هوای بهشت
به نظرم هوای بهشت، شبیه هوای دم صبح یا بعد از نماز مغرب صحن انقلاب است؛ همان حالتی که در آن آدم احساس میکند، انگار روحش از پیلهی تمام دلشورهها بیرون آمده و در اقیانوسی از نور و طمأنینه شناور شده است. مثل لحظهای که مسافری خسته، پس از سالها دویدن در غبار جادهها، بالاخره بارش را بر زمین میگذارد و کولهبار سنگین چه میشودها از روی شأنهاش میافتد.
در آن هوای متبرک، هر دم و بازدم، شبیه جلا دادن به پنجرهی گرفتهی دل است. خنکای سنگهای مرمر زیر پا، تمام التهاب روزمرگیها را مینوشد و صدای نرم زمزمههای پیرامون، مانند باران اردیبهشت، گرد غریبی و تنهایی را از تن میشوید. گویی زمان در نقطهای شگفتانگیز ایستاده تا تو فقط به یاد بیاوری که فراموشنشدهای؛ که دستهایی پنهان اما استوار، تمام شکستگیهای وجودت را کنار هم میچیند و نادیدهترین دردهایت را آغوش میکشد.
آنجاست که میفهمی بهشت، پیش از آنکه جغرافیا یا سرزمینی در دوردستها باشد، همین حال خوش بیوزنی است؛ همینکه لحظهای چشمهایت را ببندی، عمیق نفس بکشی و ببینی قلبت، بالاخره آرام گرفته است.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#پل_کلمات
خادم گمنام اقتدار
زندگی او، روایتی است از جنس خشت و آئینه؛ داستان مردی که از اعماق رنجهای خاموش جامعه برآمد و در تارک اقتدار دفاعی میهن درخشید.
در روزگاری که آفتاب سوزان قم بر خاک کویر میتابید، او در خانوادهای ساده و متدین چشم به جهان گشود. سهم او از خردسالی، نه بازیهای کودکانه، که لمس زبری خشت در کورههای آجرپزی و نوای خستگیناپذیر کارگاههای نختابی بود. از همان ششسالگی، هنگامی که دستهای کوچکش الفبای مسئولیت را مینگاشت، ارادهای پولادین در وجودش شکل گرفت. او در میان دود چاپخانهها و غوغای مشاغل سخت نوجوانی، رسم قناعت و ایستادگی را آموخت؛ تجربهای که بعدها از او فرماندهی ساخت که درد طبقات محروم را با تمام وجود حس میکرد.
با طلوع انقلاب اسلامی و تجاوز دشمن بعثی، مسیر زندگی او به میدان آزمونی بزرگتر کشانده شد. لباسی که او بر تن کرد، نه فقط پوشش خدمت، که احرام سربازی بود. بیش از نود و شش ماه حضور مداوم در جبهههای غرب و جنوب، از صخرههای سخت و برفی کردستان تا دشتهای تفتیده خوزستان، شاهد فداکاریهای او در رسته توپخانه بود. او نه در پشت خط، که در پیشانی نبرد، هدایت آتش پشتیبانی را بر عهده داشت و جسمش بارها هدف ترکشهای دشمن قرار گرفت تا مدال جانبازی را بر سینه بنشاند.
پس از پایان جنگ، دفتر جهاد او بسته نشد. او دانش نظامی را با تجربه میدان درآمیخت؛ از کسب مدرک دکترای مدیریت دفاعی و تدریس در دانشگاههای عالی نظامی تا هدایت لشکرهای زرهی و پیاده. مدارج مسئولیت را یکی پس از دیگری طی کرد؛ جانشینی و فرماندهی کل ارتش و در نهایت تکیه بر کرسی ریاست ستاد کل نیروهای مسلح. با این همه، هرگز از آن زیست ساده و خلوص روحی دوران جوانی فاصله نگرفت.
شخصیت او تجلی کامل ولایتمداری و جانفدایی بود. او عشق به میهن و رهبری را نه در کلام، که در دکترین عملیاتیاش معنا میکرد و همواره یادآور میشد که ارتش و نیروهای مسلح تا آخرین قطره خون بر سر خطوط قرمز خود که در رأس آن ولایت و امنیت مردم است، خواهند ایستاد.
سرانجام، سرنوشت این سرباز بیدار، با سرنوشت عاشقان پرواز پیوند خورد. او که تمام حیاتش را در سنگر مسئولیت، انضباط و خدمت بیصدا گذرانده بود، در حین انجام وظیفه و در اوج اقتدار، در پی حمله ناجوانمردانه رژیم منحوس اسقاطیل و کله زرد احمق شهد شیرین شهادت را نوشید تا نامش به عنوان الگویی ماندگار از تعهد، استقامت و سربازی پاکباز در تاریخ سراسر افتخار ایران جاودانه شود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
میراث باستانی
نگاه که میکنم به این تصویر، انگار زمان در گودی دستانم متوقف میشود. چای داغ، قاچهای نارنج روی حصیر و گرمای گلیم، همهچیز بوی امن خانه را میدهد؛ اما تمام جان تصویر، در همین دو گوشوارهی پرنقش و نگار حبس شده است.
وقتی چشم میدوزم به ظرافت این زیورهای دستساز در تصویر ، بیاختیاز ذهنم پر میکشد به فراز قرنها، ناگاه به یاد هنر و تمدن باستانی این مرز و بوم میافتم؛ تمدنی که خالق و پاسدار واقعیاش، از همان نخستین روزها، زنان و بانوان صبور این دیار بودند.
در این میان، تصویر روشن هنر زنان خطهی سیستان در ذهنم جان میگیرد. به یاد خامهدوزی و سیاهدوزی بانوان سیستانی میافتم؛ دو هنری که فقط سوزندوزی نیستند، بلکه فلسفهی زیستن و روایت رازآلود روح یک زن است.
در نگاه من، خامهدوزی استعارهایست از سپیدهدم و امید؛ آنجا که بانوی سیستانی با نخ ابریشم سپید و نتابیده، روشنی خورشید هامون و پاکی جانش را بر بوم پارچه مینشاند تا بگوید امید، هرگز در این خاک نمیمیرد. اما زندگی همیشه سپید نیست؛ پس سوزن سیهدوزی را برمیدارد. نخهای سیاه با آن خطوط محکم و هندسی، استعارهای میشوند از وقار، خرد کهن و صبوری استوار او در برابر طوفانها و سختیهای کویر.
او با گره زدن این دو، توازنی شگفتانگیز میان نور و سایه، و امید و رنج میسازد.
حالا که دوباره به این تصویر نگاه میکنم، حس میکنم این گوشوارههای کوچک در دست، عصارهی همان خرد و هنر باستانیست. زیباترین استعارهی عکس برای من همین است: اینکه هنر کهن بانوان ما در ویترینهای سرد موزه غبار نمیخورد، بلکه اینچنین صمیمی و زنده، در میان عصرگاه سادهی ما جاری میشود و روی دستان امروز مینشیند.
من با تماشای این تصویر، فقط یک جفت گوشواره نمیبینم؛ من نجوا و داستان دستانی را میشنوم که نسلبهنسل، زیبایی را از دل تاریخ و کویر بیرون کشیدهاند تا به یادمان بیاورند ما وارثان چه شکوه صبور و زیبایی هستیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#سوژه_هفتگی
#مدار_نوشتن
آرمانی دیگر
ثمره برخورد غیرقاطع تکرار جنایاتی فجیعتر
برخی قلمها تنها با خون نوشته میشوند و برخی حماسهها، شرح تقابل نور معرفت با ظلمت محض هستند. حکایت شهید مداح، حمیدرضا رجبزاده، داستان پرواز حنجرهایست که سالها مرثیهخوان گودال بود و سرانجام خود در گودال قساوت متوهمان، خریدار داغی حسینی شد.
تاریکدلان کورباطن، پس از روزها شکنجه و شلاق زدن بر پیکری که جز نغمهی اهلبیت (علیهم السلام) از آن بیرون نمیآمد، سنگدلی را به اوج رساندند؛ آنگاه که قساوت قلبشان حتی به پیکر بیرمق او رحم نکرد و در جنونی شوم، قلب مداح را از سینه بیرون کشیدند. اما زهی خیال باطل! که قلب عاشق، با درآوردن از سینه خاموش نمیشود؛ ضربان آن در نبض حقیقت جاری میماند و قاتلان، تنها بر بار شقاوت و سیاهی ابدی خویش افزودند. این عاقبت نافرجام و شوم کسانی است که در سراب متوهمانهی خویش، خیال میکنند با دریدن سینهها میتوانند ایمان را سر ببرند.
این درندگی و سنگدلی، یادآور همان قساوتی است که بر پیکر مطهر آرمان عزیز فرود آمد؛ طلبهی جوانی که زیر هجوم سنگینترین شکنجهها و بیرحمیها، استوار و صبور ایستاد، اما ذلت را نپذیرفت. رهبر معظم در توصیف آن ایستادگی مظلومانه و شکوهمند فرموده بودند:آرمان عزیز آن جوان، طلبهی جوان، متدین، حزباللهی، پاک، شکنجه شد زیر شکنجه به شهادت رسید؛ او را زیر شکنجه کشتند، اما حاضر نشد حرفی را که آنها میخواهند بزند، اینها نشانهاست، اینها روشناییهای راه است.
خون پاک حمیدرضاها و آرمانها، سرچشمهای واحد دارد؛ یکی با سینهای شکافته و دیگری با پیکری خردشده، اما هر دو فاتح میدان شرف، قساوتپیشگان متوهم بدانند که خون مظلوم، ریشه میزند و برمیخیزد و قاتلان سنگدل در آتش جنایت خویش و لعنت ابدی تاریخ، خوار و سرگردان خواهند سوخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آرمانی_دیگر
نگهبان آن تبسم
همیشه چند گام عقبتر میایستاد. با چشمانی تیزبین و حواسی جمع، تمام خطرات احتمالی محیط را میپائید، اما نگاهش پر از آرامش بود. سردار شهید سید مهدی موسوی، سرتیم حفاظت رئیسجمهور، از آن دست آدمهایی نبود که سایه سنگین امنیتیشان حضور مسئولان را از مردم جدا کند؛ او خوب میدانست محافظ کسی شده که دلش میخواهد وسط مردم باشد.
روزی در یکی از سفرهای استانی، قبل از ورود آیتالله رئیسی به محل برنامهای، همهمهای برپا شد. یکی از اهالی با دیدن محافظانی که مسیر را آماده میکردند، گفت: «جوری آماده میشوید که انگار خود رئیسجمهور آمده!» همان لحظه سید مهدی لبخندی زد و با لحنی گرم گفت:چند ثانیه صبر کن…
هنوز کلامش تمام نشده بود که حاجآقا وارد شد و دست بر سینه به آن مرد سلام کرد. لبخندی که آن لحظه روی صورت آن مرد نشست، دقیقاً همان چیزی بود که سید مهدی برایش تلاش میکرد؛ تسهیل پیوند مردم و مسئول، نه ایجاد فاصله.
سید مهدی سالها پیش از این، سرتیم حفاظت فرمانده کل سپاه بود. صبر و اخلاق خاصی داشت؛ روایتی از او نقل میکنند که در یکی از مأموریتهای سنگین، آسیب شدیدی دید و دچار شکستگی استخوان شد، اما ۴۸ ساعت تمام درد را به روی خودش نیاورد و صحنه را ترک نکرد تا مأموریت به پایان برسد. وقتی بعدها با تعجب از او پرسیدند چرا حرفی نزدی؟ با همان تبسم همیشگی جملهای گفت که تمام هویت کاریاش را خلاصه میکرد: «ما محافظ شخصیت نظام هستیم، بادیگارد نیستیم…»
همین اخلاص و وظیفهشناسی بود که باعث شد وقتی آیتالله رئیسی روش کار و منش او را دید، خواهان حضور او در رأس تیم حفاظت خود شود.
در سیام اردیبهشت ۱۴۰۳، در میان مه و صخرههای ورزقان، وقتی بالگرد در دل جنگلهای دیزمار آرام گرفت، سید مهدی تا آخرین ثانیه دقیقاً همانجایی بود که سالها تمرینش را کرده بود؛ در چند قدمی شهید جمهور، او که سالها گمنام و در سایه، مراقب امنیت دیگران بود، سرانجام همراه با کسی که سالها شانه به شانهاش سفر کرده بود، به مقصد رسید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
ذبیح آسمان
پرواز، برای او از همان نیمهشبهای پایگاه ریس آمریکا آغاز شد؛ همانجا که پا بر زمین چمن میکوبید و میدوید تا غبار وسوسه را از روحش بتکاند. از انصراف از صندلی پزشکی تا نشستن پشت فرمان اف-۱۴، عباس همواره راه سختتر اما پاکتر را انتخاب میکرد.
جنگ که آمد، تمام هستیاش در میان آسمان و در بال هواپیمایش خلاصه شد. با سه هزار ساعت پرواز، فرماندهی پایگاه اصفهان و معاونت نیروی هوایی، هنوز همان عباس ساده و خاکی بود. خانه و سه فرزندش؛ سلما، محمد و حسین را به خدا سپرد و دلش را به امنیت میهن گره زد.
عید قربان سال ۱۳۶۶ بود. همه لباس احرام پوشیده بودند و او، بال پرواز .
در فرودگاه، خط پرواز جنگی را به صحرای عرفات ترجیح داد و گفت: مکهی من این مرز و بوم است.
ساعتی بعد، بر فراز آسمان بازگشت از مأموریت، ترکش تیربار بر حنجرهاش نشست. هواپیما فرود آمد، اما عباس در روز عید، به حج واقعیاش رسیده بود؛ بیادعا، زلال و اسماعیلوار در مسلخ عشق.
✍️ زهرا مرادقلی
#شهید_عباس_بابایی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
روایت یک نگاه
به یاد دارم آن روزها را؛ روزهایی که دخترکم تازه ششماهگی را لمس میکرد و تقدیر، قدمهای کوچک او و دلمشغولیهای مرا در سفری به مشهد الرضا به هم گره زده بود.
در یکی از روزهای دوره، درست در میانهی کلاس درس استاد؛ بانویی فرهیخته که متانتش همیشه فضای جلسه را آرام میکرد، بیقراری دخترم اوج گرفت. فضای سالن پر بود از زمزمه و شلوغیهای شیرین کودکان دیگر همکلاسیها، اما صدای گریهی نازک فرزندم، چون صدایی ناهمگون، نظم مجلس را به هم میزد. با اینکه استاد با صبوری تمام کلامی به گلایه نگشود، اما پیدا بود که تمرکز درس در پناه آن بیقراریها گم میشود.
حیا و حسی از مسئولیتی مادرانه، مرا از جا بلند کرد. به سمت درب خروجی سالن قدم برداشتم تا بار این بیقراری را از دوش کلاس بردارم. نزدیک در که رسیدم، صدای گرم استاد مرا متوقف کرد. با نگاهی لبریز از درک و عطوفت زنانه گفت: معذب نباشید، میتوانید بمانید. همهی ما یا طعم مادری را چشیدهایم یا در انتظارش هستیم…
نگاهش کردم؛ دخترکم بر شانهام آرام گرفته بود. از محبت استاد و همراهی همکلاسیها تشکر کردم و به سمت صندلیام بازگشتم. اما هنوز چند گامی برنداشته بودم که ساز بیقراریاش دوباره کوک شد! چند دقیقهای صبوری کردم، ولی وقتی آرامش به وجود کوچکش بازنگشت، دوباره به سمت همان نقطه از درگاه سالن رفتم. معجزهوار، باز هم در همان نقطه آرام شد!
چند بار این مسیر کوتاه را رفتم و برگشتم؛ انگار در آن مختصات خاص، شعاعی از امنیت جریان داشت. تا یک گام از آن نقطه فاصله میگرفتم، بیقراری آغاز میشد و تا به همان آستانهی امن بازمیگشتم، سکوتی شیرین، چهرە کوچکش را میپوشاند.
کنجکاو شدم. خط نگاه خیس و کنجکاو دختر ششماههام را دنبال کردم تا ببینم چشمان کوچکش به کدام نقطه گره خورده است. نگاهش دقیقاً روی بنر بزرگی از سیمای پرنور و پر مهر رهبر شهیدمان نشسته بود.
چشمان کوچک او، آرامش را از محبّت و صلابت پنهان در آن تصویر وام میگرفت. آغوش پدری آن نگاه، دل کوچک و بیقرار کودکم را چون لنگرگاهی امن در بر گرفته بود. از همان روز، در تمام روزهای بیقراری فرزندانم، سیمای حضرت آقا برایشان چون مسکنی روحبخش شد؛ تصویری که هرگاه در برابر چشمانشان قرار میگرفت، موج تلاطمهای کودکانه را به ساحل سکون میرساند.
او برای من تنها یک رهبر نبود؛ پدری معنوی و تکیهگاهی الهی بود که حضور ولاییاش، حتی بر جان سپید و بیگناه کودکانهترین مخلوقات خدا سایهی آرامش میانداخت.
امروز، در سالروز تولد همان دخترم، وقتی به گذشته مینگرم، دلتنگی عمیقی بر جانم چنگ میزند؛ که تا چشم کار میکند و افق امتداد دارد، جای خالی آن نگاه پدرانه و آن سایهی آرامشبخش، در جان زمانه خالی است…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#خاطره_گردی
#مدار_نوشتن
گوهر بلوری
در روزگاری که آدمی یا در تکرار یکنواخت روزمرگی پر می کشد یا در وهم مفاهیم انتزاعی و بی ریشه گم می شود، وجود او به بلوری چندوجهی می ماند؛ گوهری تراش خورده از جنس دانش و ایمان که روشنی را نه برای خودنمایی، بلکه برای شکستن تاریکی و نورافشانی بر پیرامونش جذب می کرد. زیست او بازنمایی زلال و متوازنی از یک هندسه پنهان بود؛ جهانی آراسته به نظم و دقتی برخاسته از سنن محکم آفرینش، اما گره خورده با گرمای محبتی شرقی، اصیل و بی گران.
رودخانه سرکش و خروشان حیات علمی و مدیریتی او، گرچه صخره های سخت مسئولیت را در هم می شکافت، اما همین که به آستانه خانه می رسید، به دریاچه ای آرام و زلال تبدیل می شد. او سقف خانه را نه سنگری برای فرار از مرارت های روزگار، بلکه کانون آرامش و سکون می دید. همسرش برای او همان محور تقارن و نقطه اتکایی بود که آشفتگی ذهن پرتلاشش را به توازن و معنا می رساند؛ از همین رو، فتح قله های علمی را نه محصول نبوغ خود، که ثمره همت و همراهی صبورانه او می دانست. برای فرزندانش نیز نه یک استاد تمام و مدیر تراز اول، بلکه سایه بانی استوار و پرمهر بود. با آن که بار سنگین امانت های کشوری بر دوشش سنگینی می کرد، زمان خانه نزد او حرمت و تقدسی ویژه داشت و همچون باغبانی صبور، نه فقط به آبیاری درختان، بلکه به احوال تک تک غنچه ها و برگ ها با نگاهی سرشار از ظرافت و تحسین می نگریست.
شخصیت معنوی و اخلاقی او به درخت زیتونی کهنسال و دیرپا شباهت داشت؛ ریشه هایش در خاک عمیق توکل و توسل فرو رفته بود و شاخسار نرمش بر سر هر آن کس که در سایه تدریس یا مدیریتش می نشست، چتر می گسترد. در کارزار عناوین و مناصب دنیوی، مناعت طبعی دست نیافتنی داشت و مسئولیت را نه مسند قدرت و فخر، که امانتی الهی و باری گران بر گرده خویش می دید. متانت و خلق خوش او چنان بود که پیش از هر عنوان علمی، گوهر پاک وجودش چشم و دل مخاطب را می نواخت.
اگر دانش او چراغی در تاریکی و جام مدیریتش هدایت گر سفینه ای در طوفان بود، عروجش، این چراغ فانی را به نوری جاودانه بدل ساخت. او که سال ها در آینه فیزیک و نانوفناوری با رفتار و کشاکش نور سودا می کرد، خود به عینی ترین و زیباترین فرمول فنای فی الله و تجلی نور بدل شد. قصه رفتنش، حکایت پروانه ای بود که آن قدر بر گرد شمع حراست از وطن و آرمان هایش پرزد تا سرانجام پروبالش در آتش کینه بیدادگران سوخت و غبار جسمش تا اوج افلاک اوج گرفت. او پر کشید، اما هندسه استوار اندیشه اش و یاد بالندگی پرمهرش در آغوش خانواده و صحن دانشگاه، تا همیشه بر جریده عالم ثبت ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
راه سرخ
عطش عاشقی از نای بیابان جوشید
کربلا پیرهن سرخ شهادت پوشید
اربعین آمد و عالم همه مجنون تو شد
چشم تاریخ از این داغ، پر از جیحون شد
راه سرخ تو حسینجان! نپذیرد پایان
هر که در راه تو افتاد، رسد بر سامان
رهبر پاکنهاد، آن که به راهت جان داد
درس دلدادگی و عهد به خلق الله داد
سر کشید از قدح سرخ شهادت دل او
شد ولایت مداری، همه جا حاصل او
پیروانت همه تا پای جنون استاده
علم سرخ تو بر دوش زمان افتاده
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#شعر
#مدار_نوشتن
در سراب دنیا نگذار گم شویم
نگاه که به این تابلو میافتد، دل ناگهان فرومیریزد: مرکز المفقودین.
ظاهرش شاید فقط یک تابلوی ساده راهنما باشد برای زائرانی که در هیاهوی رفت و آمدها، دست همراهشان را رها کردند؛ اما برای من، این تصویر دقیقاً آینه تمامنمای حال این روزهاست. بیآنکه حتی پاهایم به قدمگاه اربعین رسیده باشد.
آقاجان
در این دنیای پردردسر و پر از هیاهوهای بیسر و ته، من خودم را گم کردم. میان تکاپوی روزمرگیها، دغدغهها و غربت مدام، حس میکنم چقدر از آن خلوت اصیل خویش دور افتادم. اما در تمام این سرگردانیها، تنها یک حقیقت روشن مثل چراغ در کنج دلم میسوزد؛ تنها آغوش کریمانه شماست که اگر به رویم باز شود، دوباره خودم را پیدا میکنم.
امسال هم توفیق قدمزدن در آن مسیر سرخ روزیم نشد و مشتاقانه، دلتنگیم را گریستم؛ اما هر روز از همین کنج خانه، رو به سوی ششگوشه شما میایستم، صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین میگویم و در خلوت دل زیارتتان میکنم. باور دارم که فاصله، هرگز حریف پیوند قلبها نمیشود.
شما از عباد صالحه و مخلصین (به فتح لام) خدا هستید؛ از همان بندگان خالصشده که خداوند اذنهای ویژه و دست گرهگشای ولایتش را به کریمانهترین شکل به شما سپرده است.
آقاجان، به همان مقام مخلصین و به همان اذنهای الهیتان قسم؛ نگذارید در تاریکیها و سراب این دنیا گم شویم. دست دلمان را محکم بگیرید، ما را در مسیر بندگی راستین استوار بدارید و در نهایت، همجواری با خودتان و رسیدن به عالیترین درجات بهشت را روزی حیات اخرویمان قرار دهید.
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ وَ عَلَی الاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِکَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ (ع) وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ(ع)
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
معمار گمنام فتح
بعضی آدمها از همان قدمهای اول، خطوط سرنوشتشان برجسته و خواناست. انگار تمام تکههای زندگیشان، از همان نوجوانی در کوچه پسکوچههای دزفول تا روزهای غربت و آتش، مثل قطعات یک طرح بزرگ و حسابشده کنار هم مینشیند. او از همین جنس بود؛ پسری از یک خانواده شلوغ و پرتلاش، فرزند دوم حاج علی آهنگر. نوجوانی که تابستانها شانه به شانهی برادر بزرگترش محمدعلی عرق میریخت و کار میکرد، اما غرور و مناعت طبعش آنقدر بود که حتی اجازه نمیداد مادرش لباسهای او را بشوید. چشمهای مادرش هنوز به یاد دارد که چطور مسجد دزفول برای نوجوانش، امنترین نقطه جهان بود و پرچمداری غیرت و حجاب خانواده و فامیل، خط قرمز همیشگیاش.
سال ۱۳۵۰ بود؛ جوانی ۱۸ ساله، با دل دریایی و چهرهای آراسته به حیا و صبوری، پایش به میدان مبارزه علیه ستم پهلوی باز شد. همان سال، ساواک دستهای جوانش را به زنجیر کشید و به اهواز فرستاد. اما چه کسی میدانست آن سلولهای تاریک زندان اهواز، تقدیر هندسه دفاع این سرزمین را رقم خواهند زد؟ همانجا بود که گره رفاقت و برادری او با کسانی چون محسن رضایی و علی شمخانی خورده شد؛ پیوندی که به خلق گروه چریکی ـ مذهبی منصورون انجامید. منصورون، نه یک گروه صرف، که مأمن جوانان مؤمن و بصیری بود که نمیخواستند ایمانشان را با هیچ التقاطی سودا کنند. دستگیری دوبارهاش در اصفهان و زندان تهران نیز نتوانست این عزم پولادین را خاموش کند.
انقلاب که به ثمر نشست، او دیگر فقط آن جوان مبارز دزفولی نبود؛ او استراتژیست گمنامی بود که روح تحول را در رگهای تازه تأسیس سپاه پاسداران میدمید. جنگ که آمد، کارزار واقعی این نابغه آغاز شد. در ۲۸ سالگی، وقتی بسیاری هنوز در آغاز مسیر اند، او فرماندهی قرارگاه فتح را در عملیات غرورآفرین بیتالمقدس بر عهده داشت. او از آن دست آدمهایی بود که در سایه مینشست، آرام و بیصدا فکر میکرد، اما طرحهایش میدان نبرد را دگرگون میساخت. کنار شهید حسن باقری، اتاق فکر جنگ را هدایت میکرد؛ از طریقالقدس و فتحالمبین تا کربلای ۵ و والفجر ۸. او جغرافیای جنگ را مثل کف دستش میشناخت و نبوغش، معادلات عقلانی میدان را دوباره مینوشت.
روزهای آتش که تمام شد، جهاد او رنگ دیگری گرفت. دکتری جغرافیای سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس، تدریس در دانشگاه عالی دفاع ملی و نگارش دهها مقاله راهبردی، نشان داد که دانش او کمتر از شجاعت میدانیش نیست. او سالها در جانشینی ستاد کل و سپس در مقام فرماندهی قرارگاه مرکزی خاتمالانبیاء (صلی الله علیه و آله و سلم) یعنی عالیترین مرکز عملیاتی نیروهای مسلح نبض بازدارندگی ایران را در دست داشت. مردی کمحاشیه که اندیشکدههای غربی او را طراح سایهها مینامیدند؛ فرماندهی که در اوج اقتدار، خویشتنداری و صبوری استراتژیک را میشناخت و از سخنفرسایی بیحاصل میگریخت.
اما تقدیر پروانههای این دیار، همواره با بال سوخته گره خورده است. سحرگاه ۲۳ خرداد، در هجوم کینهتوزانه و غاصبانه رژیم صهیونیستی به خانه و کاشانهاش، پرواز سرخ او رقم خورد. سرلشکر شهید غلامعلی رشید تنها نرفت؛ فرزند فاضل و روحانیش، حجتالاسلام عباس امین رشید نیز همراه پدر آسمانی شد تا پاداش یک عمر جهاد علمی، میدانی و مظلومانه را با مدال رفیع سپهبد پاسدار و جام شهادت دریافت کند.
شهید غلامعلی رشید، رفت؛ اما هندسه پنهانی که او در دکترین دفاعی این مرز و بوم ترسیم کرد، تا همیشه پابرجا و جاودانه خواهد ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
هندسهی ماندگار یک باور
برخی آدمها شبیه یک تصمیم بزرگند؛ از آن تصمیمهایی که در یک غروب ساکت گرفته میشوند، اما تمام فرداها را زیر و رو میکنند. داستان او از جنس همین تصمیمهاست؛ روایتی که نه در میان ناز و نعمت، بلکه در ازدحام متبرک قناعت و رنج آغاز شد.
همهچیز از همان دکان کوچک سبزی و میوهفروشی ابوحسن شروع شد؛ در میان عطر مرکبات و صدای پای مردمی که رزق حلال را به خانه میبردند. کودکی که بهجای هیاهوی کوچه، سر بر بالین کلمات میگذاشت و در نگاهش نوری بود که انگار از دوردستها خبر میداد. وقتی آتش جنگ، خانه را به کوچ کشاند، او نگریخت؛ بلکه خنکای ایمانش را برداشت و راهی نجف شد. آنجا، دست تقدیر او را در کنار سید عباس قرار داد؛ پیوندی که دیگر نه رابطه استاد و شاگردی، که همنفسی دو روح برای فتح فردا بود.
و بعد از آن قم برای او نقطهی پیوند عقل و عشق بود؛ جایی که او در هوای اندیشهی امام نفس کشید و معنویت این خاک چنان در جانش نشست که ایران برایش شد همزاد باورهایش.
اما زیباترین پرده از این پیوند، در سالهای جوانهزدن انقلابی رقم خورد که مرزهای جغرافیایی را در نوردیده بود. حضور او در جبهههای دفاع مقدس ایران، فقط یک ایستگاه تقویمی یا یک بازدید تشریفاتی نبود؛ بلکه زیستن در اتمسفری بود که بعدتر، شاکلهی روحی و فکری او را ساخت. او در دهه شصت، زمانی که جوانی بیستواندی ساله، پرشور و تشنهی معنویت و جهاد بود، پا به خاک جبهههای ایران گذاشت. در آن روزهای پر از دود و باروت، او نه بهعنوان یک میهمان، که بهعنوان برادری شانه به شانه در کنار رزمندگان ایرانی نشست، بر سفرههای سادهی سنگرها لقمه زد و در پچپچهای شبانهی پیش از عملیات شریک شد.
او در سنگرهای خط مقدم از مهران و فاو تا ارتفاعات غبارگرفتهی غرب شاهد بیواسطهی کیمیایی بود که امام خمینی (رحمه الله) در وجود جوانان ایرانی دمیده بود، ترکیبی کمنظیر از عرفان و شجاعت، خندههای پیش از شهادت و توسلهای نیمهشب. سید جوان، زبان فارسی را فقط در مدرسهها و حوزهها یاد نگرفت؛ بلکه زبان دل رزمندگان را در آغوش گرم سنگرها و در میان نوحهها و شبزندهداریهای جبهه آموخت. همان جوانی که در سنگرهای خاکی، مدرسهی بزرگ انسانسازی را لمس میکرد، همان روحیه، توکل و صلابت را به عنوان دست مایهای بیبدیل به جنوب لبنان برد.
روزگار، قرعهی این بار سنگین را در ۳۲ سالگی به نامش زد. او فرماندهی شد که به جای امضا از پشت میزهای فاخر، با مردمش روی خاک نشست. صفا و صداقتش کاری کرد که حتی کلامش، سنگینتر از ابزارهای جنگی دشمن، بر دلها مینشست و باور ساخته میشد. اما شکوه واقعی او نه در فتح روی زمین، که در فتح قلههای رضا بود؛ آنگاه که پیکر هادیاش آمد و او، سر بلند کرد، بیآنکه بغضش لبخند صلابتش را بشکند، خدایش را شکر گفت که او را هم در صف پدران شهید نشاند.
او همزمان فرماندهی مقتدر و پدری بس مهربان بود؛ مردی که در میانهی سختترین تدابیر امنیتی، لطافت طنزهایش و گرمی نگاهش لبخند را بر لب همراهانش مینشاند. زندگی او سریالی از معجزههای کوچک پایداری بود؛ خطی پررنگ از عشق، تواضع و شجاعت که ثابت کرد میتوان در مرکز طوفان زیست، اما دست خالی فقیری را با مهر فشرد. او نخل بیخزانی شد که ریشهاش در خاک ایمان و سایهسارش، چتر امن یک امت است.
و سرانجام، پایان این روایت پرحماسه، در عصر یک روز پرالتهاب پاییزی رقم خورد؛ آنگاه که کینهی دیرین تاریکی از روشنی، در دل ضاحیهی بیروت فرو ریخت. دشمن صهیونیستی که سالها از کلام نافذ و تدبیر استوار او به ستوه آمده بود، در حملهای مجرمانه و با به کارگیری دهها تن بمب سنگرشکن اهداشده از سوی جبههی استکبار امثال آمریکا رذل،او را که تمام عمرش در آرزوی وصال و در حسرت رسیدن به یاران شهیدش گذرانده بود، به شهادت رساند. سید حسن نصرالله به دست قساوتپیشهترین و سیاهترین دشمنان بشریت یعنی رژیم اشغالگر قدس و حمایت آشکار مستکبران جهان، به معراج رفت؛ مرگی سرخ و افتخارآفرین که نهتنها نقطه پایان او نبود، بلکه خون جاریش روح تازهای در شریانهای مقاومت دمید و یادش را برای همیشه به عنوان نماد تزلزلناپذیر حق در برابر باطل جاودانه ساخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
تقدیم به آقای شهیدم حضرت امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای رحمه الله
سرود سرخ پایداری
شبه عهدی که در آن معرکه بستند، شکست
تیغ تزویر، بر آن قامت برجسته نشست
نه ز تسلیم و حذر، کز سر تدبیر و وفا
رفت در آتش و بر عهد الستش پیوست
چون حسینبنعلی، تشنه به میدان بلا
پای بنهاد و از این طارم خاکی وارست
زیست با عزت و آتش به دل باطل زد
تا که پیمانه وصلش به سحر آمد دست
سایه او همه امید و صلابت بود، آه…
رفت و داغی شد و بر سینه این شهر نشست
ما بجا مانده و حیران جهانی بیاو
دل تنگ آمده از غربت این شام پست
کاش ما نیز در آن قافله، همگام و رفیق
میگذشتیم از این معبر فانی، سرمست
تا در آغوش شهادت، چو شهیدان خدای
جان سپارد دلمان در حرم حضرت دوست
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#شعر
#رها_نویسی
از خاک الشاطئ تا سحرگاه تهران
میگویند هر انسانی یک بار در تاریخ متولد میشود، اما بعضیها انگار بارها زندگی میکنند؛ یکبار در آوارگی کوچهها، یکبار در تبعید مرجالزهور و بارها در واژههایی که بر کاغذ رنج میبارند.
آوارگی، قصهای نیست که با شناسنامه آغاز شود؛ با خاک شروع میشود. وقتی در ژانویه 1963 (۱۳۴۲ش) در خیمهها و کوچههای تنگ اردوگاه الشاطئ غزه، نوزادی به نام اسماعیل چشم باز کرد، سایه هجرت اجباری خانوادهاش از الجوره عسقلان، مثل باری سنگین بر سینهاش نشست. کودک الشاطئ، از همان قدمهای اول، در مدرسههای آنروا همان اردوگاه آموخت که نان و آب، بدون وطن طعم غریبی دارد، وی دوره دبیرستان را در دانشسرای دینی الازهر غزه به پایان رساند،اما روح او، محصور در جغرافیای تنگ اردوگاه نماند. او کلمات و زبان عربی را دوست داشت؛ کلامی که توان داشت زخمها را روایت کند.
در سال 1981(۱۳۶۰ش) وارد دانشگاه غزه شد دانشگاهی که نقطه عطف زندگی او بود. او در دانشگاه به انجمن اسلامی پیوست و از سال 1985 تا 1986(۱۳۶۵-۱۳۶۴ش) ریاست شورای دانشجویی دانشگاه را بر عهده گرفت. وقتی وارد دانشگاه اسلامی غزه شد، قلم و خطابه را سلاح خویش کرد. نوجوانی و جوانی او نه در آسودگی، که میان خطهای آتش و بند زندانها گذشت. سه سال اسارت در سال 1989(۱۳۶۸ش) و سپس تبعید زمستانی به کوهستانهای سرد و پربرف مرجالزهور در جنوب لبنان در سال 1992، آبدیدهاش کرد. او آنجا میان برف و سنگ، همراه با صدها تبعیدی دیگر، یاد گرفت که ماندن، خودش بزرگترین مبارزه است.
بازگشت از تبعید، آغاز فصل بالندگی بود. ابوالعبد شد تکیهگاه و دستیار امین شیخ احمد یاسین، او نه یک مدیر در پشت میز، که همراه لحظههای پرخطر بود؛ مانند آن روز گرم شهریور 1382 (سپتامبر 2003) که اف-16 بر سقفی که او و شیخ زیر آن ناهار میخوردند فرو ریخت و از میان گرد و غبار و خشتهای فروریخته، معجزهوار بیرون آمدند تا قصه هنوز تمام نشود.
زمان گذشت و اسماعیل هنیه به عالیترین مدارج مسئولیت رسید؛ نخستوزیر تشکیلات خودگردان و سپس رئیس دفتر سیاسی حماس، اما او همان مرد اردوگاه باقی ماند. ایستاد و با همان استواری کلماتش گفت: «هرگز، هرگز، هرگز، اسرائیل را به رسمیت نخواهیم شناخت.»
ایثار و فداکاری در زندگی اسماعیل هنیه تنها به خطابههایش محدود نمیشد. بزرگترین امتحان یک انسان، نه جان دادن خودش، که داغ دیدن بر عزیزترینهایش است. در 10 آوریل 2024(بهار 1403)، وقتی در میان حملات سنگین غزه، خبر شهادت سه پسر و سه نوهاش را در بیمارستان به او دادند، زانو نزد. دست به آسمان برد و با آرامشی نجوا کرد: «خدا را بر این شرف که به ما ارزانی داشت سپاس میگویم… خون فرزندان من رنگینتر از خون مردمم نیست.» او داغ را به حکمت گره زد و صلابت را بر غم پیروز ساخت.
و سرانجام، پایان این روایت پرفرازونشست، در یک سحرگاه خاموش رقم خورد. مردی که تمام عمرش را در معرکه گذرانده بود، در مرداد ماه 1403 (ژوئیه 2024)، اسماعیل هنیه به عنوان مهمان ویژه برای حضور در مراسم تحلیف مسعود پزشکیان (رئیسجمهور ایران) به تهران سفر کرد، در سحرگاه 10 مرداد 1403، محل اقامت او در تهران مورد حملهای تروریستی قرار گرفت و این فرمانده برجسته مقاومت پس از دههها جهاد و مبارزه، به همراه یکی از محافظانش به شهادت رسید.
پیکر او پس از اقامه نماز میت توسط رهبر معظم انقلاب در تهران و تشییعی باشکوه، به قطر منتقل و در قبرستان شهر لوسیل به خاک سپرده شد تا نام او به عنوان شهید قدس و نماد پایداری در تاریخ فلسطین ماندگار شود.
او رفت، اما قصهاش مانند قلمی که سرگذشت یک ملت را بر ورقهای تاریخ حک کرده، زنده ماند. شهید قدس، نه فقط یک رهبر، که روایتی از پایداری، ایمان و فتح نهایی بود؛ روایتی که هیچ بمب و تروری نمیتواند نقطهی پایانش را بنویسد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
از بصره تا عرش
در سال ۱۳۳۲ شمسی (۱۹۵۳ میلادی)، در شهر ساحلی بصره، کودکی به دنیا آمد که نامش را جمال گذاشتند؛ جمال جعفر محمد آل ابراهیم، او در خانهای رشد کرد که پیوند خونی و فرهنگی میان عراق و ایران داشت، پدری عراقی و مادری ایرانی.
وی در نوجوانی، مقدمات علوم حوزوی را در حوزه علمیه آیتالله سید محسن حکیم در بصره فراگرفت تا ایمانش پایه بس محکمی یابد، در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۰ میلادی)، جوانی ۱۷ ساله بود که دل در گرو آرمانهای اسلامی بست و به حزب الدعوة الاسلامیه پیوست.
در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳ میلادی)، راهی بغداد شد و در دانشگاه پلیتکنیک، قدم در رشته مهندسی راه و ساختمان گذاشت؛ رشتهای که سالها بعد، لقب ماندگارش یعنی المهندس را از همان به یادگار برد. او در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) مدرک کارشناسی خود را گرفت، اما دنیای او فراتر از نقشهها و سازهها بود.
دهه ۱۹۷۰ میلادی، دوران خفقان سنگین حکومت بعث بر عراق بود. سرکوب شدید انقلابیون آغاز شد. در سال ۱۹۷۵ پنج تن از همرزمان وی اعدام شدند و در سال ۱۹۸۰، فاجعه به اوج رسید؛ رژیم بعث شبی تاریک، آیتالله سید محمدباقر صدر را تیرباران کرد. وی بعدها با اندوهی عمیق خاطره آن روزها را اینگونه بازگو میکرد: «تا آن تاریخ، ۹۵ درصد از دوستانی که با آنها در محله و مساجد به حزب الدعوه رفتوآمد داشتم، اعدام شدند.»
با تنگتر شدن حلقه تعقیب، وی مجبور به ترک وطن شد. او راهی کویت شد و در آنجا همراه دیگر همراهانش گروههای جهادی را برای مبارزه با ظلم پایه گذاشت. همانجا بود که ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد؛خانوادهای که حاصل آن چهار دختر بود، در کویت، به دلیل فعالیتهای ضدآمریکایی و جهادی مشترک با شهید مصطفی بدرالدین، ناخواسته نامش در اتهامات انفجار سفارتخانهها مطرح و غیاباً به اعدام محکوم شد؛ اتهامی که همواره خود را از آن مبرا میدانست.
در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴ میلادی)، وی راهی تهران شد. او هجرت را فرصتی برای دانشاندوزی بیشتر دید؛ ادامه تحصیل داد و تا مقطع دکتری در رشته روابط بینالملل و علوم سیاسی پیش رفت.
در سنگر مبارزه نیز، او به تشکیلات مجاهدان عراقی پیوست. در کنار شهید اسماعیل دقایقی (نخستین فرمانده تیپ مستقل بدر)، سازمانی رزمنده شکل گرفت. او سالها بعد در سال ۲۰۰۱ میلادی (۱۳۸۰ شمسی) به فرماندهی سپاه بدر رسید.
با سقوط رژیم صدام در سال ۲۰۰۳، او پس از سالها غربت به عراق بازگشت. او در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۵ از استان بابل رأی آورد و نماینده مردم شد، اما زیادهخواهی و اشغالگری آمریکاییها اجازه فعالیت رسمی به او نداد. او ناچار شد مدتی را خارج از عراق بگذراند، اما دست از تلاش برنداشت.
در سال ۲۰۰۷ (۱۳۸۶)، جمال گروه کتائب حزبالله عراق را تأسیس کرد؛ گروهی قدرتمند و سازمانیافته که به کابوس اشغالگران آمریکایی تبدیل شد و هدف اصلیاش اخراج کامل نیروهای بیگانه از خاک عراق بود.
با ظهور تروریستهای تکفیری داعش و سقوط سریع برخی شهرها، عراق در آستانه پرتگاه قرار گرفت. در این هنگام، فتوا و حکم جهاد کفایی آیتالله سیستانی صادره شد.
ابو مهندس که حالا همه او را به نام «ابومهدی المهندس» میشناختند، به عنوان جانشین فرماندهی سازمان «حشدالشعبی» بسیج مردمی عراق نقشآفرینی کرد. او نیرویی ملی و جهادی متشکل از شیعه، سنی، کرد، ترکمن، ایزدی و مسیحی را گرد هم آورد.
ابومهدی اهل پشتمیزنشینی و اتاقهای مجلل پایتخت نبود. اتاق فرماندهی او، نفربرهای رزمی در خط مقدم نبرد بود. خودش میگفت:«۳۰ سال است در جبهه مقاومت مشغول است و این جهاد، تفریح و راحتی من است. بسیاری از شهرهای عراق مثل تکریت و فلوجه را نه قبل از جنگ، بلکه در میدان نبرد دیدهام.»
با مجاهدتهای شبانهروزی او و همرزمانش، شهرهایی چون آمرلی، جرفالصخر، اربیل و موصل از لوث وجود داعش پاکسازی شدند. حتی در بهار سال ۱۳۹۸، زمانی که سیل ویرانگر خوزستان را فراگرفت، ابومهدی مرزها را برداشت و با گسیل امکانات از بصره به خوزستان، دوشادوش مردم در کف میدان امدادرسانی ایستاد.
در تمام این سالهای سخت، یک برادری عمیق و دیرینه میان ابومهدی و فرمانده ایرانی، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، پیوند خورده بود. ابومهدی با وجود تمام مقام و تجربیاتش، با تواضعی بینظیر میگفت: من افتخار میکنم که سرباز حاج قاسم هستم.
سرانجام، سحرگاه جمعه ۱۳ دیماه ۱۳۹۸ (۳ ژانویه ۲۰۲۰) وعده دیدار فرا رسید. در خروجی فرودگاه بغداد، پهپادهای تروریستهای آمریکایی خودروی حامل دو همرزم قدیمی را هدف قرار دادند. جمال جعفر (ابومهدی المهندس) در کنار برادرش حاج قاسم سلیمانی به آرزوی دیرینهاش رسید و کلکسیون افتخارات یک عمر مجاهدت خود را با مدال سرخ شهادت تکمیل کرد.
پیکر مطهر او و همراهانش در میان تشییعهای میلیونی و باشکوه در شهرهای بغداد، کربلا، نجف، کاظمین و سپس تهران، قم، مشهد و بصره روی دستهای مردم قدرشناس تشییع شد و آرامگاه ابدیاش، قبرستان وادیالسلام نجف گردید.
ابومهدی در وصیتنامه تصویری خود، آخرین درسهایش را برای جوانان و مجاهدان به یادگار گذاشت: ثبات قدم در جهاد و حفظ معارف دینی و اخلاق اسلامی (حتی در برخورد با اسیران و حفظ اموال مردم)، کسب رضایت الهی از طریق خدمت به همه مردم، بدون در نظر گرفتن گرایشهای مذهبی و قومی، ایجاد امنیت، ثبات و آرامش برای عراق و منطقه و پایان دادن به حضور اشغالگران.
او فرد نبود؛ مکتبی بود از اخلاص، شجاعت و خدمت که نامش برای همیشه در تاریخ مقاومت امت اسلامی جاودانه ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن