سردار شهید
بوی خاک بارانخورده مرز، همیشه بوی غربت نمیدهد؛ گاهی بوی غیرت مردانی را دارد که تمام قامت ایستادند تا آرامش یک جغرافیا، حتی ترک برندارد.
مردانی مثل سردار ظریفی را نمیشود در چارچوب کلمات رسمی و واژههای اتوکشیده توصیف کرد. او از جنس همان آدمهایی بود که امنیت را نه پشت میزهای سرد، که روی خاک گرم و آفتابسوخته سراوان معنا میکردند. سالها شانه به شانهی مردم همان دیار زیست، غبار غربت از رخسار روستاها زدود و در روزهای سخت، مرهم دلهای صبور و صمیمی سیستان و بلوچستان شد.
وقتی تمام روزهایت در همسایگی خطر بگذرد، شهادت دیگر یک اتفاق ناگهانی نیست؛ یک قرار قدیمیست که بالاخره در روز موعود وفا میشود. رفتن او در درگیری با تاریکیپرستان ترور، داغ سنگینی بر دلها گذاشت، اما تصویرش برای همیشه در یادها حک شد؛ فرماندهای که پناه مردم بود و در نهایت، جانش را سپر آرامش همان مردمی کرد که دوستشان داشت.
نامش ماندگار در قلب سیستان و بلوچستان به ویژه سراوان و یادش جاودان در یاد ایران.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
سردار ظریفی ساعتی قبل در درگیری امروز در سراوان به فیض شهادت نائل آمد 😔 روحش شاد یادش گرامی
331 صندلی خالی
امسال زنگ اول مهر درست در آغوش هفتهی دفاع مقدس به صدا درآمد و همین همزمانی، به یادمان میآورد که آشیانهی امن امروزمان چطور با ایستادگی روزهای پرالتهاب گره خورده است.
شهر ما هرچند مستقیماً در زیر آتش جنگ نمیسوخت، اما روزهایمان در دلهرهای شدید و کشدار میگذشت. در خانه ما، تلویزیون فقط دو شبکه داشت،شبکه خبر که مدام اوایل جنگ با مردم همراه بود و نبض نگران وطن را پخش میکرد و شبکه پویا که پناه معصومانهی دخترهایم بود. در آن ایام، تمام رفتوآمدها و مهمانیهایمان رنگ دیگری گرفته بود و به پرچمگردانی، تشییع و حضور در تجمعات شبانه خلاصه میشد.
من در دفاع مقدس هشتساله حضور نداشتم، اما در همین یک سال و نیم اخیر، بار دو جنگ تحمیلی پشتسرهم را با تمام وجودم لمس کردم. در این خاک، رنج و همبستگی مرز جغرافیا ندارد؛ خبر شهادت هر هموطن در هر گوشهای از کشورم، مثل داغ عزیزترین کس خانه بر جانمان مینشست و تلختر و سنگینتر از همه، داغ شهادت رهبر شهیدمان بود؛ زخمی عمیق بر جان و روانمان که تا روز انتقام، دلمان ذرهای آرام و قرار نمیگیرد؛ داغی که با پرپر شدن مظلومانهی بچههای بیگناه میناب در همان روز آن را ابدیتر کرد.
امروز، اول مهر است و 331 صندلی در کلاسهای درس خالی مانده؛ 331 دانشآموز شهیدی که غایبان حاضر این روزهایند.
با همین بیقراریها وقتی به این عکسها نگاه میکنم، آن نیمرخ صبور و بزرگ که از هزاران قاب کوچک شکل گرفته، دقیقاً صورت زخمی اما استوار همهی ماست. این پارهعکسها فقط یادگار گذشته نیستند، بلکه تکهتکهی حافظهی ما از چشمهای منتظر، مهمانیهای پرچمی و دلشورههای مادری در همین یک سال و نیم گذشتهاند؛ تصویر جان واحدی که تمام این رنجها و صبوریها را در خود جمع کرده است.
این قصه در عکس دیگر به دیواری سنگی و شکافخورده میرسد که مرز میان دیروز و امروز ماست؛ یک طرفش غبار سنگرها و مردی است که آخرین کلماتش را روی کاغذ میآورد و طرف دیگرش حیاط روشن مدرسه، کیفهای رنگی بچهها و خندهی امن خانه است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن


بانو جان…
در پس شلوغی این روزها و مادری کردن برای دخترهایم، هر وقت دلم میگیرد، یاد آرامش حرمت میافتم. قم برای من همیشه همان کنج امنی بوده که میشود زیر سایهاش نفس تازه کرد.
امروز در سالروز هجرانت، دلتنگتر از همیشهام. ای کریمه اهلبیت، دعایمان کن و صبوریات را یادمان بده.

معماری وحدت در سایه تهدید
گاهی در میانهی غبار و هراس، انسانهایی ظهور میکنند که حضورشان شبیه به همان والد پاسخگو و غایبنشده در نظریههای تحولی است؛ کسانی که در اوج ناامنی و اضطراب محیطی، ثبات درونی خود را تسلیم تهدید نمیکنند و تمامقد برای حفظ آغوش امن جامعه میایستند.
هنگامی که انسان در معرض تهدیدهای مکرر و نامرئی جریانهای افراطی قرار میگیرد، نخستین چیزی که نشان میرود، احساس امنیت، تعلق و پیوند روانی جامعه است. در چنین فضایی، ضبط آن ویدیوی کوتاه پیش از شهادت، تنها یک وصیتنامهی معمولی یا یک اعلام موضع شتابزده نبود؛ بلکه پناهگاهی روانی و سازهای روشنگر برای ترمیم گسستهای احتمالی بود.
پذیرش آگاهانهی خطر و تصریح بر عدم ترس از شهادت، واکنشی عمیق به هراسافکنی مداوم است. این ایستادگی صبورانه نشان میدهد که وقتی جان و روح انسان به معنایی والاتر متصل باشد، اضطراب زوال فردی جای خود را به پاسداری از سلامت و آرامش جمعی میدهد. تأکید مکرر بر حفظ وحدت و ایستادگی در کنار ولیفقیه و نظام، در واقع فراخوانی بود برای بازگشت به محور ثبات؛ دعوت به اینکه در روزهای طوفانی، نباید رشتههای پیوند را گسست یا آغوش امانتدار خانه را رها کرد.
او با درخواستی روشن و عاری از تکلف، وصیت کرد که پیکرش در گلزار شهدای شهر و در کنار برادران تشیع به خاک سپرده شود. این اقدام، خط بطلانی روانشناختی و عملی بر تمام مرزبندیهای تصنعی و تفرقهافکنیهای تحمیلی بود. پیام نهفته در این تدفین کنار هم، یادآوری این حقیقت است که همبستگی ما در ریشهها و آرمانهای مشترک، فرسنگها عمیقتر از خطکشیهای ظاهری است.
در نهایت، این روایت یکدست و روشنگر به ما میگوید که انسانهای رشدیافته و خودآگاه، حتی در آستانهی مواجهه با خطرات نهایی، نگاه خود را از آسیبها میگیرند و بر ترمیم، حمایت و مراقبت از جانهای گرداگردشان تمرکز میکنند. آنان با باور استوارشان، نه تنها هراس را خنثی میسازند، بلکه معنایی ماندگار از وحدت و پایداری را در حافظهی جمعی یک امت به یادگار میگذارند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
نگهبان صبور متن
شب هنوز سنگینی خودش را روی قم پهن کرده بود که اولین پچپچها از راهروهای بیمارستان بیرون زد. از آن شبهایی که هوا بوی باران نمیدهد، اما فضایش آنقدر متراکم است که انگار آسمان، سینهاش را روی زمین گذشته تا نفس بکشد.
بیست و نهم شهریور بود، خبر، مثل درختی که در سکوت میافتد، آرام اما عمیق در دل حوزهای پیچید که سالها صدای آرام، دقیق و نقطهسنج او را در خود ضبط کرده بود.
اگر از همسایهها یا شاگردان قدیمیاش بپرسی، میگویند؛ سن و سال او را با تقویم حساب نمیکردند و او متولد هشتمین روز از ماه روزهداری بود، در همان سالی که قم هنوز بوی خاک کویر و کاهگل میداد، اما سن واقعی مردانی مثل او را با سالها نمیشمارند، با سالهایی میشمارند که در حیاط مدرسه حجتیه، گامهای پدرش آیتالله سید احمد، ردی از خلوص به جا گذاشته بود و آقا موسی جوان، جای پای پدر قدم برمیداشت.
او از تبار زنجان بود، اما قم ریشه و خاکش شد. مردی که وقتی در نوجوانی سر درس سید صدرالدین صدر مینشست، کوچکترین قد و قامت حجره را داشت، اما چشمانش آنقدر شمرده و روشن به عبارات نگاه میکرد که انگار کلمات کهن فقه را دوباره مینشاند و نوازش میکرد.
در خانه، دنیای دیگری جریان داشت. دوازده فرزند، صدای خندهها و گفتگوهایی که در دالانهای خانه میپیچید و همسری از تبار مجد که در سال ۱۳۲۹ دستی به همراهی داد و تا آخرین روزهای سال ۱۴۰۳زمانی که پیکرش بر دوش فضلا تا حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) تشییع شد پناه و تکیهگاه آن صبوریهای علمی بود. خانهای که در آن، گفتگوها فقط بوی کتاب نمیداد؛ بوی گرما، عاطفه و دیدارهای صمیمانهای را میداد که گاه با رهبر انقلاب و برادرش سید جعفر، دور از همهمهی سیاست و در گرمای یک استکان چای خانوادگی میگذشت.
او فقیهی بود که کلمات را بیحساب خرج نمیکرد. میگفت خبر واحد وقتی تنهاست، باید با احتیاط به آن تکیه داد؛ انگار باور داشت که حقیقت، سنگینتر از آن است که بر دوش یک روایت تنها بماند. وقتی جرعهای از دریا را مینوشت یا بر رجال نجاشی حاشیه میزد، دستهایش مثل دستهای یک سفالگر قدیمی کار میکرد؛ باحوصله، بیشتاب و با احترام به خاک دانش
و بعد، آن روزهای آخر رسید. معده و دستگاه گوارش، جسم نود و چند سالهاش را خسته کرده بود. تخت بیمارستان، فارغ از تمام حواشی و قیلوقالهای بیرون، میزبان تن نحیفی شد که تمام عمرش را صرف رمزگشایی از متنهای سخت کرده بود.
پزشکان آمدند و رفتند، داروها تزریق شدند، اما در بیست و نهم شهریور ۱۴۰۵، آن نفس شمرده و آرام، سرانجام به ایستگاه آخر رسید.
آدمهایی مثل او ناگهان از میان ما نمیروند. آنها ذرهذره در کتابها، در دالانهای مدرسهی امام محمد باقر (علیه السلام)، در حجرههایی که صدای مباحثهشان هنوز در در و دیوارش مانده، و در یاد شاگردانی که دقت را از او آموختند، تکثیر میشوند. رفتن او مرگ یک فرد نبود؛ خاموش شدن یکی از آن چراغهای قدیمی و کمنوری بود که وقتی کوچه تاریک میشد، همگان میدانستند پای آن پنجره، کسی بیدار است و نگهبانی متن را میکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن