به سرور این امت بارداری… و حالا وقت تحقق آن وعده بود.
لحظه میلاد که رسید، ناگهان پردهها از جلوی چشم جهان کنار رفت. نوری بلند شد؛ نوری نه از جنس آتش، بلکه از جنس روشنایی محض. چنان درخشان که قصرها و بازارهای دوردست شام از دل تاریکی سر برآوردند و در چشم حضرت آمنه سلام الله علیها درخشیدند. کودک که به دنیا آمد، دستهای کوچکش را بر زمین تکیه داد و سر به سوی آسمان برافراشت؛ انگار از همان نخستین نفس، پیوند زمین و آسمان را گواهی میداد.
در همان دم، در دوردستها، بنیان جهان کهنه لرزید. ایوان کسری ترک برداشت و سیزده کنگرهاش فروریخت؛ آتشکده فارس که هزار سال بیوقفه شعله کشیده بود، خاموش شد؛ دریاچه ساوه فرو رفت و شیاطین از رفتوآمد به آسمانها رانده شدند.
اما زیبایی این ارهاص و حادثه شگفتانگیز در لرزیدن کاخها یا خاموشی آتشها نبود؛ در این بود که جهان داشت آماده میشد. عالم، پیش از آنکه بانگ دعوت خاتم را بشنود، طعم حضورش را چشید. زمین پیریزی میشد برای حادثهای بزرگتر؛ برای آمدن کسی که قرار بود سقف بشریت را بالا ببرد و حرا را به تمام جهان متصل کند.
ولادتش، نه فقط تولد یک انسان، که آغاز فرو ریختن تمام بتهایی بود که انسان بر فراز غرور و جهل خود ساخته بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
بلوچ اصیل ایرانی
قوم بلوچ در طول تاریخ همواره به نام، حیا، ناموسپرستی و پایبندی به ارزشهای والای اخلاقی و الهی شناخته شده است. اصالت بلوچ، تنها به زبان و لباس سنتی نیست؛ بلکه در غیرت، نجابت و ایستادگی پای احکام الهی معنا پیدا میکند. مردان و زنان بلوچ همواره پاسدار حریم حیا بودهاند و بر حفظ حرمت و پوشش، چه برای هماستانی و چه برای هر میهمان و واردشوندهای، تعصبی مقدس و برحق داشتهاند.
اما امروز، مشاهدهی بیتفاوت شدن نسبت به رفتارهای خلاف حیا و کمرنگ شدن آن غیرت ریشهدار، زنگ خطری برای اصالت و فرهنگ این دیار است. اگر کسبکارها، بازارها و جوامع محلی در برابر ولنگاری و بیحرمتی به احکام خدا سکوت کنند، تدریجاً سنگر حیا و وقاری که اجداد این سرزمین با جان و آبرو از آن پاسداری کردند، تضعیف خواهد شد.
#بلوچ
#بلوشی
ققنوس گمنام جهاد
او شبح سرخ شبهای خفقان بود؛ مردی که ساواک سالها به دنبال رد پایش، سایهها را تیر میزد، اما او چون نسیم از میان تارهای عنکبوتی دستگاه امنیتی میگذشت.
شهید سید علی اندرزگو، آینهدار نور در ظلمتکدهی طاغوت بود؛ عبدی صالح که نه در بند عناوین دنیوی گنجید و نه مرغ روحش به زرقوبرق خاک پر بست. او دهها هویت را نه برای پنهان شدن، که برای پاسداری از ودیعهی حق و استمرار مبارزه بر دوش کشید؛ گاه در کسوت طلایهداری در حوزههای قم، گاه در هیئت بازرگانی گمنام در کوچهپسکوچههای مشهد و گاه شبیهخوانی هوشمند که در مسلخ حسنعلی منصور، مسیر تاریخ را عوض کرد. او با بیستوچهار شناسنامه زیست.
بیستوچهار شناسنامه، تنها نقابهایی بر رخسار دنیوی او بودند؛ حالآنکه در دیوان عرش، تنها با یک نام شناخته میشد: «مجاهد فیسبیلالله».
وجودش بسان سیمرغی بود که هر بار از میان خاکستر یک هویت، با نامی تازه پر میکشید و خواب شاه را پریشان میساخت.
حماسهٔ او، تصویر رودی بود که هرگز به سد تعقیب و بنبست ننشست. تا آنکه در افطار 19 رمضان با عطش روزه داری، هنگامی که صیادان ساواک در خیابان سقاباشی بر او تاختند، آخرین سیمای خویش را متولد ساخت. او در بارش بیامان تیرها، چون درختی تنومند بر خاک افتاد، اما پیش از آنکه جان به جانآفرین تسلیم کند، اسناد و شمارههای راز را با آمیزهای از خون خویش و بلعیدن کاغذها در هم آمیخت؛ تا آخرین جرعهٔ حیاتش نیز سپری باشد برای امانت یارانش.
شهید اندرزگو رفت، اما یادش چون کلامی سرخ بر پیشانی تاریخ مبارزه باقی ماند؛ مردی که تمام یک تشکیلات را در جان خویش جای داده بود و مرگ را نیز به زانو درآورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#شهید_سیدعلی_اندرزگو
#مدار_نوشتن
زانو زده در زنگ بی کرانگی
گاهی غروب، زمان نمیشناسد؛ همین که جای خالیتان در زوایای روز پررنگ میشود، تمام لحظهها همرنگ غروب جمعه میگردند. سنگین، ساکت و پر از حسرت.
چشمها ایستادگی را تمرین کردهاند، اما هر بار که تصویری، صوتی یا تکه ویدیویی از شما بر صفحه نقش میبندد، انگار بغضهای کهنه دوباره بیدار میشوند. صدای شکستن استخوانسوز دل را در جزبهجز وجودم میشنوم.
شاید هرگز آن فرزند خلف و شایستهای که باید، نبودهام؛ اما رفتارم درست شبیه همان شاگرد ته کلاس است. همان که معلمش را از ته دل دوست دارد؛ کسی که شاید اسمش هیچوقت در صدر لیست شاگرد اولها نیاید، اما هر روز صبح به عشق نگاه معلمش بیدار میشود، قدمهایش را استوارتر برمیدارد و برای بهتر شدن، از پا نمیافتد. عشق شما تنها انگیزهای است که مرا در این مسیر، پویا و تلاشگر نگه میدارد.
دلتنگم و از درون میسوزم، اما مکتب شما مکتب صبوری است. چشمهایم از کلاس درس شما یاد گرفتند که ایستادگی کنند؛ عهد بستهام این اشکهای پرچمدار، تا روز فتح، تا روز روشنایی و بازگشت شما، در هیچ محفل نااهلی بر صورت نریزند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی
روایت پدر موشکی
روایت آتش بر تن شب، نور در بال آسمان، آدمهایی هستند که خواب فردا را از چشمان زمین میدزدند تا آسمان خانهشان یک دم ابری نشود. او از همان بچگی تهران، وسط روضهها و تکایای خیابان سرچشمه، یاد گرفته بود که برای ایستادن، نباید به عصای دیگران تکیه کرد. روزگاری که توپخانههای جبههٔ جنوب غرش میکردند و آتش صدام سقف خانهها را بر سر مردم میآورد، شهید طهرانیمقدم دست خالی در خوزستان ایستاده بود و به افقهای دور مینگریست؛ به روزی که دست این آبوجرعه، از همیشه درازتر و مشتش محکمتر باشد.
جنگ که تمام شد، برای خیلیها قصه به پایان رسید، اما برای او تازه ابتدای یک مسیر بیبازگشت بود. حسن، جبهه را از دشتهای اهواز به کارگاههای خاموش و سوله ساخت موشک برد. در روزهایی که تحریم، سیمخاردار را هم دریغ میکرد، او در سرش رویای شهاب میپروخت. از شهاب ۱ و شهاب ۲ در آن دههٔ هفتاد پر غربت شروع کرد؛ قدم به قدم، سانتیمتر به سانتیمتر، فلز را رام کرد و آتش را به خدمت گرفت تا شهاب ۳ و سوخت جامد سجّیل متولد شدند. او فقط موشک نمیساخت؛ او داشت غرور ملی را از نو قالبریزی میکرد.
نگاهش فقط به زمین نبود؛ دیدهبان بیدار آسمانها بود. پایههای باور به خودکفایی پهپادی و اقتدار هوایی امروز از شاهکارهای سری شاهد تا پرندههای شناسایی فطرس و ابابیل همه از همان بذرهایی بود که دستان پر تاول او و یارانش در خاک گمنامی کاشتند. مردی که غرور مهندسی را با خضوع سجاده در هم آمیخته بود و تا آخرین نفس، لحظهای از نوآوری و رسیدن به لبه علم نترسید.
۲۱ آبان ۱۳۹۰، زمانی که صدای انفجار زاغه ملارد آسمان تهران را لرزاند، او رفت تا ملحق شود به همان ستارگانی که سالها راهنمای شبهای تاریکش بودند. اما آتشی که او روشن کرد، خاموششدنی نبود. خطی که از دستهای او آغاز شد، امتداد یافت تا به سرعت هایپرسونیک فتاح و اقتدار نفوذناپذیر امروز رسید. پدر موشکی ایران رفت، اما هر بار که آسمان این دیار با اقتدار و آرامش میتپد، رد پای مردی در آن پیداست که به ما یاد داد چگونه روی پای خود بایستیم و به افقهای دور دست پیدا کنیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
#شهید_حسن_طهرانی_مقدم
#پدر_موشکی_ایران
پاسداری از آخرین مشکات ولایت
در جان تاریخ، لحظاتی هست که تمام عالم در نقطهای باریک و گردنهای سخت به هم پیوند میخورد. روزگار امامت حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، همان گردنهی سرنوشتساز بود؛ مجاهدتی خاموش اما شگرف برای زنده نگهداشتنچراغ هدایت و حفظ جان پربرکت آخرین حجت خدا.
سامرا نه صرفاً یک شهر، که پادگانی فراگیر و حصاری سفتوسخت از ستم عباسیان بود. دشمنان روشنایی، تمامی همت خویش را گمارده بودند تا رشتهی امامت در این معبر تاریخی بگسست؛ خانه امام زیر مراقبت چشمهای تیزبین عسسها ( نگهبانان شب) قرار داشت و آنان در پی محو امیدی بودند که وعدهاش زمین را پر از عدل میساخت. اما تدبیر الهی امام عسکری (علیه السلام) بر تمام این حیلهها سایه انداخت.
حضرت با روشی بیدارگرانه و درایتی بینظیر، از سویی شیعیان را برای زیستن در عصر غیبت آماده ساخت و از سویی دیگر، خورشید نوظهور ولایت را به خواص اصحاب نشان داد تا حجت خدا بر مؤمنان تمام شود.
راز ماندگاری این خط نورانی، در همان لحظهی سرخ شهادت نیز رخ نمود. در روزی که عباسیان با تظاهر و ظاهرسازی در پی کتمان جنایت خویش بودند و کسانی چشم به غصب مقام ولایت داشتند، خورشید مهدوی از پشت ابر برآمد؛ کودکی با سیمای مهتابی، ابروانی کمان و گامهای پرصلابت، بر پیکر مطهر پدر نماز خواند و نشانیهای پنهان نامهها را آشکار ساخت تا نه تنها شیعیان دلسوخته، که تمام تاریخ بداند زمین هرگز از حجت الهی خالی نخواهد ماند.
سلام بر امام حسن عسکری (علیه السلام)، آن پاسدار راستین نور، که با غربت و پایداری خویش، جان جهان را به امتداد سبز مهدوی پیوند زد و پرچم عدالت را برای رسیدن به دستامام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استوار نگاه داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
غروب خورشید سامرا
غروب هشتم ربیعالاول، غربت بر آسمان سامرا سایه میافکند و زمین، داغدار پرواز ستارهای میشود که روشنیبخش شبهای تار امت بود. حضرت امام حسن عسکری (علیهالسلام)، آفتاب بلندپایهای که در حصار بیرحمی و دیوارهای ستم، روشنیبخش دلهای مشتاق بود، در بیستوهشتسالگی، جام شهادت را سر کشید و جهان اسلام را در سوگی عمیق فرو برد.
او که نامش یادآور طهارت، فضل و صدق بود، در کوتاهترین دوران امامت در میان اختران تابناک ولایت، بار سنگین هدایت امتی را بر دوش کشید که در میان امواج فتنههای اعتقادی و تندبادهای ستم عباسیان سرگردان بودند. با آنکه دشمنان روشنایی، او را در لشکرگاهی محصور کرده بودند تا مسیر هدایتش را مسدود سازند و فروغ امیدی را که وعده داده شده بود خاموش کنند، اما چشمهسار حکمت و معرفت او از پس دیوارهای حصار نیز جریان یافت.
امام عسکری (علیه السلام) در همسایگی بیمهریها، با درایتی آسمانی، زمینهساز بزرگترین تحول تاریخ شد و جامعه را برای دوران غیبت فرزند گرامیاش، آخرین حجت الهی، آماده ساخت. او شبکهای گسترده از دلهای خریدار حق را هدایت نمود و چراغ دین را در برابر ظلمت فتنهها و تردیدها فروزان نگه داشت.
امروز، مسلمانان سوگوار پدری هستند که مهربانیش پناه بیپناهان بود و صلابتش، کابوس ظالمان. با شهادت این امام همام، قطرههای اشک بر گونههای شیفتگان اهلبیت (علیه السلام) جاری است و دلها در انتظار موعودی میسوزد که یادگار اوست و مرهمی بر زخمهای کهن بشریت.
سلام بر مظلومیتت ای صاحب فاضل و زکی سامرا و سلام بر آن روز که فرزندت برمیخیزد و پرچم عدل تو را بر فراز جهان میافرازد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
ترک بر سقف استقلال
خیابانهای مرداد، همیشه بوی غبار و گرما نمیدهند؛ گاهی بوی حادثهای را میدهند که در سنگفرشها حبس شده است. اگر بخواهیم آن روز را نه در قالب اعداد و تاریخها، بلکه در شکل یک تصویر مجسم ببینیم، ۲۸ مرداد شبیه خانه بزرگی بود که درهایش را به روی باد باز گذاشته بودند، به امید آنکه هوای تازه به اتاقها بیاید؛ اما ناگهان طوفانی از چند سو وزیدن گرفت.
دستهایی از آنسوی حصارها، چراغهای ایوان را یکبهیک خاموش کردند؛ ناآرامی را به داخل خانه فرستادند و بستری ساختند تا همسایگان دیروز و ساکنان همان خانه، روبروی هم بایستند. صداهایی که تا دیروز در صحن خانه از آزادی و استقلال میگفتند، در میان غبار خیابان و هایوهوی طغیانهای دستساز گم شدند.
ساعتهای پایانی آن روز، شبیه فرو افتادن یک پرده سنگین بر صحنهای بود که تازه داشت تمرین ایستادن روی پای خود را یاد میگرفت. دیوارهای خانه شماره ۱۰۹ لرزید و فروریخت و با افتادن آن دیوارها، نه فقط یک دولت، بلکه روبان نازک امیدی که جامعه برای تمرین مشروطه و تصمیم مستقل بافته بود، گسست.
شاهین ترازو به یکباره چرخید. آنهایی که در بیرون ایستاده بودند، کلیدهای دستخورده را دوباره در قفلها چرخاندند و سایهای از مراقبت و سکوت بر سر حیاط پهن شد. از آن روز به بعد، سکوت خیابانها دیگر یک آرامش طبیعی نبود؛ انتظار سنگینی بود که در حافظه دیوارها باقی ماند، زخمی که نشان داد وقتی سقف یک خانه از درون دچار ترک شود و پنجرههایش در برابر بادهای بیرونی بیدفاع بماند، فروریختنش دیگر تنها یک حادثه نیست، بلکه آغاز قصهای تازه و پرچالش برای تمام اهل آن خانه است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
عزم بیداری
چهل روز گذشت و داغ سرد نشد، چهل روز از سپردن پیکر پاکت به آغوش سرد خاک سپری شد، اما این سوز سینهسوز، نه فروکش کرده و نه رنگ کهنگی به خود گرفته است. مگر داغ بیکسی و یتیمی تمامشدنی است، آقا جان؟ هرقدر که میگذرد، این دردمندی ریشهدارتر میشود، با هر طلوع، جای خالی تان عمیقتر در جانم حس میشود؛ اما در دل همین جای خالی تان، عزم و ارادهای فولادین و استوار دخیل بسته است تا در مسیری که روشنیبخش آن بودید، گام بردارم. همین وفاداری ریشهدار است که امروز پای مرا در گام نهادن به راهت استوارتر و نگاهم را به مشعل هدایتتان خیرهتر میسازد؛ مگر میشود مگر میشود فرزند، رسم عشق را از پدر بیاموز و مهر شما در رگهایش جاری باشد و سر از اطاعت گفتارتان برتابد؟
امروز، دل را کارگاه نقش زدن به وصایات و بیاناتتان کردم، با تمامی وجود، چشم بر بیاناتتان دوختهام تا کلامتان را در لحظهلحظهی زندگی متجلی سازم وجامهی عمل به آن بپوشانم؛ چه در حریم مقدس و پرمهر خانه که سنگر انسانسازی است و چه در میدان آگاهانه و عزتمندانهی اجتماع و بزنگاههای سخت و باریکتر از مو.
این جگر گوشهها و فرزندانمان را نه فقط برای آرامش امروز، که بهعنوان سربازانی مخلص، فداکار و جانبرکف برای عزت اسلام، پاسداری از ایران جان زیر سایه دعای خیر شما پرورش میدهیم تا بال و پر ایران جان باشند و طلیعه دار صبح ظهور و فتح نهایی حضرت صاحبالزمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف).
تمام هستی، نفسها و روز و شبمان را وقف این مسیر پرنور میکنیم؛ به این امید که از آن سوی آسمانها، چشمان پدرانهتان به ما دوخته شود و دعای بارانیتان برای عاقبتبهخیری و نیل به آن مرگ تاجرانه و معراج شهادت، توشه و روشنایی راهمان گردد. ان شاءالله
✊🏻✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#پل_کلمات
#مدار_نوشتن
ماه در سایه شمس
آفتاب خراسان در آغوش خاک آرام گرفت، اما روشنی راهش هرگز خاموش نخواهد شد.
امروز چهل روز است که قلب امت، در رواق دارالذکر حرم امام رضا (علیه السلام)، مجاور همیشگی خورشید هشتم شده است. پدر معنوی ما، همچون سروی کهنسال و استوار در خاک پاک توس ریشه دواند تا سایهٔ غیرت و هدایتش برای همیشه بر سر این دیار باقی بماند.
سالها پیش، معمار کبیر انقلاب، امام خمینی (رحمه الله) چه زیبا حقیقت وجودش را در آینهٔ تاریخ دید و فرمود: «اگر تمام دنیا را بگردید، کسی مثل آقای خامنهای را پیدا نخواهید کرد.» و روزگار ثابت کرد که جهان، دیگر نظیر آن صلابت، صفا و حکیم فرزانه را به خود نخواهد دید.
چهل روز از به خاک سپردنت، گذشت، اما یاد و راهت در بند بند وجودمان جاری است…
✍️ زهرا مرادقلی
#سید_علی_خامنه_ای #رهبر_شهید #رواق_دارالذکر #چهلمین_روز #انتقام
تک فرزندی
سکوت، مثل غباری سنگین، روی تن خانه نشسته بود. ساعت دیواری با صدای بیوقفه و منظمش، رفتن زمان را به رخ میکشید؛ صدایی که در فضای خالی سالن میپیچید و تنهاییاش را عمیقتر میکرد. نه صدای خندهای بود، نه همبازی و همسالی که قدم به قلمرو بازیهایش بگذارد. والدینش سرکار بودند و او در میان این دیوارهای صامت، با اسباببازیهای بیروحش روز را به عصر رسانده بود.
حوصلهاش نه فقط سر رفته، که لبریز شده بود. حتی فکر کردن به رفتن به خانه اقوام و میهمانِ چندساعتهی این و آن بودن هم دیگر آرام ش نمیکرد. او محتاج یک همسفر همیشگی بود؛ یک خواهر یا برادر از جنس خودش، رفیقی ثابت و دائمی که سهمی برابر از این خانه و زندگی داشته باشد، نه فقط همبازی چندساعتهی روزهای تعطیل.
با صدای نزدیک شدن قدمها در راهرو و صدای آشنای کلید پشت درب ورودی، زمان به حرکت درآمد. پیش از آنکه چرخش کلید تمام شود و قفل باز گردد، او تمام چراغها را خاموش کرد و خانه را در سوتوکوری مطلق فرو برد. سپس با سرعتی شبیه به نور، خودش را به اتاقخواب والدینش رساند.
به سمت پنجره رفت، پرده کشیده شده را اندکی کنار زد و پاهای کوچکش را با تعادلی ظریف روی شوفاژ پشت پردهدقرار داد. تخت کنار پنجره در نیمسایهی اتاق، گواه آرامش دروغین خانه بود، اما او آنجا، در فاصلهی باریک میان شیشه و پارچهی پرده ایستاده بود تا غیبتش، ناگهان چشمها را به جستجو وادارد.
او میخواست با این پنهانشدن خودخواسته و خاموش کردن تمام صداها، پرده از حقیقت بزرگتری بردارد. پاهای کوچکش روی لبهی فلزی شوفاژ، تنها ایستادن بر یک سکو نبود؛ فریادی بیصدا و استعارهای عمیق بود از کودکی که از تکرار سایهها خسته شده، روی لبهی انتظار ایستاده و میخواهد تنهایی پرحجم و سنگینش را به گوش والدینش برساند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
رشتههای نامرئی یک روز شلوغ
کتاب قطور را روی میز میگذارم. همیشه همینطور است؛ تا کلمات را با صدای بلند در فضای خانه رها نکنم، انگار معنایشان در ذهنم تهنشین نمیشود. صدای خودم که در اتاق میپیچد، حواسم جمعتر میشود و تمرکزم برمیگردد. نگاهم از روی خطوط کتاب سر میخورد و به میانهی اتاق میافتد. دو دخترم با آن انرژی تمامنشدنیشان، در حال ساختن یک قلعهی خیالی با چادرها و بالشتکهای خانه هستند. صدای خندهها و همهمهی بازیشان در هم میپیچد و تمام فضای خانه را پر میکند.
گاهی با خودم فکر میکنم ساختن زندگی در این شهر، شبیه به نوشتن یک داستان طولانی و پرفرازونشیب بوده است؛ روزهایی پر از کشمکش و فصلهای سخت که سطر به سطر کنار هم نشستند تا در نهایت، نقش ماندگار این خانه را خلق کنند.
دوباره نگاهم را به کلمات کتاب گره میزنم. صدایم را کمی بالا میبرم تا در همهمهی شادمانهی بازی دو کودکم گم نشود. آنها با دستان کوچکشان قلعهشان را بالا میبرند و من، صفحه به صفحه، دنیای درونم را. در همین نقطهی تلاقی بلند خواندنهای من و خندههای بیملاحظهی آنهاست که احساس میکنم این چاردیواری، با تمام هیاهویش، امنترین و زیباترین اقلیم دنیاست.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
🌹 بسم الله الرحمن الرحیم 🌹
امشب و فردا شب، خیابانها بیش از هر زمان دیگری به قدمهای استوار و حضور بیدار ما نیاز دارند. در برابر هیاهوی بیاساس و فراخوانهای پوچ بدخواهان و معاندان، نشستن و تماشا کردن جایز نیست. حضور ما، خط باطلی است بر تمام نقشههایی که برای برهم زدن آرامش و اتحادمان کشیدهاند. یک حضور ساده، کوهی از توطئه را ویران میکند.
از شما میخواهیم هر کسی را که میتوانید؛ از خانواده، دوستان و آشنایان، با خود همراه کنید و به میدان بیاورید. بیایید امشب و فردا شب، شانه به شانه هم در محل تجمعات حاضر شویم و تا پاسی از شب در خیابانها بمانیم. تاریکی شب، با حضور پرشور و بیدار ما روشن خواهد شد.
ما میمانیم تا با اقتدار نشان دهیم که این میدان هرگز خالی نیست و این آب و خاک، نگهبانانی بیدارتر از همیشه دارد. بودن ما در کنار هم، یعنی پایان تمام نقشههای شوم آنها.
وعده دیدار ما: حضور پرشور و خانوادگی در تجمعات امشب و فردا شب، تا دیروقت.
✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷✊🏻🇮🇷
✍️ زهرا مرادقلی
#دعوت_به_حضور
ریشههای ملتهب، راههای ناتمام
سختی و سنگلاخ راه نبود که مرا از پا انداخت؛ زقزق بیامان دندانی بود که تمام جهانم را در یک نقطهی ملتهب و پردرد مچاله کرد. تلفیق این مسیر طاقتفرسا از بیرون و آن درد عمیق از درون، بیماری شدیدی شد که عاقبت مرا به زانو درآورد. اما در میانهی این تب و توقف اجباری، یک حقیقت را خوب فهمیدم: تا زمانی که دردهای ریشهدار و عفونتهای پنهان درون را التیام نبخشی، پاهای خستهات در هیچ جادهای به مقصد نخواهد رسید.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
هوای بهشت
به نظرم هوای بهشت، شبیه هوای دم صبح یا بعد از نماز مغرب صحن انقلاب است؛ همان حالتی که در آن آدم احساس میکند، انگار روحش از پیلهی تمام دلشورهها بیرون آمده و در اقیانوسی از نور و طمأنینه شناور شده است. مثل لحظهای که مسافری خسته، پس از سالها دویدن در غبار جادهها، بالاخره بارش را بر زمین میگذارد و کولهبار سنگین چه میشودها از روی شأنهاش میافتد.
در آن هوای متبرک، هر دم و بازدم، شبیه جلا دادن به پنجرهی گرفتهی دل است. خنکای سنگهای مرمر زیر پا، تمام التهاب روزمرگیها را مینوشد و صدای نرم زمزمههای پیرامون، مانند باران اردیبهشت، گرد غریبی و تنهایی را از تن میشوید. گویی زمان در نقطهای شگفتانگیز ایستاده تا تو فقط به یاد بیاوری که فراموشنشدهای؛ که دستهایی پنهان اما استوار، تمام شکستگیهای وجودت را کنار هم میچیند و نادیدهترین دردهایت را آغوش میکشد.
آنجاست که میفهمی بهشت، پیش از آنکه جغرافیا یا سرزمینی در دوردستها باشد، همین حال خوش بیوزنی است؛ همینکه لحظهای چشمهایت را ببندی، عمیق نفس بکشی و ببینی قلبت، بالاخره آرام گرفته است.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات