مثل خواب
مثل خواب
بوی خاک خیسخوردهی گورستان همیشگیست، اما آن روز انگار سنگینتر از همیشه بر سینه مینشست، رفته بودم برای بدرقهی دوستی که دیروز بود و امروز تنها نامش بر سنگی سیاه حک میشد.
آدمیزاد عجب موجودیست؛ تا وقتی نفس میکشد، دنیا را چنان همیشگی میپندارد که برای وجببهوجبش میجنگد. اما درست در همان دم که مشتی خاک بر پارچهی سپید کفن میریزد، زمزمهای خاموش در وجودش میپیچد: «همین؟ تمام شد؟»
مرگ، عریانترین و بیپردهترین حقیقت زندگی انسانهاست، اما برخی چنان از فکر کردن به آن میگریزند که انگار تقدیر عینی دیگران است، نه ما.
همانطور که ایستاده بودم و به تاریکی انتهای قبر نگاه میکردم، پیش خودم گفتم مرگ نه یک پایان، که بیداری از خوابی طولانیست؛ مثل کودکی که تمام راه را در ماشین در حال حرکت خوابیده و همزمان با باز شدن در و نوازش دستهای گرم مادر، در آغوش خانه بیدار می شود.
معاد دقیقاً همین بیدار شدنست؛ حس امنیت و یادآوری اینکه هیچ کلمهای، هیچ لبخندی و هیچ رنج پنهانی در خلاء هستی گم نمیشود.
اگر مرگ نباشد، زندگی معنای خود را در تکراری بیهدف گم میکند و اگر معاد نباشد، عدل و عشق در میان گرد و غبار این جهان بیجواب میماند. معاد، وعدهی همان سحرگاهی است که پردهها کنار میروند و انسان، حاصل تمام بذرهایی را که در مزرعهی کوچک دنیا کاشته، در آخرت برداشت میکند.
از گورستان بیرون آمدم. خیابانها هنوز شلوغ بودند و آدمها سرگردان دویدنهای خویش، به دستهایم نگاه کردم؛ هنوز گرم بودند. مرگ ترسناک نیست وقتی بدانی معبری است به سوی حیاط خلوت خانه و معاد، همان زنگ بازگشت به آغوش اصل خویش است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
