خروش خون؛ ارثیهی سرخ پدری
چهار ماه است که شغالان و سگ زرد استکبار و مارهای زخمخوردهی صهیون، به خیال باطل خود، خورشید را در خاک تیره پنهان کردهاند. کلهزردان ابله و کفتارهای بیوطنی چون ترامپ و نتانیاهو گمان بردند با باروت و ترور، میتوانند ریشهی این سرو کهنسال را بزنند؛ اما خون سیدالشهدای زمانهی ما، مهر باطلی بود بر جریدهی جنایتشان.
او اگرچه در آغوش خاک میهن آرام گرفت، اگرچه مظلومیت پیکر او و فرزندان و دردانههایش جگر خاک را سوزاند، اما از خاکستر آن خانهی بهاری، طوفانی به پا شد که بند خیمهی شیاطین را میگسلد. این رفتن، تن دادن به غربت نبود؛ فتح قلهی مقتدری بود که ارثیهاش برای ما، نه زانو زدن در سوگ، بلکه ایستادن در سنگر مقاومت و دفاع از کیان وطن است.
ما فرزندان باروت و بارانیم؛ یتیمان صبوری که تفنگ پدر را بر دوش میکشند. از تماشای آن پیکرهای غریب، اشک عجز نمیباریم؛ بلکه غیرت وطنپرستی را در شریانهایمان به خروش درمیآوریم.
بگذار گرگهای زمانه زوزه بکشند؛ این خاک، مهد شیرانی است که الفبای مقاومت را از خون سرخ رهبرشان آموختهاند. خون او امتداد ثارالله است؛ جاری، جوشان و برانداز تاریکی. تکیهگاه ما نرفته است، تکتک ما امروز تکیهگاه این میهنیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#مدار_نوشتن
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
خطاب به آقایان مذاکرهکننده
از سوی ملت مبعوث شده و غیور ایران، این نه یک نامه، که فریاد به فغانآمدهی یک سرزمین است:
دیشب که آسمان وطن به اذعان دشمن در بیش از هشتاد نقطه به آتش کشیده شد و زمین زیر پایمان لرزید، شماها که دلتان همچنان در هوای سازش میتپید! موشکها فرود میآمدند، آتشبس مکرر نقض میشد و بالاتر از همه، خون مطهر و پاک رهبر شهید و والامقاممان بر زمین ریخته بود و فریاد انتقام سر میداد؛ اما شما به جای برخاستن برای خونخواهی مقتدرانه از آن مقام شریف، چشم و دلتان به دنبال دستخطی از سوی جلاد بود. شما شبیه به کسی هستید که گرگ، شبان و بزرگ دهکدهاش را دریده، اما او سحرگاه با کاسهی شیر به سراغ گرگ میرود تا از او اماننامه بگیرد! این چه مسخشدگی دیپلماتیکی است؟
امروز اما تفنگ کینهی دشمن، سینهی توهم شما را شکافت. آن لحظه که ترامپ رسماً پایان آتشبس را اعلام کرد و با بیشرمی تمام، شما و تیم مذاکرهکننده را «آشغال» خطاب کرد، طشت رسوایی دیپلماسی التماسی از بام تاریخ افتاد. این است پاداش اهانتآمیز دژخیمی که برای رام کردنش، از غرور ملی و حرمت خون پاک بزرگمرد این امت مایه گذاشتید؛ کسی که فکر میکردید با زبان مدرن سخن میگوید، در نهایت شما را حتی لایق خطاب انسانی هم ندانست.
این توهین سخیف، سیلی سخت واقعیت بود بر روی کسانی که غیرت الهی این ملت مبعوث شده را ندیدند و به لبخند گرگ دل خوش کردند. دشمن خاکمان را توبره کرد، به ساحت شریفترین رهبرمان جسارت کرد و در آخر، صورتک ادب را هم انداخت و به صورتتان تف کرد.
ملت بیدار ایران، این تحقیر بیشرمانه و آن چشمانتظاری مذبوحانه برای معامله بر سر خون شهیدان را هرگز نخواهد بخشید. تاریخ با خطی سیاه خواهد نوشت که در روزهای فوران غیرت، عدهای در پشت درهای بسته، منتظر معجزه از سوی ابلیس بودند. این میز ذلت را در هم بکوبید و به آغوش اقتدار ملت بازگردید، چرا که گرگ، عهدنامهها را فقط با خون تسلیمشدگان امضا میکند!
✍️زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
زمین و زمان در التهاب بود و قدمهای ما روی آسفالت خیابان، سنگینتر از همیشه برداشته میشد. در میان سیل خروشان جمعیت، پیاده راه افتادیم؛ اما پای پیاده کجا و دل سرگردان کجا؟ تمام مسیر، ذهن خستهام در کوششی جنونآمیز برای انکار بود. مدام به خودم میگفتم: «شاید همهچیز یک تدبیر است… شاید همین حالا بگویند برای حفظ جان آقا، مصلحت در این بود…»
چهل دقیقه راه بود؛ از اسکان تا آستان حضرت رضا (ع). و در تمام این چهل دقیقه، جنگی بیامان در سرم برپا بود؛ جنگ میان امیدی واهی و حقیقتی تلخ. از خودم میپرسیدم: «آقا میآید یا پیکرشان؟»
این برزخمیان بیم و امید، جانم را به لب رسانده بود. دلتنگی و بهت، ماسکی از کجخلقی روی چهرهام نشانده بود؛ دست خودم نبود، داغ بزرگ بود و طاقتم کم.
حرم، آغوش گشوده بود اما غلغلهی جمعیت در صحن پیامبر اعظم (صلوات الله علیهم اجمعین) راه را بست. نشد که بمانیم؛ پس آمدیم و در خلوت نسبی صحن امام حسن مجتبی (علیه السلام) پناه گرفتیم.
نشد ببینمت از دور، ای تمام وجود
نشد که سایه بگیریم زیر آن تابوت…
حالا در صحن امام حسن (علیه السلام)، غریبانه نشستهایم و با همان آه پر کشیده از نهادمان، تو را به خدا و به امام رئوف میسپاریم. ما روزمرگی این زمانه را چطور تاب بیاوریم، وقتی چهل دقیقههای زندگیمان، دیگر به شوق دیدار تو رج نمیشوند؟
تو را به خاک نهیم و به خانه برگردیم
به روزمرگی این زمانه برگردیم
✍️زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
اندکی صبر سحر نزدیک است
در غبارآلودترین روزگاران، درست در لحظهای که زمین از بار سنگین بیداد به نفسنفس میافتد و انسانیت در کلاف سردرگم مدرنیته و جنگهای آخرالزمانی گم میشود، پازل ظهور به چیدمان نهایی خود نزدیک میگردد. سه نشانهی حتمی، بسان رعد و برقهایی در دل شب تار، افق را میلرزانند تا سرآغاز روشنایی باشند:
از قلب شام، آنجا که امروز نیز زخم چرکینی از سیاستهای فتنهگون و نبردهای ویرانگر بر تن دارد، ناگهان فرزندی از تبار تاریکی سر برمیآورد.
سفیانی، نه اسطورهای کهن، بلکه تجسم عینی تزویر معاصر و خشونت برهنه قلمداد میشود. او با شعارهای فریبنده و رویکردی منافقانه گام به میدان میگذارد، اما کارنامهاش به خون بیگناهان رنگین میشود. خروج او، نشانه به اوج رسیدن فتنهها در جهان امروز و غربال نهایی سره از ناسره بهشمار میرود؛ موجی سهمگین از ظلمت که میخواهد شعلهی امید را در دلها بخواباند.
اما تقدیر الهی هرگز زمین را تسلیم تاریکی نمیکند. همزمان با غرش سفیانی، در نقطهای دیگر از جغرافیا از سرزمین صبوری و ایستادگی، یمن پرچمی سفید و آرامشبخش به اهتزاز درمیآید. یمانی، باران رحمتی بر کویر سوختهی دلهای منتظر محسوب میشود و پرچمش، هدایتگرترین بیرق آفتاب نام میگیرد.
در روزگاری که رسانهها، حقیقت را مسخ میکنند و بازشناختن حق از باطل، به سنگینی نگهداشتن زغال گداخته در کف دست میماند، صدای یمانی همچون قطبنمایی دقیق، کشتی طوفانزدهی شیعه را به سمت ساحل نجات، یعنی آغوش امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رهنمون می سازد.
سپاه سفیانی با غرور و نخوت، غرق در تسلیحات و سرمست از پیروزیهای زودگذر، به سمت مدینه و مکه میتازد تا ریشهی نور را قطع کند. اما زمین، خسته از ستم گامهایشان، به فرمان حق دهان میگشاید. خسف بیداء، جلوهای مقتدرانه از سقوط ناگهانی طاغوتهای زمانه را به تصویر میکشد.
همانگونه که امروز ابرقدرتهای پوشالی در اوج اقتدار مادی خود، ناگهان با بحرانهایی ناخوانده فرو میپاشند، سپاه باطل نیز در بیابان بیداء به یکباره در آغوش خاک گم میشود تا سرنوشت محتوم باطل را به جهانیان یادآوری کند.
این سه نشانه، سه پرده از نمایشی شگفت و الهی را رقم میزنند؛ سفیانی عمق شب را مینمایاند، خسف بیداء سقوط تکیهگاههای پوشالی را به رخ میکشد و یمانی دست مهر خداست که منتظران را به صبح روشن ظهور پیوند میزند. تماشای امروز جهان، تماشای همین خیمهشببازی رو به زوال و بیقراری آفرینش برای درک حقیقت است. چیزی به دمیدن سپیده نمانده، اندکی صبر سحر نزدیک است.
✍️زهرا مرادقلی
ایستاده در سمت روشن تاریخ
سیاست، اقیانوسی از موجهای گذرا و ائتلافهای موسمی است. گاه این موجها کسانی را به ساحل نامها و سمتها میرساند و گاه در طوفانی ملایم، کشتیبانان امین را از سکانداری ظاهری کنار میزند. جابهجاییهای امروز در بهارستان و تغییر در ترکیب هیئترئیسه کمیسیون امنیت ملی، بیش از آنکه یک پایان باشد، محک محکمی برای سنجش عیار ایستادگی است.
در روزگاری که مصلحتهای چندروزه و ائتلافهای پشت پرده گاه حقیقت را در مسلخ عافیت قربانی میکند، شخصیتهایی چون جناب آقای سید محمود نبویان و جناب آقای ابراهیم رضایی نشان دادند که میتوان فراتر از محاسبات صندلیها اندیشید. آنها «جهاد تبیین» را نه به عنوان یک شعار تشریفاتی، بلکه به عنوان زرهی در کارزار روشنگری بر تن کردند.
سخن گفتن از حقیقت، آن هم در تالارهای پرپیچوخم سیاست، هزینهای دارد که پرداختن آن کار هر رهگذری نیست. ایستادن در سمت درست تاریخ، یعنی پذیرش غبار بیمهریها برای نگه داشتن چراغ آگاهی، امروز اگرچه نام این دو چهره بزرگوار در برگههای رایگیری هیئترئیسه تکرار نشد، اما عیار مجاهدت آنان با سنجههای مادی و مناصب موقت سنجیده نمیشود.
صندلیهای ریاست و سخنگویی، ردای عاریتی هستند که روزی پوشانده و روزی دیگر ستانده میشوند؛ اما مدال افتخار نگهبانی از منافع ملی و اصول انقلاب جاویدان است. کسانی که بذر حقیقت را در دل جانهای آگاه میکارند، چشم به تشویق تماشاچیان ائتلافها ندارند. آنها چشم به افقی دوختهاند که فراتر از بازیهای زمینی است.
با کلامی سرشار از احترام، مجاهدت صادقانه و بیلکنت این دو فرزند انقلاب را پاس میداریم. مناصب دنیوی میگذرند، اما مجاهدت در مسیر حق، حکایتی ماندگار است؛ «إنّ الله لا یُضیعُ أجرَ المُحسنین»؛ بیشک پاداش واقعی و ماندگار آنان، نزد پروردگار بزرگی است که خریدار بیادعاترین مجاهدتهاست.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#باید_برخاست
از داغ وداع تا سایه بان صفر
زمین و زمان هنوز سرشار از عطر حماسه و اندوه محرم است؛ ماهی که با نام نامی امام حسین (علیه السلام) آغاز شد و دلهای ما را در تنور داغ غمت تطهیر کرد. اما محرم امسال برای ما رنگ و بوی کربلایی متفاوتی داشت؛ پاییز زودهنگامی که با داغ جانسوز وداع با رهبر فرزانه و حکیممان حضرت آقا عجین شد. او که در طول سالیان مجاهدت، با صلابت و شجاعتی بیبدیل، علم هدایت این امت را به دست داشت و پای جای پای مقتدایش گذارد، در نگاه ما همچون سیدالشهداء زمان جلوهگر شد؛ مردی از تبار نور که تا آخرین نفس در برابر یزیدیان دوران ایستاد و پیکر مطهرش در میان سیل خروشان اشک و ارادت میلیونها دل عاشق، تشییعی حسینی شد. این تشییع باشکوه، فریاد رسای ملتی بود که نشان داد راه جهاد و شهادت هرگز بیرهرو نمیماند و خون پاک این مجاهد بزرگ، پایههای دشمنان زبون و خار را سستتر از پیش خواهد ساخت.
حالا با همان دلهای داغدار و چشمهای بارانی از محرم، قدم به جادهی غریب و سنگین صفر میگذاریم. سفری که همواره با سنگینی حوادث و اندوه اسارت آلالله شناخته میشود؛ اما در این عبور سخت، چراغ راه ما سفارشات و رهنمودهای ارزشمند اهل بیت علیهم السلام و رهبر عزیز سفرکرده است که همیشه ما را به پناه بردن به دژ محکم الهی فرا میخوانند. رهبر شهیدمان همواره بر اهمیت دعا، استغفار و پرداخت صدقه در آغاز این ماه تأکید داشتند تا به برکت این کارهای نیک، نحوست و بلایای روزگار از سر جامعه اسلامی دور شود. امروز، ما با دستانی گشوده به مهربانی و بخشش، صدقه اول ماه را تقدیم میکنیم تا هم سپر بلای مجاهدانمان در جبهههای نبرد باشد و هم به یمن این سخاوت و دعاهای خالصانه، پیروزی کامل و عاجل جبهه حق بر دشمنان زبون مقدر گردد و آرامش و عافیت بر این سرزمین سایه افکند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
منطق هزینه و فایده در ترازوی دیپلماسی
در دکترین امنیت ملی و روابط بینالملل، مذاکره هرگز یک هدف غایی نیست، بلکه صرفاً ابزاری است برای تحقق منافع ملی و کاهش هزینهها، زمانی که یک توافقنامه امضا میشود، اعتبار آن به میزان پایبندی طرفین به مفاد آن سنجیده میشود، نه به جوهر روی کاغذ یا لبخندهای دیپلماتیک در برابر دوربینها.
برای درک وضعیت فعلی، میتوان آن را به یک نبرد سنتی تشبیه کرد. فرض کنید سرداری در میانه جنگ، به امید صلح، داوطلبانه زره و سپر خود را زمین میگذارد تا با حریف گفتگو کند. اما حریف، نه تنها شمشیر خود را غلاف نمیکند، بلکه از این فرصت برای شناسایی دقیقتر نقاط ضعف، خسته کردن نیروها و ضربه زدن به نقاط بیدفاع استفاده میکند.
وقتی در طول یک آتشبس موقت، بیش از 140 حمله به مواضع کشور صورت میگیرد، این دیگر یک آتشبس با نقضهای جزئی نیست؛ بلکه یک جنگ فرسایشی یکطرفه در پوشش دیپلماسی است.
در این سناریو: طرف مقابل با ادامه حملات، عملاً ساختار دفاعی ما را فرسوده کرده و نیروها را دچار خستگی مفرط میکند.
ما با پایبندی یکجانبه، دست و پای خود را برای پاسخ متقابل بستهایم و عملاً به دشمن اجازه دادهایم آزادانه و بدون هزینه، نقض عهد کند.
منطق ساده کارآفرینی، نظامی و حتی زندگی روزمره میگوید: «وقتی یک مسیر بارها به شکست انجامیده، اصرار مجدد بر رفتن همان مسیر بدون تغییر پارامترها، دیوانگی است.»
وقتی هیچیک از بندهای یک تفاهمنامه اجرا نشده و در عین حال حملات دشمن با شدت ادامه دارد، اصرار مداوم مذاکرهکنندگان بر ادامه کار به همان شیوه قبلی، نشاندهنده یک خطای محاسباتی بزرگ است. بزک کردن یا بزرگنمایی این دستاورد بیحاصل توسط برخی جریانها، ناشی از گره زدن هویت سیاسی خود به فرآیند مذاکره است، نه خروجی واقعی آن.
وقتی دیپلماسی نتواند امنیت ملی را تأمین کند و حتی ابزار دفاعی کشور را تضعیف کند، از یک فرصت به یک تهدید فعال تبدیل میشود.
عقلانیت سیاسی حکم میکند که دیپلماسی بدون آزادی نظامی، چیزی جز تسلیم تدریجی نیست. دولتی که در برابر 140 بار نقض آتشبس همچنان پشت میز مذاکرهای بینتیجه مینشیند، عملاً به طرف مقابل سیگنال ضعف میفرستد.
یک اصل تغییرناپذیر در تاریخ روابط بینالملل وجود دارد: صلح پایدار هرگز از مسیر التماس یا خوشبینی سادهلوحانه به دست نمیآید؛ صلح تنها در سایه موازنه وحشت و بازدارندگی مقتدرانه پایدار خواهد ماند. تا زمانی که هزینه نقض عهد برای دشمن سنگینتر از پایبندی به آن نشود، هیچ کاغذی امنیت کشور را تضمین نخواهد کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
غبار طلایی و میراث فراموشی
در روزگاران دور، در دامنهای سرسبز، دهکدهای بود به نام روشندره در این دهکده، دو چشمه جریان داشت؛ یکی چشمهی زلال که آبش بیرنگ، بیبو اما حیاتبخش و راستگو بود و هر که از آن مینوشید، جهان را همانگونه که هست میدید.
دیگری چشمهی تاریک که در انتهای غاری پنهان بود و آبی کدر و وهمآلود داشت، مردم دهکده سالها مرز میان این دو را میدانستند؛ با آب زلال تشنگی رفع می کردند و از آب تاریک دوری میکردند. همه چیز سر جای خودش بود و ارزشها، مثل آفتاب نیمروز، روشن و بیپرده.
روزی مسافری غریب با جادهای از جنس مه وارد دهکده شد. او با خود انبانی از غبار طلایی آورده بود. مسافر شبانه به سراغ سرچشمهها رفت و مشتی از آن غبار درخشان را در چشمهی زلال ریخت و مشتی دیگر را در چشمهی تاریک.
فردا صبح، اتفاق عجیبی افتاد: چشمهی زلال، دیگر آن سادگی بیرنگ را نداشت؛ کدر شده بود اما جرقههای طلایی درونش میدرخشید.
چشمهی تاریک نیز دیگر سیاه و ترسناک نبود؛ غبار طلایی روی آن را پوشانده بود و ظاهری فریبنده و شبیه به طلای مایع به آن داده بود.
مرزها در هم شکست، حقیقت آب زلال با اندکی مصلحت و منفعت آلوده شد و باطل آب تاریک لباسی از زیبایی و تقدس به تن کرد.
به مرور زمان، سلیقهی مردم تغییر کرد. آنها دیگر به آب ساده و کاملاً پاک چشمهی زلال تمایلی نداشتند، میگفتند: این آب زیادی بیرنگ و خستهکننده است!
در عوض، شیفتهی آب چشمهی تاریک شدند که حالا زیر نور آفتاب میدرخشید. مردم برای خریدن کوزهای از این آب مخلوط، از یکدیگر سبقت میگرفتند. ارزشها وارونه شد: سادگی و صراحت، نشانهی حماقت شد؛ و ریا و فریب آراسته به طلا، نشانهی درایت و هوشمندی.
هر که حقیقت عریان را میگفت، طرد میشد؛ و هر که باطل زراندود را در بوق و کرنا میکرد، بر صدر مینشست.
در این میان، پیرمردی سالخورده که طعم اصیل و قدیمی آب زلال را به یاد داشت، کوزهای برداشت و به سختی از تهماندهی آب پاک و بدون غبار که در اعماق سنگها پنهان بود، نوشید. او با چشمانی خیس از اندوه به میدان دهکده آمد، فریاد زد: آبی که مینوشید، عطشتان را نمینشاند؛ فقط چشمانتان را به تاریکی عادت میدهد! شما سراب تزیینشده را به جای حقیقت برگزیدهاید!
مردم به او خندیدند، سنگش زدند و او را دیوانه خواندند. آنها ترجیح میدادند در وهم درخشان خود غوطهور باشند تا اینکه با واقعیت ساده و بیپیرایه روبهرو شوند.
پیرمرد به تنهایی راه کوهستان را پیش گرفت، در حالی که پشت سرش، دهکده در جشنی بزرگ برای بزرگداشت چشمهی تاریک، غرق در نورهای دروغین و شادیهای توخالی بود. ارزشها مرده بودند و حقیقت، غریبهترین مسافر آن دیار شده بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی
https://kowsarnet.whc.ir/thewire/view/51614805
هم صداشدن جریان بظاهر انقلابی با پخلوی ها و عناصر ضد انقلاب
سواد حقوقی و نظامی پیشکش، کاش حداقل الفبای منطق را بلد بودید!
میان پایان دادن به یک تفاهمنامه که دشمن روزی هزار بار با شلیک به خاک ما آن را نقض کرده با جنگطلبی تفاوت از زمین تا آسمان است.
وقتی دشمن عملاً توافق را زیر پا گذاشته و به ما حمله میکند، اصرار بر ماندن در آن تفاهمنامه، دیگر دیپلماسی نیست؛ بلکه بستن دست سربازان خودی در برابر دشمن مجهز است. خواست ملت برای اعلام رسمی خاتمه این تفاهمنامه، برای این است که نیروهای مسلح ما از نظر حقوقی و بینالمللی آزادی عمل کامل پیدا کنند و دستشان برای دفاع قاطعتر و ضربه نهایی باز شود.
این مثل آن است که دزدی به خانهتان دستبرد بزند و شما بگویید باید شکایت کنیم، اما کسی از پشت سر داد بزند: تو اگر راست میگویی خودت برو با دزد بجنگ، چرا میخواهی شکایت کنی؟!
اتفاقاً کسی که تفاوت لغو یک سند ننگین و نقضشده را با جنگطلبی کورکورانه نمیفهمد و مردم عادی را جلو میاندازد، همان خطی را پیش میبرد که ضدانقلاب و پهلویها میخواهند؛این یعنی خلع سلاح حقوقی کشور در برابر حملات دشمن.
ملت کارش مطالبه عقلانی است و ارتش و سپاه هم کارشان را در میدان خوب بلدند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روشنگری
#مدار_نوشتن
منطق هزینه و فایده در ترازوی دیپلماسی
در دکترین امنیت ملی و روابط بینالملل، مذاکره هرگز یک هدف غایی نیست، بلکه صرفاً ابزاری است برای تحقق منافع ملی و کاهش هزینهها، زمانی که یک توافقنامه امضا میشود، اعتبار آن به میزان پایبندی طرفین به مفاد آن سنجیده میشود، نه به جوهر روی کاغذ یا لبخندهای دیپلماتیک در برابر دوربینها.
برای درک وضعیت فعلی، میتوان آن را به یک نبرد سنتی تشبیه کرد. فرض کنید سرداری در میانه جنگ، به امید صلح، داوطلبانه زره و سپر خود را زمین میگذارد تا با حریف گفتگو کند. اما حریف، نه تنها شمشیر خود را غلاف نمیکند، بلکه از این فرصت برای شناسایی دقیقتر نقاط ضعف، خسته کردن نیروها و ضربه زدن به نقاط بیدفاع استفاده میکند.
وقتی در طول یک آتشبس موقت، بیش از ۱۴۰ حمله به مواضع کشور صورت میگیرد، این دیگر یک آتشبس با نقضهای جزئی نیست؛ بلکه یک جنگ فرسایشی یکطرفه در پوشش دیپلماسی است.
در این سناریو: طرف مقابل با ادامه حملات، عملاً ساختار دفاعی ما را فرسوده کرده و نیروها را دچار خستگی مفرط میکند.
ما با پایبندی یکجانبه، دست و پای خود را برای پاسخ متقابل بستهایم و عملاً به دشمن اجازه دادهایم آزادانه و بدون هزینه، نقض عهد کند.
منطق ساده کارآفرینی، نظامی و حتی زندگی روزمره میگوید: «وقتی یک مسیر بارها به شکست انجامیده، اصرار مجدد بر رفتن همان مسیر بدون تغییر پارامترها، دیوانگی است.»
وقتی هیچیک از بندهای یک تفاهمنامه اجرا نشده و در عین حال حملات دشمن با شدت ادامه دارد، اصرار مداوم مذاکرهکنندگان بر ادامه کار به همان شیوه قبلی، نشاندهنده یک خطای محاسباتی بزرگ است. بزک کردن یا بزرگنمایی این دستاورد بیحاصل توسط برخی جریانها، ناشی از گره زدن هویت سیاسی خود به فرآیند مذاکره است، نه خروجی واقعی آن.
وقتی دیپلماسی نتواند امنیت ملی را تأمین کند و حتی ابزار دفاعی کشور را تضعیف کند، از یک فرصت به یک تهدید فعال تبدیل میشود.
عقلانیت سیاسی حکم میکند که دیپلماسی بدون پشتوانه قدرت نظامی و اراده اعمال آن، چیزی جز تسلیم تدریجی»گ نیست. دولتی که در برابر ۱۴۰ بار نقض آتشبس همچنان پشت میز مذاکرهای بینتیجه مینشیند، عملاً به طرف مقابل سیگنال ضعف میفرستد.
یک اصل تغییرناپذیر در تاریخ روابط بینالملل وجود دارد: صلح پایدار هرگز از مسیر التماس یا خوشبینی سادهلوحانه به دست نمیآید؛ صلح تنها در سایه موازنه وحشت و بازدارندگی مقتدرانه پایدار خواهد ماند. تا زمانی که هزینه نقض عهد برای دشمن سنگینتر از پایبندی به آن نشود، هیچ کاغذی امنیت کشور را تضمین نخواهد کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
خروش خون؛ ارثیهی سرخ پدری
چهار ماه است که شغالان و سگ زرد استکبار و مارهای زخمخوردهی صهیون، به خیال باطل خود، خورشید را در خاک تیره پنهان کردهاند. کلهزردان ابله و کفتارهای بیوطنی چون ترامپ و نتانیاهو گمان بردند با باروت و ترور، میتوانند ریشهی این سرو کهنسال را بزنند؛ اما خون سیدالشهدای زمانهی ما، مهر باطلی بود بر جریدهی جنایتشان.
او اگرچه در آغوش خاک میهن آرام گرفت، اگرچه مظلومیت پیکر او و فرزندان و دردانههایش جگر خاک را سوزاند، اما از خاکستر آن خانهی بهاری، طوفانی به پا شد که بند خیمهی شیاطین را میگسلد. این رفتن، تن دادن به غربت نبود؛ فتح قلهی مقتدری بود که ارثیهاش برای ما، نه زانو زدن در سوگ، بلکه ایستادن در سنگر مقاومت و دفاع از کیان وطن است.
ما فرزندان باروت و بارانیم؛ یتیمان صبوری که تفنگ پدر را بر دوش میکشند. از تماشای آن پیکرهای غریب، اشک عجز نمیباریم؛ بلکه غیرت وطنپرستی را در شریانهایمان به خروش درمیآوریم.
بگذار گرگهای زمانه زوزه بکشند؛ این خاک، مهد شیرانی است که الفبای مقاومت را از خون سرخ رهبرشان آموختهاند. خون او امتداد ثارالله است؛ جاری، جوشان و برانداز تاریکی. تکیهگاه ما نرفته است، تکتک ما امروز تکیهگاه این میهنیم.
✍️ زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#مدار_نوشتن
#مرقومات_جنگی
#به_قلم_خودم
خطاب به آقایان مذاکرهکننده
از سوی ملت مبعوث شده و غیور ایران، این نه یک نامه، که فریاد به فغانآمدهی یک سرزمین است:
دیشب که آسمان وطن به اذعان دشمن در بیش از هشتاد نقطه به آتش کشیده شد و زمین زیر پایمان لرزید، شماها که دلتان همچنان در هوای سازش میتپید! موشکها فرود میآمدند، آتشبس مکرر نقض میشد و بالاتر از همه، خون مطهر و پاک رهبر شهید و والامقاممان بر زمین ریخته بود و فریاد انتقام سر میداد؛ اما شما به جای برخاستن برای خونخواهی مقتدرانه از آن مقام شریف، چشم و دلتان به دنبال دستخطی از سوی جلاد بود. شما شبیه به کسی هستید که گرگ، شبان و بزرگ دهکدهاش را دریده، اما او سحرگاه با کاسهی شیر به سراغ گرگ میرود تا از او اماننامه بگیرد! این چه مسخشدگی دیپلماتیکی است؟
امروز اما تفنگ کینهی دشمن، سینهی توهم شما را شکافت. آن لحظه که ترامپ رسماً پایان آتشبس را اعلام کرد و با بیشرمی تمام، شما و تیم مذاکرهکننده را «آشغال» خطاب کرد، طشت رسوایی دیپلماسی التماسی از بام تاریخ افتاد. این است پاداش اهانتآمیز دژخیمی که برای رام کردنش، از غرور ملی و حرمت خون پاک بزرگمرد این امت مایه گذاشتید؛ کسی که فکر میکردید با زبان مدرن سخن میگوید، در نهایت شما را حتی لایق خطاب انسانی هم ندانست.
این توهین سخیف، سیلی سخت واقعیت بود بر روی کسانی که غیرت الهی این ملت مبعوث شده را ندیدند و به لبخند گرگ دل خوش کردند. دشمن خاکمان را توبره کرد، به ساحت شریفترین رهبرمان جسارت کرد و در آخر، صورتک ادب را هم انداخت و به صورتتان تف کرد.
ملت بیدار ایران، این تحقیر بیشرمانه و آن چشمانتظاری مذبوحانه برای معامله بر سر خون شهیدان را هرگز نخواهد بخشید. تاریخ با خطی سیاه خواهد نوشت که در روزهای فوران غیرت، عدهای در پشت درهای بسته، منتظر معجزه از سوی ابلیس بودند. این میز ذلت را در هم بکوبید و به آغوش اقتدار ملت بازگردید، چرا که گرگ، عهدنامهها را فقط با خون تسلیمشدگان امضا میکند!
✍️زهرا مرادقلی
#باید_برخاست
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
سوگ و حماسه
شب، سنگینترین سایهاش را بر سر شهر افکنده است و از قاب کوچک تلویزیون، غمی شعله میکشد که هیچ اشکی را توان خاموش کردنش نیست. نگاه میکنیم و باورمان نمیشود؛ این پیکر مطهر و آرامگرفته، پیکر پدر بزرگوار امت است، همان کوه استواری که سالها، نامش مایهٔ هراس دشمن و نگاهش پناه امن دلهای مسلمانان در سراسر جهان بود.
داغ یتیمی یک امت، خود، مصیبتی عظیم است. اما وقتی در کنار این پدر شهید، آن طفلدمعصوم، آن فرزند بهشتی و سلالهٔ پاک ۱۴ ماهه را میبینی که پرپر شده است دل سنگ هم میشکند. دیدن این دو در کنار هم، داغ مصیبت را چند برابر میکند و پیوندی از خون و اشک را میان یک ملت و این خاندان عظیم گره میزند.
امروز جهان تجلی باایمانترین عشقها را به چشم دید؛ عشقی ناب به رهبری که جان خود را فدای آرمانها کرد و ارادتی قلبی به رهبر حی و خلف صالح همان عمود استوار خیمه که با صلابت خود، آرامش را در میان این طوفان سهمگین به جانهای بیتاب بازمیگرداند.
اما این چشمهای بارانی و این قابهای غمانگیز در دلِ شب، پایان داستان ما نیستند. دشمن زبون بداند؛ از پس این روضههای جگرسوز و از میان همین هقهقهای غریبانه، ارادهای پولادین جوانه زده است. خون مطهر رهبر شهید و مظلومیت آن فرزند آسمانی، شیپور سرخ خونخواهی را به صدا درآورده است.
اینک زمان سستی نیست؛ سپردار جبهه حق باید برخیزد. امت وفادار، در میان همین اشکها، بند پوتینها را محکمتر میبندد و علم این انتقام سخت را بر دوش میکشد؛ تا روزی که زمین را از لوث وجود ظالمان آمریکایی و صهیونی پستفطرت پاک کند و پرچم فتح را بر فراز قلهها به اهتزاز درآورد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
#باید_برخاست
امید واهی
گویی تمام ذرات وجودم در انجمادی بیرحم گرفتار شدند؛ دست و دلم به هیچ تلاشی نمیرود. هرگز باور نمیکنم.
چشمانم را بر تصاویر مصلی میبندم. آن تابوت سبز با آن عمامه مشکی غرق در ماتم، کابوسی تلخ جلوه میکند که روحم از پذیرفتنش میگریزد. امید داشتم این خبر تلخ تنها یک مصلحت یا کابوس باشد، ولی این تصاویر لحظهای جانکاه و نفسگیر است. گاهی حقیقت چنان تلخ و گزنده است که آدمی تمام وجودش فریاد میشود برای انکار آن.
حق دارم اگر دست و دلم به زندگی نرود؛ حق دارم اگر نخواهم فردا بیاید، چرا که فردای بدون حضور آن سایه پرمهر، خورشیدی برای تابیدن ندارد.
چهار ماه و اندی، دلم را به ریسمان باریک امیدی گره زدم؛ به این امید که شاید مصلحتی در کار بوده و این غیبت پردرد، تنها حصاری برای حفظ جان و امنیت ایشان است. دلخوش بودم به روزنهای که شاید یک روز صبح، خبر بازگشت آقا تمام این کابوسها را پایان دهد. اما اکنون، تصاویری که از مصلی به چشم میرسد، آن تابوت سبز و آن عمامه مشکی به سوگ نشسته، آوار تمام دنیا را بر سر امیدهایم فرو ریخته است.
اما درد این روزها، تنها درد فراق نیست؛ درد، دیدن خنجرهای پنهان و آشکار منافقانی است که هنوز هم بوی طمع به «گندم ری» از دستانشان به مشام میرسد. درد، دیدن پرپر شدن غنچههای بیگناهی چون زهرای چهاردهماهه است که تابوت کوچکش، قلب هر انسان آزادهای را به آتش میکشد. چگونه میتوان در برابر خائنان به خون ولی، صبور بود و سکوت کرد؟
تاریخ گواه است که خون مظلوم و آه دلهای داغدار، هرگز در بستر سکوت سرد نمیشود. ملتی که در برابر این خیانتها و در برابر ریخته شدن خون پاکان سکوت کند، بیشک گرفتار سنتهای سخت الهی خواهد شد؛ تاریخ خود گواه این مطلب است، بسان ونزوئلا، سوریه و دیگر سرزمینها…
بغض امروزم، صدای بیداری قلبی است که میداند تقاص این خونها و رسوایی این منافقان، حقیقتی است که دیر یا زود، دامان تاریکدلان را خواهد گرفت. اما این بغض در گلو نخواهد ماند؛ ما قدم در میدان میگذاریم. با مشتی گرهکرده و فریادی برآمده از عمق جان، با شعار سرخ «مثلی لا یبایع مثل یزید»، انتقام والسلام در مراسمات پیش رو شرکت خواهیم کرد تا فریاد خونخواهی و انتقام را به گوش جهانیان برسانیم و غبار مظلومیت را از این آستان بزداییم.
والسلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رهانویسی
پای پیاده تا بهشت؛ روایتی از یک دیدار بارانی
14 خرداد 1389؛ آفتاب داغ خردادماه بر سر تهران میتابید و من، در آستانهی فصلی نو از زندگی، تازه قدم از دنیای نیمکتهای دبیرستان بیرون گذاشته بودم. آن روزها، مثل جوانیام، پر از شور بودم اما هنوز عمق خیلی چیزها را نمیدانستم. به همراه خواهرم و دخترداییام، همسفر کاروانی شدیم که مقصدش میعادگاه عاشقان بود:حرم امام راحل.
آن سال، تقدیر چه تقارن شگرف و زیبایی رقم زده بود؛ 14 خرداد با آدینه پیوند خورده بود و قرار بود نماز جمعه به امامت رهبر شهیدمان و قائد عزیزمان اقامه شود. در دلم حسی شبیه به تقلید پروانهها از شعله وجود داشت؛ دوستشان داشتم، چون خانوادهام دوستشان داشتند، اما هنوز چشم دلم به شناخت عمیق آن «مایه فخر زمان» گشوده نشده بود.
اتوبوس کاروان، گوشهای از پارکینگهای شمارهدار بهشتزهرا آرام گرفت. مدیر کاروان با صدایی رسا زمان بازگشت را اعلام کرد: «دیدار ما، همینجا، بعد از نماز جمعه» و ما در میان سیل خروشان جمعیت رها شدیم.
هرچه به حرم نزدیکتر میشدیم، زمین و زمان در هم تنیدهتر میشد. جمعیت مثل دریایی طوفانی موج میزد. در آن شلوغی غریب، بیرون و درون مصلای امام مملو از زائر بود. با هزار بار پوزش و عذرخواهی و به سختی گشودن راه از میان صفوف فشرده، خودم را به کیت بازرسی رساندم و وارد شدم. وقتی به پشت سرم نگاه کردم، در میان آن اقیانوس انسانی، دیگر نه خواهری دیدم و نه آشنایی. تنهای تنها شده بودم، اما ترسی نداشتم؛ با خودم گفتم: «قرارمان که بعد از نماز است، پس فعلاً سهم خودم را از این مصلّی برمیدارم.»
در صفوف نماز ایستادم. کنارم دو دختر جوان از طلاب تهران نشسته بودند؛ آرامش نگاهشان کمی از التهابم کاست. هنوز مصلّی چشمانتظار ورود آقا بود که ناگهان غوغایی به پا شد. جمعیت یکصدا به پا خاست و فریاد شعارها فضای شبستان را پر کرد. از سن دور بودم، اما نه آنقدر که نبینم؛ آقای سید حسن خمینی، نوه امام راحل ، پشت تریبون رفته بود. مردم مؤمن و انقلابی، بنا به دلایلی که آن زمان برای ذهن کماطلاع از سیاست من هم روشن بود، راه را بر ادامهی خطابه ایشان بستند. موج شعارها بلند شد و من هم، همگام با موج جمعیت، شعار «مرگ بر منافق» و «مرگ بر ضد ولایت فقیه» سر دادم. خطابه نیمهتمام ماند.
آنگاه، خورشید آمد مقام معظم رهبری، قائد شهید و عزیزمان، با همان متانت، صلابت و بزرگواری دانش همهچیزتمامشان وارد شدند، با ورودشان شعارها شدت گرفت و اشک از چشمانم بی اختیار بیرون میچکید، هیچ چشمی نمیتوانست نور را ببیند و نبارد شعارها محکم تر و با مضمون جان فدایی رهبر جایشان عوض شد،
در میان آن همه هیاهو، دیدم که ایشان جلو آمدند و پیشانی سید حسن را بوسیدند. این تصویر، مثل یک تابلوی نقاشیِ زنده، برای همیشه در گوشهی ذهنم حک شد. کلامشان آرامش را به اقیانوس متلاطم مصلّی بازگرداند.
در آن لحظه، افکار کودکانهای به سرم دوید: «نکند او در آن مورد واقعاً مصداق شعارها نیست؟» غرق در شبهه بودم که کلام خود آقا، آب بر آتش دلم ریخت. ایشان در بیاناتشان از آن رفتار انتقاد کردند و مضمون کلامشان شبیه به باران رحمت، غبار را شست: «انتقاد نباید ظلمی را به دنبال داشته باشد، ولو انتقاد بهحق.»
دلم آرام گرفت. چنان غرق در شکوه آن نماز و خطبهها شدم که زمان از دستم سر خورد. نمیدانستم آن دیدار، نابترین و تنهاترین غنیمت دوران جوانیام خواهد شد.
نماز تمام شد و سفر سخت بازگشت آغاز. گوشیام آنتن نداشت؛ مثل یک خط موازی که هرگز به مقصد نمیرسد. از چند نفر خواهش کردم تا با تلفنشان تماس بگیرم، اما فایدهای نداشت؛ شبکهها کور کور بودند. در میان هزاران اتوبوس مشابه، گم شده بودم. بعد از یک ساعت سرگردانی و دویدن، بالاخره اتوبوس خودمان را پیدا کردم؛ اما استقبال گرمی در کار نبود!
به محض ورود، با توبیخ تند و عصبانیت اهل کاروان و بسیجیان مواجه شدم: «قرارمان یک ساعت بود، نه چهار ساعت!»
من که دخترکی احساساتی بودم، اشک در چشمانم حلقه زد. آسمان دلم بارانی شد، اما قفل سکوت بر لب زدم. در این میان، خشم خواهرم و دخترداییام مثل شلاقی بر جان هیجانزدهام مینشست. در همان حال، مدیر کاروان جلو آمد و با لحنی عتابآلود گفت: «چرا اینقدر دیر آمدید؟ خواهرتان از نگرانی هلاک شد…»
بغضم را فرو خوردم و با یک حاضرجوابی معصومانه گفتم: «شما خودتان فرمودید بعد از نماز جمعه اینجا باشید؛ من تازه خطبه دوم را توی راه برگشت گوش میدادم که گم شدم!»
این حرف من، انگار هیزم به آتش عصبانیت مدیر کاروان ریخت. با اخمهای درهمکشیده راهش را کج کرد و به راننده گفت: «حرکت کنیم برای ناهار.» دخترداییام که گویی این بنده خدا از رؤسای کانون بسیجشان بود، با تعجب ملامتم کرد که چرا اینطور جواب دادم.
غضب خواهرم بیشتر شد؛ هرچند ته دلش میدانستم به من حق میدهد، اما عصبانیتش از جنس ترس بود؛ ترس از دست دادن امانتی مادر!
در میان بحث و جدلهای آرام اما شدید ما، ناگهان مدیر کاروان، بزرگوارانه برگشت و گفت: «راست میگوید، دعوایش نکنید. خودمان گفتیم بعد از نماز جمعه یک ساعت دیگر اینجا باشید» و با این حرف، طوفان فرو نشست و جو کمی آرامتر شد.
آن روزها، با تمام قیلوقالهای بعدش، دقیقاً درک نکردم که به زیارت چه کسی نائل شده بودم و توفیق نماز در پشت سر چه گوهر یکتایی را داشتم. اما امروز، پس از گذر سالها، این شعر برای آن روز اینگونه تداعی میشود که: خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود…
این روزها، بیش از هر زمان دیگری، شرارههای آن خاطره در ذهنم جرقه میزند. آن روز در قلب من منجمد نشده، بلکه جریان دارد؛ گویی همین دیروز بود که در مصلای عشق، ایستاده بودم و باران صلابت آقایم را تماشا میکردم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#خاطره_نویسی