رد غبار
رد غبار
ساعت از چهار گذشته و آفتاب صاف افتاده وسط اتاق روی گلهای قالی، از همان نورهای کشدار و بیرمق عصر که انگار تمام رمق روز را کشیدند بیرون و فقط سایههای دراز جا گذاشتند.
آدم گاهی بیدار میشود، راه میرود، چای دم میکند، کلید را توی قفل میچرخاند و حتی لبخند میزند؛ اما ته دلش یک چیزی لنگ میزند؛ یک جوری که انگار خودش، خودش را توی یکی از همین ایستگاهها یا رفتوآمدها جا گذاشته. اسمش شاید خستگی باشد، اما از آن جنس نیست که با هشت ساعت خواب بیوقفه برطرف شود. سنگینیاش خستگی استخوان نیست، سنگینی تکرار است.
امروز موقع دم کشیدن چای، زل زدم به بخار باریکی که از لوله قوری بالا میرفت و یکدفعه محو میشد. فکر کردم چقدر همهچیز دارد شبیه دیروز پیش میرود. همان رد استکان روی میز، همان صدای همسایه که ساعت پنج در را محکم میبندد، همان قبوضی که کنار آینه تلنبار شدهاند و همان مسیر همیشگی که پای آدم خودش بلده است برود، بی آنکه نیازی به حواسجمعی باشد.
روزمرگی با تبر نمیآید؛ مثل غبار ته یک اتاق متروک، نرم و بیصدا مینشیند روی تمام ریزهکاریهای زندگی. آنقدر آرام که یک روز به خودت میآیی و میبینی مدتی است هیچ جزییات تازهای را ندیدی. ندیدی آفتاب چطور روی دیوارهای گچبریشده شکل عوض میکند، یا عطر تند ادویه وقتی توی روغن داغ میافتد چه حسی دارد. فقط رد شدی، سریع، بدون مکث.
کمی کتری را جابهجا کردم. صدای جیرجیر ملایم پایه فلزیاش روی گاز آمد. دستهایم را دور لیوان گرم حلقه کردم و نگریستم به تکه کاغذی که گوشه میز مچاله شده بود.
چقدر طول میکشد تا دوباره یادمان بیاید میشود فقط نشست، چای خورد و بابت هیچ کاری نکردن، به هیچکس و هیچچیز بدهکار نبود؟
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی
#مدار_نوشتن