تقدیم به آقای شهیدم حضرت امام آیت الله سید علی حسینی خامنه ای رحمه الله
سرود سرخ پایداری
شبه عهدی که در آن معرکه بستند، شکست
تیغ تزویر، بر آن قامت برجسته نشست
نه ز تسلیم و حذر، کز سر تدبیر و وفا
رفت در آتش و بر عهد الستش پیوست
چون حسینبنعلی، تشنه به میدان بلا
پای بنهاد و از این طارم خاکی وارست
زیست با عزت و آتش به دل باطل زد
تا که پیمانه وصلش به سحر آمد دست
سایه او همه امید و صلابت بود، آه…
رفت و داغی شد و بر سینه این شهر نشست
ما بجا مانده و حیران جهانی بیاو
دل تنگ آمده از غربت این شام پست
کاش ما نیز در آن قافله، همگام و رفیق
میگذشتیم از این معبر فانی، سرمست
تا در آغوش شهادت، چو شهیدان خدای
جان سپارد دلمان در حرم حضرت دوست
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#شعر
#رها_نویسی
از خاک الشاطئ تا سحرگاه تهران
میگویند هر انسانی یک بار در تاریخ متولد میشود، اما بعضیها انگار بارها زندگی میکنند؛ یکبار در آوارگی کوچهها، یکبار در تبعید مرجالزهور و بارها در واژههایی که بر کاغذ رنج میبارند.
آوارگی، قصهای نیست که با شناسنامه آغاز شود؛ با خاک شروع میشود. وقتی در ژانویه 1963 (۱۳۴۲ش) در خیمهها و کوچههای تنگ اردوگاه الشاطئ غزه، نوزادی به نام اسماعیل چشم باز کرد، سایه هجرت اجباری خانوادهاش از الجوره عسقلان، مثل باری سنگین بر سینهاش نشست. کودک الشاطئ، از همان قدمهای اول، در مدرسههای آنروا همان اردوگاه آموخت که نان و آب، بدون وطن طعم غریبی دارد، وی دوره دبیرستان را در دانشسرای دینی الازهر غزه به پایان رساند،اما روح او، محصور در جغرافیای تنگ اردوگاه نماند. او کلمات و زبان عربی را دوست داشت؛ کلامی که توان داشت زخمها را روایت کند.
در سال 1981(۱۳۶۰ش) وارد دانشگاه غزه شد دانشگاهی که نقطه عطف زندگی او بود. او در دانشگاه به انجمن اسلامی پیوست و از سال 1985 تا 1986(۱۳۶۵-۱۳۶۴ش) ریاست شورای دانشجویی دانشگاه را بر عهده گرفت. وقتی وارد دانشگاه اسلامی غزه شد، قلم و خطابه را سلاح خویش کرد. نوجوانی و جوانی او نه در آسودگی، که میان خطهای آتش و بند زندانها گذشت. سه سال اسارت در سال 1989(۱۳۶۸ش) و سپس تبعید زمستانی به کوهستانهای سرد و پربرف مرجالزهور در جنوب لبنان در سال 1992، آبدیدهاش کرد. او آنجا میان برف و سنگ، همراه با صدها تبعیدی دیگر، یاد گرفت که ماندن، خودش بزرگترین مبارزه است.
بازگشت از تبعید، آغاز فصل بالندگی بود. ابوالعبد شد تکیهگاه و دستیار امین شیخ احمد یاسین، او نه یک مدیر در پشت میز، که همراه لحظههای پرخطر بود؛ مانند آن روز گرم شهریور 1382 (سپتامبر 2003) که اف-16 بر سقفی که او و شیخ زیر آن ناهار میخوردند فرو ریخت و از میان گرد و غبار و خشتهای فروریخته، معجزهوار بیرون آمدند تا قصه هنوز تمام نشود.
زمان گذشت و اسماعیل هنیه به عالیترین مدارج مسئولیت رسید؛ نخستوزیر تشکیلات خودگردان و سپس رئیس دفتر سیاسی حماس، اما او همان مرد اردوگاه باقی ماند. ایستاد و با همان استواری کلماتش گفت: «هرگز، هرگز، هرگز، اسرائیل را به رسمیت نخواهیم شناخت.»
ایثار و فداکاری در زندگی اسماعیل هنیه تنها به خطابههایش محدود نمیشد. بزرگترین امتحان یک انسان، نه جان دادن خودش، که داغ دیدن بر عزیزترینهایش است. در 10 آوریل 2024(بهار 1403)، وقتی در میان حملات سنگین غزه، خبر شهادت سه پسر و سه نوهاش را در بیمارستان به او دادند، زانو نزد. دست به آسمان برد و با آرامشی نجوا کرد: «خدا را بر این شرف که به ما ارزانی داشت سپاس میگویم… خون فرزندان من رنگینتر از خون مردمم نیست.» او داغ را به حکمت گره زد و صلابت را بر غم پیروز ساخت.
و سرانجام، پایان این روایت پرفرازونشست، در یک سحرگاه خاموش رقم خورد. مردی که تمام عمرش را در معرکه گذرانده بود، در مرداد ماه 1403 (ژوئیه 2024)، اسماعیل هنیه به عنوان مهمان ویژه برای حضور در مراسم تحلیف مسعود پزشکیان (رئیسجمهور ایران) به تهران سفر کرد، در سحرگاه 10 مرداد 1403، محل اقامت او در تهران مورد حملهای تروریستی قرار گرفت و این فرمانده برجسته مقاومت پس از دههها جهاد و مبارزه، به همراه یکی از محافظانش به شهادت رسید.
پیکر او پس از اقامه نماز میت توسط رهبر معظم انقلاب در تهران و تشییعی باشکوه، به قطر منتقل و در قبرستان شهر لوسیل به خاک سپرده شد تا نام او به عنوان شهید قدس و نماد پایداری در تاریخ فلسطین ماندگار شود.
او رفت، اما قصهاش مانند قلمی که سرگذشت یک ملت را بر ورقهای تاریخ حک کرده، زنده ماند. شهید قدس، نه فقط یک رهبر، که روایتی از پایداری، ایمان و فتح نهایی بود؛ روایتی که هیچ بمب و تروری نمیتواند نقطهی پایانش را بنویسد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#مناسبتی
از بصره تا عرش
در سال ۱۳۳۲ شمسی (۱۹۵۳ میلادی)، در شهر ساحلی بصره، کودکی به دنیا آمد که نامش را جمال گذاشتند؛ جمال جعفر محمد آل ابراهیم، او در خانهای رشد کرد که پیوند خونی و فرهنگی میان عراق و ایران داشت، پدری عراقی و مادری ایرانی.
وی در نوجوانی، مقدمات علوم حوزوی را در حوزه علمیه آیتالله سید محسن حکیم در بصره فراگرفت تا ایمانش پایه بس محکمی یابد، در سال ۱۳۵۰ (۱۹۷۰ میلادی)، جوانی ۱۷ ساله بود که دل در گرو آرمانهای اسلامی بست و به حزب الدعوة الاسلامیه پیوست.
در سال ۱۳۵۲ (۱۹۷۳ میلادی)، راهی بغداد شد و در دانشگاه پلیتکنیک، قدم در رشته مهندسی راه و ساختمان گذاشت؛ رشتهای که سالها بعد، لقب ماندگارش یعنی المهندس را از همان به یادگار برد. او در سال ۱۹۷۷ (۱۳۵۶) مدرک کارشناسی خود را گرفت، اما دنیای او فراتر از نقشهها و سازهها بود.
دهه ۱۹۷۰ میلادی، دوران خفقان سنگین حکومت بعث بر عراق بود. سرکوب شدید انقلابیون آغاز شد. در سال ۱۹۷۵ پنج تن از همرزمان وی اعدام شدند و در سال ۱۹۸۰، فاجعه به اوج رسید؛ رژیم بعث شبی تاریک، آیتالله سید محمدباقر صدر را تیرباران کرد. وی بعدها با اندوهی عمیق خاطره آن روزها را اینگونه بازگو میکرد: «تا آن تاریخ، ۹۵ درصد از دوستانی که با آنها در محله و مساجد به حزب الدعوه رفتوآمد داشتم، اعدام شدند.»
با تنگتر شدن حلقه تعقیب، وی مجبور به ترک وطن شد. او راهی کویت شد و در آنجا همراه دیگر همراهانش گروههای جهادی را برای مبارزه با ظلم پایه گذاشت. همانجا بود که ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد؛خانوادهای که حاصل آن چهار دختر بود، در کویت، به دلیل فعالیتهای ضدآمریکایی و جهادی مشترک با شهید مصطفی بدرالدین، ناخواسته نامش در اتهامات انفجار سفارتخانهها مطرح و غیاباً به اعدام محکوم شد؛ اتهامی که همواره خود را از آن مبرا میدانست.
در سال ۱۳۶۳ (۱۹۸۴ میلادی)، وی راهی تهران شد. او هجرت را فرصتی برای دانشاندوزی بیشتر دید؛ ادامه تحصیل داد و تا مقطع دکتری در رشته روابط بینالملل و علوم سیاسی پیش رفت.
در سنگر مبارزه نیز، او به تشکیلات مجاهدان عراقی پیوست. در کنار شهید اسماعیل دقایقی (نخستین فرمانده تیپ مستقل بدر)، سازمانی رزمنده شکل گرفت. او سالها بعد در سال ۲۰۰۱ میلادی (۱۳۸۰ شمسی) به فرماندهی سپاه بدر رسید.
با سقوط رژیم صدام در سال ۲۰۰۳، او پس از سالها غربت به عراق بازگشت. او در انتخابات پارلمانی سال ۲۰۰۵ از استان بابل رأی آورد و نماینده مردم شد، اما زیادهخواهی و اشغالگری آمریکاییها اجازه فعالیت رسمی به او نداد. او ناچار شد مدتی را خارج از عراق بگذراند، اما دست از تلاش برنداشت.
در سال ۲۰۰۷ (۱۳۸۶)، جمال گروه کتائب حزبالله عراق را تأسیس کرد؛ گروهی قدرتمند و سازمانیافته که به کابوس اشغالگران آمریکایی تبدیل شد و هدف اصلیاش اخراج کامل نیروهای بیگانه از خاک عراق بود.
با ظهور تروریستهای تکفیری داعش و سقوط سریع برخی شهرها، عراق در آستانه پرتگاه قرار گرفت. در این هنگام، فتوا و حکم جهاد کفایی آیتالله سیستانی صادره شد.
ابو مهندس که حالا همه او را به نام «ابومهدی المهندس» میشناختند، به عنوان جانشین فرماندهی سازمان «حشدالشعبی» بسیج مردمی عراق نقشآفرینی کرد. او نیرویی ملی و جهادی متشکل از شیعه، سنی، کرد، ترکمن، ایزدی و مسیحی را گرد هم آورد.
ابومهدی اهل پشتمیزنشینی و اتاقهای مجلل پایتخت نبود. اتاق فرماندهی او، نفربرهای رزمی در خط مقدم نبرد بود. خودش میگفت:«۳۰ سال است در جبهه مقاومت مشغول است و این جهاد، تفریح و راحتی من است. بسیاری از شهرهای عراق مثل تکریت و فلوجه را نه قبل از جنگ، بلکه در میدان نبرد دیدهام.»
با مجاهدتهای شبانهروزی او و همرزمانش، شهرهایی چون آمرلی، جرفالصخر، اربیل و موصل از لوث وجود داعش پاکسازی شدند. حتی در بهار سال ۱۳۹۸، زمانی که سیل ویرانگر خوزستان را فراگرفت، ابومهدی مرزها را برداشت و با گسیل امکانات از بصره به خوزستان، دوشادوش مردم در کف میدان امدادرسانی ایستاد.
در تمام این سالهای سخت، یک برادری عمیق و دیرینه میان ابومهدی و فرمانده ایرانی، سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، پیوند خورده بود. ابومهدی با وجود تمام مقام و تجربیاتش، با تواضعی بینظیر میگفت: من افتخار میکنم که سرباز حاج قاسم هستم.
سرانجام، سحرگاه جمعه ۱۳ دیماه ۱۳۹۸ (۳ ژانویه ۲۰۲۰) وعده دیدار فرا رسید. در خروجی فرودگاه بغداد، پهپادهای تروریستهای آمریکایی خودروی حامل دو همرزم قدیمی را هدف قرار دادند. جمال جعفر (ابومهدی المهندس) در کنار برادرش حاج قاسم سلیمانی به آرزوی دیرینهاش رسید و کلکسیون افتخارات یک عمر مجاهدت خود را با مدال سرخ شهادت تکمیل کرد.
پیکر مطهر او و همراهانش در میان تشییعهای میلیونی و باشکوه در شهرهای بغداد، کربلا، نجف، کاظمین و سپس تهران، قم، مشهد و بصره روی دستهای مردم قدرشناس تشییع شد و آرامگاه ابدیاش، قبرستان وادیالسلام نجف گردید.
ابومهدی در وصیتنامه تصویری خود، آخرین درسهایش را برای جوانان و مجاهدان به یادگار گذاشت: ثبات قدم در جهاد و حفظ معارف دینی و اخلاق اسلامی (حتی در برخورد با اسیران و حفظ اموال مردم)، کسب رضایت الهی از طریق خدمت به همه مردم، بدون در نظر گرفتن گرایشهای مذهبی و قومی، ایجاد امنیت، ثبات و آرامش برای عراق و منطقه و پایان دادن به حضور اشغالگران.
او فرد نبود؛ مکتبی بود از اخلاص، شجاعت و خدمت که نامش برای همیشه در تاریخ مقاومت امت اسلامی جاودانه ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
روایتگردش کتابی
تصویر کن نیمهشب در بیمارستانی قدیمی و سکوتی که با نالههای خفیف یک کودک بیسرپرست میشکند. پسربچهای تنها، با دردی شدید در گلو، کز کرده روی تخت؛ نه مادری که پیشانیش را نوازش کند و نه امیدی به فردا.
در همان تاریکی، صدای پای آرامی در راهرو میپیچد. مردی با محاسن سفید و عبایی ساده، در بخش را باز میکند. او بانی و مؤسس بیمارستان است؛ آیتالله فیروزآبادی، اما امشب نیامده تا حسابوکتاب کند یا دستور مدیریتی بدهد.
آرام بالای سر پسربچه میایستد. دست گرمش را روی سر تبدار کودک میگذارد، لبخندی پر از امنیت میزند و سکهای دو ریالی در دستهای کوچک او میگذارد.
سالها میگذرد. آن کودک، حالا یک پزشک متخصص و سرشناس شده است. سالها گذشته، اما او هنوز گرمای آن دست و شیرینی آن سکه را حس میکند. وقتی یک روحانی بیمار روی تختش میافتد، تمامقد برای درمانش میایستد و میگوید: «من دین امشبم را سالها پیش به یک عبابپوش دادم؛ وقتی که هیچکس را نداشتم…»
استاد حجتالاسلام والمسلمین محسن قرائتی این قصه واقعی را درست در نقطهای از کتاب میکارد که میخواهد مخاطبش را تکان دهد. او دست خواننده را میگیرد و میبرد سر یک دوراهی مهم: تبلیغ یعنی چه؟
آیا تبلیغ یعنی پشت تریبون رفتن و واژههای قلمسلمبه تحویل مردم دادن؟ یا لمس کردن رنجهای آدمی در تاریکترین لحظههای زندگیاش؟
اگر صفحات کتاب قرآن و تبلیغ را بیشتر ورق بزنی، به تمثیلهای تکاندهندهتری هم میرسی:
لولهای که خودش خشک میماند!
کتاب با زبانی تند اما دلسوزانه میگوید: مبلّغی که حرفهای قشنگ میزند اما خودش عمل نمیکند، درست مثل یک لولهٔ سیمانی است؛ آب زلال و حیاتبخش را به لبهای تشنه میرساند، اما خودش حظی از آن نمیبرد و خشک و بیروح باقی میماند.
و یا درسی که یک کلاغ به بشر داد
نویسنده یادآوری میکند که آموزش دادن به خودی خود شاهکار نیست؛ قرآن میگوید برای یاد دادن دفن مرده، یک کلاغ معلم انسان شد! آنچه به آموزش ارزش میدهد، سوز، خلوص و عمل است.
این کتاب، یک دستورالعمل خشک آکادمیک نیست؛ تجربیات ۲۰ ساله مردی است که قرآن را نه برای حفظ کردن، بلکه برای پیدا کردن راه نفوذ به دلها زیر و رو کرده است.
از داستان مورچهای که به بقیه هشدار داد تا نقش عجيب یک قلم سبک در رقم زدن تاریخهای سنگین قرآن و تبلیغ شبیه یک جعبهابزار کاملاً کاربردی برای هر کسی است که میخواهد کلامش بر روح و جان مخاطب بنشیند.
✍️زهرا مرادقلی
#کتاب_قرآن_و_تبلیغ
#به_قلم_خودم
#گردش_کتابی
#مدار_نوشتن
از اراک تا اوج آسمان
دست روزگار، دفتر زندگی مردانی را که با خدا معامله میکنند، با جوهر ایثار و شجاعت مینویسد. قصه زندگی سرلشکر پاسدار شهید محمد پاکپور، داستان مردی است از تبار مجاهدان بیادعا؛ فرماندهای که نامش کمتر در ویترین رسانهها دیده شد، اما اثر گامهای استوارش در ژرفای امنیت این مرز و بوم تا ابد ماندگار است.
در سال 1340 خورشیدی، در شهر کهن و صنعتپرور اراک، کودکی دیده به جهان گشود که نامش را محمد نهادند. او در خانوادهای متدین، اصیل و باایمان رشد یافت؛ خانودهای که نان حلال و نوای ندبه و عاشورا، جانمایه تربیت فرزندانش بود. محمد از همان دوران خردسالی و نوجوانانی، به متانت، هوش سرشار و دلسوزی برای اطرافیان شناخته میشد. ریشههای عمیق باورهای مذهبی و حب اهلبیت (علیهم السلام) در خاک پاک اراک، شالوده شخصیتی مردی را ساخت که بعدها به یکی از استوانههای دفاعی کشور بدل شد.
همزمان با آغاز جوانی وی، خورشید انقلاب اسلامی در سال 1357 درخشیدن گرفت. او که پرتوی این نهضت روشنگر را با تمام وجود حس کرده بود، با شور، اشتیاق و ایمانی راسخ به صف انقلابیون پیوست.
با تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، او که مسیر زندگی خود را در پاسداری از کیان میهن و ارزشهای اسلامی یافته بود، جامه سبز سبزپوشان نظام را بر تن کرد. جوانی او نه در آسایش و فراغت، که در کوره حوادث سخت آن روزها و مواجهه با فتنه ضدانقلاب در غرب کشور و غائله کردستان صیقل خورد. او از همان قدمهای اول، فرماندهی را نه در پشت جبهه، بلکه در صف اول خطر تجربه کرد.
با آغاز جنگ تحمیلی، میادین نبرد جنوب و غرب کشور به کلاس درس عملی برای این مجاهد جوان تبدیل شد.شهید سرلشکر پاکپور با هدایت یگانهای زرهی سپاه، در سختترین و خطشکنترین عملیاتها نقشی تعیینکننده ایفا کرد:
فرماندهی در خطوط مقدم؛ از حماسههای ماندگار مهران و سومار تا دشتهای خوزستان و عملیاتهای عظیمی چون والفجر و کربلای 5، صدای گرم و تصمیمات دقیق او آرامشبخش دل رزمندگان بود.
بنیانگذاری توان زرهی؛ او سالها مسئولیت یگانهای زرهی را بر عهده داشت؛ یگانهایی که خطشکن معبرها و دژهای مستحکم دشمن بودند.
مدال افتخار جانبازی؛ سردار شهید پاکپور در همین مسیر سخت، بارها تا مرز شهادت پیش رفت و مدال جانبازی را بر سینه حک کرد،گواهی روشن بر اینکه او فرماندهای از جنس میدان بود،نه ناظر صحنهها.
پس از پایان جنگ و در دهههای 70 و 80، او با مسئولیتهایی همچون فرماندهی لشکرهای 8 نجف و 31 عاشورا، معاونت عملیات سپاه و فرماندهی قرارگاههای نصرت و قدس در شرق کشور، ثبات و امنیتی کمنظیر را در مرزها حاکم ساخت.
در سال 1388، با حکم فرماندهی کل قوا، سردار پاکپور به فرماندهی نیروی زمینی سپاه منصوب شد. این دوران، نقطه عطف مدیریت راهبردی او بود؛ او نیروی زمینی را از یک ساختار کلاسیک به نیرویی چابک، فناورانه و متناسب با تهدیدات نوین تبدیل کرد. توسعه سامانههای پهپادی، واحدهای واکنش سریع، و ارتقای توان جنگ الکترونیک از دستاوردهای ماندگار اوست.
عشق او به تدابیر راهبردی باعث شد تا مدارج عالی تحصیل را پیموده و موفق به اخذ دکترای جغرافیای سیاسی از دانشگاه تربیت مدرس شود؛ دانشی که ادراک ژرفی از تحولات منطقهای و امنیت مرزی به او میبخشید.
حضور در بزنگاهها، هدایت میدانی یگان ویژه صابرین در جریان حادثه تروریستی مجلس شورای اسلامی در سال 1396، تنها نمونهای از حضور شجاعانه و متین او در قلب بحرانها بود.
سردار شهید محمد پاکپور، پس از سالها مجاهدت خستگیناپذیر و پس از شهادت سردار حسین سلامی، با دریافت رتبه رفیع سرلشکر، مسئولیت خطیر فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را بر عهده گرفت. او در برههای حساس، سکاندار اقتدار و بازدارندگی کشور در برابر متجاوزان شد.
سرانجام، این مجاهد پرنفوذ اما بیادعا که تمام عمر خود را وقف امنیت مردم و حراست از مرزهای میهن کرده بود، در جریان تجاوزات و حملات تروریستی رژیم صهیونیستی و آمریکا به حریم پاک ایران اسلامی، به آرزوی دیرینه خود دست یافت و به خیل یاران و همرزمان شهیدش پیوست.
او رفت اما مکتبی از اخلاص، عقلانیت رزمی، شجاعت میدانی و عشق به مردم را به یادگار گذاشت؛ فرماندهی که نشان داد ارزش خون شهدای مدافع وطن، ضامن عزت و پایداری ابدی این سرزمین است.
✍️ زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#به_قلم_خودم
ناخدای اروند
سردار شهید در اروندکنار، جایی میان جزر و مد خروشانی که شناسنامهی هر کودکی را با صبوری امضا میکرد، قد کشید. او فرزند تورهای پهنشدهی صیادی و صخرههای سخت تنگستان بود. پیش از آنکه الفبای کتاب را بیاموزد، زبان پیچیده و خشمگین دریا را بلد شد؛ دریا برای او نه یک پهنهی آبی ساده، بلکه معلمی بود که تابآوری در برابر طوفان را یادش میداد.
شهریور ۱۳۵۹، باروت و آتش جای بوی نخلستانها را گرفت. علیرضای ۱۷ ساله خانوادهاش را به جای امن فرستاد، اما خودش به آبادان تحت محاصره برگشت. دشمن، اروند را غیرقابل عبور میدانست؛ اما جوان دریاشناس، شبانه و بدون لباس غواصی، دل به جریان وحشی اروند زد، از زیر چشم دیدهبانان بعثی گذشت، گرای دقیق توپخانهی دشمن را برداشت و دو و نیم کیلومتر مسیر خروشان را شناکنان بازگشت. آن شب، با گرای جوان ۱۷ ساله، توپخانهی دشمن خاموش شد و نخستین امضای شجاعت او بر پیشانی اروند نقش بست.
با گذشت زمان، او حاکم آبراههای پیچیدهی هورالعظیم در عملیاتهای خیبر و بدر شد و نیروها را مثل شبح از دل نیزارها عبور داد. با تشکیل نیروی دریایی سپاه و آغاز جنگ نفتکشها، او بنیانگذار دکترین رزم نامتقارن، شبیخونهای دریایی و تاکتیک شناورهای تندرو در جزایر بوموسی، سیری و … شد تا در برابر ناوگانهای غولپیکر بیگانه بایستد.
پس از جنگ، او تجربه هشت سال نبرد را به مهندسی دفاعی تبدیل کرد. او معمار شهرهای زیرزمینی موشکی در اعماق صخرههای خلیج فارس و دریای عمان شد. وقتی در سال ۱۳۹۷ به فرماندهی کل نیروی دریایی سپاه رسید، توان دفاعی کشور را به ساخت ناوهای اقیانوسپیمای رادارگریز (کلاس شهید سلیمانی)، قایقهای هوشمند بدون سرنشین و اژدرهای پیشرفته تجهیز کرد.
سرانجام در فروردین ۱۴۰۵، فرماندهی که سالها کابوس متجاوزان در تنگه هرمز بود، در پی حملات هوایی دشمن به شهادت رسیدو پیکر مردی که دریا را میشناخت، پس از سه روز سنگ و آوار تسلیم شکوه پیروزمندانه او شدند، از میان خاکسترهای حادثه، پیکر مطهر سردار شهید چون لالهای پرپرشده طلوع کرد. اندام مطهرش اگرچه بند از بند گسسته بود، اما مشت گرهکردهاش با سرخی خونی تازه، هنوز بوی حماسه و مقاومت میداد. او در آخرین تصویر دنیاییاش نیز تسلیم را معنا نکرد؛ مشت او، مهر تایید جاودانگیاش بود که پس از بدرقهای باشکوه به خوزستان بازگشت تا در نزدیکی همان اروندی آرام گیرد که شجاعت ۱۷ سالگیاش را در امواج خود ثبت کرده بود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
#باید_برخاست
معمار بالهای پرواز
شب بود و آسمان، سیاهی سنگینش را روی شانه دشت پهن کرده بود. در اتاق فرماندهی، خطوط پرواز و نقطههای هدف روی نقشهها میدرخشیدند. در این میان مردی ایستاده بود با چهرهای آرام، اما قلبی که نبضش با جغرافیا و شرف یک ملت میتپید؛ معمار برجهای دیدهبانی نادیدنی، که آسمان وطن را رج به رج میپیمود.
او سپهبد شهید امیرعلی حاجیزاده بود؛ فرزندی از تبار خرمدشت ولی زاده تهران که از 19 سالگی و در کشاکش روزهای گرم دفاع مقدس، قامت به جهاد بست و شاگرد مکتب طهرانیمقدمها شد. برای او، موشک و پهپاد ابزار جنگ نبودند؛ قلمهایی بودند از جنس نور و آهن که بر کاغذ شب، خط بطلان میکشیدند بر هر خیالی که به حریم این خانه چشم بد داشت.
روزی که غبار فتنه و دود تکفیر در دل پایتخت پیچید و خفاشان گمان کردند سقف امن این دیار ترک برداشته، اراده پولادین او بود که جرقههای انتقام را افروخت. دستش بر ماشه نرفت، بلکه بر نبض عزت نشست.
شلیک موشکهای ذوالفقار و قیام از عمق 700 کیلومتری خاک ایران به دیرالزور، نخستین مشق غیرت بود. 700 کیلومتر آنطرفتر، فرود هر صاعقه، سیلی بیداری بود به گوش شیاطینی که پشت پوششهای استکبار پنهان شده بودند. آن شب، لیلةالقدر امنیت بود؛ شبی که تقدیر قدرت ایران با مرقع آتش و صلابت دوباره نوشته شد. صلابتی که بعدها در پاسخ قاطع عینالاسد و شهابباران بیسابقه وعده صادق بر تارک تاریخ درخشید.
آسمان، خانهی امن پرندگان است؛ اما وقتی پرندهی 500 میلیون دلاری آمریکا (RQ-4) غرورش را به پهنهی آبهای نیلگون خلیج فارس آورد تا پنهانی سرک بکشد، نمیدانست آسمانِ این سرزمین، دامگاهی است از تور دیدبانان بیخواب.
سردار و جوانانش، با سامانهی بومی سوم خرداد که با خشتخشت باور و دانش ساخته شده بود، شاهین استکبار را در یک پلکزدن به قعر دریا فرستادند. آن سقوط، تنها سرنگونی یک پهپاد نبود؛ فرو ریختن افسانهی دستنیافتنی بودن قدرتها در پیشگاه ارادهای بود که تحریم را پله ساخت.
اما عیار مردان بزرگ، تنها در روزهای فتح و غرور سنجیده نمیشود. در روزهای تلخ پس از حادثه هواپیمای اوکراینی، وقتی فاجعهای در میانه آمادهباش صددرصدی جنگی رخ داد، او پیش آمد. نه پشت کلمات دیپلماتیک پنهان شد و نه مسئولیت را به گردن این و آن انداخت.
تمام قامت خویش را سپر درد و التهاب جامعه کرد و با خضوعی بینظیر گفت: گردن ما از مو باریکتر است. این، جلوهای نادر از شجاعت اخلاقی بود؛ خاضع و متواضع در برابر ملت و صخرهای پولادین در برابر خصم.
سرانجام، رزق سالها بیخوابی و مجاهدت او در خردادماه کامل شد. او که تمام عمر خواب را بر چشم متجاوزان حرام کرده بود، در جنگ تحمیلی دوم به آرزوی دیرینهاش رسید و به دست شقی ترین افراد به فیض عظیم شهادت نائل آمد. شهادت، تنها پاداشی بود که میتوانست کارنامه سراسر جهاد مردی را تکمیل کند که سقف آسمان وطن را با خون و جانش ساخت.
چقدر خوب است که مردانی بودند و هستند که امنیت خاک، ناموس و شرف این ملت را با چنین صلابتی از جان و هستی خویش مایه میگذارند. مبادا این شهدا و این همتها را از یاد ببریم؛ که غفلت از این حافظه تاریخی، همان زخمی است که دشمن روی آن حساب کرده است.
شهید سپهبد امیرعلی حاجیزاده، دست پرتوان و بازوی بیدار ایران بود؛ معمار بالهای پرواز و بالستیکهای نقطهزنی که امنیت و شرف این آب و خاک را با جهاد علمی و عملی، از جان مایه گذاشت و با شهادت سرخ خویش، نامش را برای همیشه در جریده عاشقان وطن جاودانه ساخت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
نجوا در سحرگاه معراج
میگویند تاریخ را فاتحان مینویسند، اما حقایق ماندگار را مردانی مینگارند که قلم را با غیرت و علم را با جهاد گره زدند. در محلههای باصفای تهران، پسری پا به جهان گذاشت که قرار بود شانه به شانههای استوار برادرش حسن، به چشمان تیزبین میدان نبرد و معمار اندیشه دفاعی یک کشور تبدیل شود. محمدحسین آمد تا نامش نه فقط در بایگانیهای نظامی، که در سینه یک ملت جاودانه شود.
او در دامان خانوادهای پرورش یافت که ایمان، اولین واژه دفتر فرزندپروریش بود. از همان سالهای نوجوانی و شور انقلاب، دریافت که بالاترین هندسه هستی، ترسیم خطوط عزت و استقلال است. پس دفترهای مهندسی مکانیک پلیتکنیک را گشود، اما وقتی صدای غربت جبههها بلند شد، کلاس درس را به سجاده سنگر پیوند زد و راهی دیار عاشقان شد.
او برادر حسن بود؛ همان نابعهای که جبهههای جنوب را با عقلانیت و تحلیلهای دقیقش دگرگون ساخت. محمدحسین نیز پا جای پای برادر گذاشت؛ نام باقری را بر شناسنامه جهادیش سنجاق کرد تا هم ادای دینی باشد به مکتب باقرالعلوم (علیه السلام) و هم یادآور عهدی برادرانه.
او تنها یک فرمانده نبود؛ استراتژیستی دانشمند و استادی استادتمام بود که جغرافیای سیاسی و ژئوپلیتیک را نه فقط بر صفحه کاغذ، که در میدان واقعی بازدارندگی معنا میکرد. کلماتش هنگام تدریس در دانشگاه، بوی آگاهی و اقتدار میداد و هشدارهایش در قامت رئیس ستاد کل نیروهای مسلح، دژهای غرور دشمنان را متزلزل میساخت. او نشان داد که قدرت حقیقی، از پیوند دانش آکادمیک، ایمان عمیق و تجربه میدان متولد میشود.
عقل میگفت که در راه جنون گام ننه
عشق میگفت که این دایره پرگار است…
سحرگاه ۲۳ خرداد، فصل تازهای از این کتاب پرحماسه گشوده شد. دشمنانی که در نبرد رویاروی و اندیشه استراتژیک او درمانده بودند، در تاریکی شب و با کینهای کور، خانه ساده او را نشانه رفتند.
اما چقدر معراج او زلال و دلنشین بود؛ محمدحسین تنها پر نکشید. او در آخرین لحظات این حیات دنیوی، همسر صبورش بانو اشرف و دختر نازنینش فرشته را نیز در آغوش کشید تا خانهاش، قربانگاه عشق و ایثار شود. او که سالها داغ شهادت برادرش حسن و زخمهای جانبازی را بر تن داشت، سرانجام در کنار خانوادهاش، شهد شیرین وصال را نوشید و درجه سپهبدی آسمانیش را از دستهای سیدالشهدا (علیه السلام) دریافت کرد.
معمار بازدارندگی بود و رفت، اما زیرساختها، اندیشههای راهبردی و امنیت بومی که به یادگار گذاشت، تا ابد چون سدی محکم از حریم این مرزوبوم پاسداری خواهد کرد.
میراث یک خانواده است، قصه برادران باقری و شهادت مظلومانه همسر و فرزند، تنها داستان یک فرد نیست؛ بلکه روایتی از یک مکتب تربیتی است که نشان میدهد چگونه میتوان با عزت زیست و با افتخار پر کشید.
او نرفت، بلکه از حصار زمان بیرون زد. سرلشکر سپهبد، همانگونه که زیست، با صلابت، مجاهدانه، علمی و بیهراس، پر کشید تا نامش تا ابد بر تارک جغرافیای غیرتِ ایرانزمین درخشان بماند.
سلامٌ عليهِ يَومَ وُلِد، وَ يَومَ استُشهِد، وَ يَومَ يُبعَثُ حَيّاً…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
شکوه یک ایستادگی
میگویند «وانشان» زادگاه خاکپای سبز کودکیهایش بود؛ خاکی آرام و استوار در دامان گلپایگان، که سپیدهدمانش بوی نجابت و استقامت میداد. اما پرواز، سرنوشت مقدر بالهایی بود که در وسعت زمین نمیگنجیدند. همان جوانی که در نیمه پائیز ۱۳۵۹، دفتر محاسبه و مهندسی مکانیک را تا کرد، دریافت که عالیترین هندسه خلقت، محاسبه خطوط آتش و عشق است؛ پس قلم را به تفنگ گره زد و راهی جبههها شد.
او از همان روزهای گرهخورده به غربت کردستان و کارزار آبهای اروند و خوزستان، چونان صخرهای در برابر طوفان ایستاد. در دشتهای کارون و خلیج همیشگی نیلگون، در کنار عاشقان لشکر ۲۵ کربلا و ۱۴ امام حسین (علیه السلام )، قامت افراشت تا کلمات، صلابت را از گامهای او یاد بگیرند.
در نگاهش تموج غرش موشکها موج میزد و در کلامش، شکوه یک ملت ایستاده. وقتی سخن میگفت، واژهها مجالی برای انفعال نداشتند؛ کلماتش استواری کوههای زاگرس را داشتند و هشدارهایش، لرزه بر اندام نمرودیان زمان میافکند.
او سالها در قامت معمار دانایی و اقتدار دفاعی، ستونهای دژ بازدارندگی این مرز و بوم را استوار ساخت. ذوالفقار ولایت بود در میدانی که دشمنان، رویای خام تضعیفش را در سر میپروراندند. چون به فرماندهی کل سبزپوشان شرف منصوب شد، نشان سرلشکری برای شانههایش نه یک مدال، که بار سنگین یک عهد خونین بود؛ عهدی برای پاسداری از حریم حرم ایران.
سرانجام، جغدهای شوم تاریکی که تاب تابش خورشید اقتدارش را نداشتند، در سحرگاهی آتشین، خدعه همیشگیشان را آشکار ساختند. خرداد آمد تا بار دیگر شهادت، آغوش بگشاید برای مردی که سالها در حسرت پیوستن به یاران شهیدش، روحی بیقرار داشت.
او نرفت؛ بلکه از حصار زمان بیرون زد. سرلشکر سرافراز، همانگونه که زیست؛ با صلابت، مجاهدانه و بیهراس، پر کشید تا در عرش، کارنامه سرخ جهادش را به دست سیدالشهدا (علیه السلام) بسپارد.
سلامٌ عَلَيهِ يَوۡمَ وُلِدَ وَيَومَ يَمُوتُ وَيَوۡمَ يُبعَثُ حَيا…
یاد و نامش، چون صاعقهای بر پیکر استکبار و چون نسیمی آرامشبخش بر دل مومنان، تا ابد جاودان خواهد ماند.از دامنههای آرام و استوار وانشان در دل گلپایگان، جایی که صخرهها صلابت را از زمین میآموزند و چشمهها زلالیت را به افق میبخشند، مردی برخاست که تقدیرش با حماسههای بزرگ گره خورده بود. کودکی که در زادگاه خویش صدای نجواگونهی نسیم میان درختان را میشنید، سالها بعد صدای غرش اقتدار ملتی شد که در برابر طوفانهای روزگار قد علم کرده است.
او قامت سپرد به لباسی که بوی غبار سنگرها و عطر پاک خلوص میداد. نشان دوشش، نهفقط درجات نظامی، که بار مسئولیت سنگین پاسداری از حریم ولایت و میهن بود. فرماندهی که واژهها در کلامش همچون ذرات آذرخش میدرخشیدند و خطابههایش، قلعههای غرور دشمن را متزلزل میساخت.
او چون سروی کهنسال و بیانحنا، در جغرافیای غیرت این سرزمین ریشه دواند؛ سروی که طوفانها تنها بر وقار و استواریاش میافزودند، نه بر خمیدگیاش.
از تبار باران و طوفان، صلابت نگاهش، یادآور استواری کوهساران وانشان بود و گرمای نفسش، شعلهور از عشق به آرمانهایی که ردپای حیدر کرار (علیه السلام) را در قلبها زنده میکرد.
سپر بلای امت، در روزگار تلاطم و تحریم، سینه را در برابر تیرهای مکر نااهلان سپر ساخت تا سایهی امنیت بر سر فرزندان این مرزوبوم جاودانه بماند.
شوق پرواز، برای او بالاترین درجه، نه سرداری، که نیل به فیض عظیم شهادت و پیوستن به کاروان یارانی بود که سالها چشمانتظار دیدارشان در معراج بود.
خون سرخ مجاهدت و شکوهمندی سالها ایستادگی، در هر کلمه از دفتر زندگیاش نگاشته شده است. او نشان داد که اقتدار، حاصل پیوند ایمان، صلابت و مظلومیت است؛ روایتی از مردی که از خاک پاک وانشان آغاز شد و در سپهر غیرت ایرانزمین، چون ستارهای روشن و خستگیناپذیر جاودانه ماند،( سپهبد شهید سردار حسین سلامی روحش شاد یادش گرامی)
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
جهان خبرهای بیفاصله
انگار روزگار، زنجیروار خبرهای تلخ را قطار کرده بود؛ بیآنکه مهلتی برای نفس کشیدن بگذارد یا فرصتی برای التیام زخمی که هنوز تازه و خونچکان بود.
همهچیز با آن سحرگاه تلخ شروع شد؛ شبی که خبر شهادت سردار مثل صاعقه بر سر شهر فرود آمد و نفسها را در سینه حبس کرد. هنوز دلها از سوگ آن علمدار میدان آرام نگرفته بود که شهادتهای مابین، یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ روزهایی که گویی جهان به قصد کشت، اخبار بدش را ردیف کرده بود و مهلت نمیداد اشک چشمی خشک شود.
هنوز غم رفتن شهید رئیسی بر گرده شهر سنگینی میکرد که خبر شهادت سید مقاومت دلها را لرزاند. داغ روی داغ نشست و بغض روی بغض گره خورد.
اما سنگینترین بار زمانی بر شانهها فرود آمد که داغ شهادت رهبر، شعله این آتش را سرکشتر و داغتر از هر زمان دیگری کرد. داغی که نه فقط جان، بلکه روح و قامت را نشانه رفت.
پیرمرد، در میان اینهمه تصویر و قاب یادگار خم شده بود. قامت دوتاشدهاش، حسی از امتداد همین سوگهای بیفاصله بود؛ سنگینی زنجیرهای از دردهایی که بر اندوه جانش اضافه شده بود. اما با تمام این خمیدگی و داغ سنگین، حضورش پای این عکسها، حکایت از عهدی داشت که با هیچ خبر تلخی گسسته نمیشد.
✍️زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی