دغدغهی اخلاص در مکتب شهدا
چه کلیپ زیبایی از شهید همت دیدم.
به راستی، همانگونه که سردار دلها، شهید سلیمانی، فرمودند: “مردان خدا، شهید زیستند تا شهید شدند.” راز بزرگی در کار آنها نهفته بود: کار برای رضای خدا.
اینجاست که سؤالی عمیق ذهن را به خود مشغول میکند: در میان تمام شرایط، مسئولیتها و دغدغههای زندگی ما، واقعاً چند درصد از کارهایمان خالصانه و تنها برای رضای پروردگار است؟
دریافتن این حقیقت و عمل به آن، چه دشوار است…
#به_قلم_خودم
صبح با درد آغاز شد؛
بدنم، سرم، دندانم… همه در اعتراض بودند.
اما دردِ بزرگتر، آن لحظهای بود که کجخلقیام، دل کودکانم را رنجاند.
رنجشی کوتاه، اما عمیق.
و من، در دل همان لحظه، پشیمان شدم.
الهی امید به تو، که حتی در تلخیها، راهی برای جبران میگشایی.
صبحانه را با مهر چیدم،
آشپزی کردم با دل،
بازی کردم با جان،
تا شاید دلشان را دوباره بخرم…
و چه آسان میبخشند،
چه زود فراموش میکنند،
و چه زیبا ناز میخرند…
کودکانم، معلمان بخششاند.
#به_قلم_خودم
#زندگی
#
شب، گنجینهٔ نعمات پنهان
شب است… خستگی از تن رخت بربسته، سکوت مطلق حاکم، آرامش سراسر وجود و سرمای دلنشین محیط. و من، در این لحظه ناب و خاص.
“وَ جَعَلْنا نَوْمَکُمْ سُباتاً” (و خواب شما را مایهٔ آرامش قرار دادیم)… براستی که شب و خواب، چه هدیهٔ ارزشمند و زیبا و شکوهمندی از جانب پروردگار است!
گاه در خلوت خود، غرقِ اندیشیدن به عظمت این نعمات ساده میشوم و میبینم که دنیا، با تمام فراز و فرودها، سختیها و آسانیهایش، چقدر دلنشین و زیباست. چه بسیار نعمتهای بیشماری که هر روز از کنارشان با بیتفاوتی میگذریم، گویی که هرگز وجود نداشتهاند. و چه بسا ظواهری که در نگاه اول، شر و ناگوار به نظر میرسند، اما در باطن، خیر کثیری برای ما نهفته دارند.
زندگی شاید تماماً در همین باشد؛ درکِ عمیق و قدردانی از نعمات به ظاهر کوچک و روزمره.
#به_قلم_خودم
#شب #آرامش #زندگی #نعمت #خچاب
در آینهی دل انگیز پاییز
صبح است و بساطِ بیداری، با نَفَسِ گرمِ چایِ دمکردهی همسر، دلانگیزترین پردهی پاییز را میگشاید.
اینجا، در حریمِ امنِ خانه، عطرِ حضورِ خانواده، چیدمانِ زندگی را عطرآگین کرده است؛ جایی که حتی لذتِ چند دقیقه خوابِ بیشتر نیز چون گنجی ارزشمند است. آری، در این خلوتِ زیبا، در اوجِ آرامش، صدایِ بازیِ کودکان، موسیقیِ نابِ هستیست که بر دفترِ خاطراتِ امروز، نگاشته میشود…
اما ناگهان، این پردهی خیال، با سایهی سردِ واقعیت فرو میافتد.
درست در اوجِ شنیدنِ “صدای زندگی"، برق میرود؛ حکایتی کهنه از عهدِ شکستهها و وعدههای بر بادرفته، حتی در این فصلِ مهر. در این مجال، جز آهی سرد و یادِ یارانِ رفته، تسکینی نیست. روحش شاد، شهیدِ خدمتِ سیدِ مظلوم که در وادیِ وفا، غریبانه پر کشید.
لحظهای بعد، در آستانهی اذانِ ظهر، تقابلِ شگرفِ زندگی رخ مینماید.
از یک سو، دندان دردی که از سر و چشم و دهان، امان بریده و کام را تلخ کرده است.
و از سویی دیگر، خندههای شیرین و شیطنتهای گاه سرسامآورِ کودکانم؛ این معجزهی کوچکِ هستی، چنان بر آن درد و تلخی غالب میشود که غمم به ذوق و لبخند بدل میگردد.
خدایا، این چه مِنّتی است که بر ما نهادی!
چگونه شکر توانم کرد این نعماتِ بیکران را؟ اینجاست که درمییابم، زندگی چه زیباست و تا چه حد سرشار از زیبایی.
#به_قلم_خودم
زندگی قصهایست بیپایان، ورق به ورق نوشته شده با رنگهای شادی و غم، امید و ناامیدی. گاهی طوفانهای سخت بر سرمان میوزد و گاهی نسیم ملایم آرامش را میآورد. زندگی فرصتیست برای زیستن، برای تجربه کردن، برای دوست داشتن و برای بخشیدن. هر لحظهاش با ارزش است؛ حتی آن زمانهایی که به نظر سخت و بیمعنا میآیند، چرا که در دلشان دانهای از رشد و تغییر نهفته است. زندگی یعنی پذیرفتن ناپایداریها و لذت بردن از حال، بدون ترس از آینده. زندگی، هنرِ ساختن بهترین نسخه از خودمان است، در دل بیثباتیهای دنیا.
#به_قلم_خودم