🔥ما رئیسجمهور آمریکا را مجرم میدانیم
🔥We find the President of the United States guilty.
🔥نجد رئیس الولایات المتحدة مذنباً.
جیرخوارهای شیطان
منافقین در تاریخ ایران مثل تیغی زنگزده بودند؛ تیغی که نه برای جنگیدن با دشمن، بلکه برای بریدن ریشههای مردم خودشان از غلاف بیرون آمد. سالها پیش، در دههای که کشور هنوز از زخم جنگ نفس میکشید، این گروه با ترورها و بمبگذاریها، کوچههای شهر را به کوچهبنبستِ خون تبدیل کرد.
آن روزها، هر انفجارشان مثل سنگی در چاه تاریک بود؛ سنگی که صدایش دیر میآمد، اما موجش تا دل هزاران خانواده میرسید.
سالها گذشت، اما عجیب است که سایهٔ همان تیغ زنگزده دوباره در روزهای اخیر دیده شد؛ نه با همان چهرهٔ قدیمی، اما با همان منطقِ آشوب.
اغتشاشات اخیر شبیه گردبادی بود که از دور خاک بلند میکرد، اما از نزدیک بوی همان خشونت آشنا را میداد، خشونتی که نه به دنبال اعتراض، بلکه به دنبال سوزاندن ریشهها بود.
در هر دو دوره، یک چیز مشترک بود:
دستهایی که از پشت پرده، آتش کوچک را فوت میکردند تا شعلهٔ بزرگ بسازند.
در دههٔ شصت، این دستها نام و نشان داشتند؛ امروز شاید نامشان عوض شده باشد، اما روششان همان است:
زدن به مردم، به اموال مردم، به امنیت مردم و بعد پنهان شدن پشت شعارهایی که بوی حقیقت نمیدهد.
اگر منافقین آن روزها با اسلحه و بمب میآمدند، امروز همان تفکر با چاقو، آتش و تحریک کور ظاهر میشود. اگر آن زمان هدفشان «بیثباتی» بود، امروز هم همان است؛فقط لباسها عوض شده، اما چشمها همان چشمهاست، چشمهایی که روشنایی این سرزمین را تاب نمیآورند.
مردم، مثل همیشه، مثل دیوارهای قدیمی اما استوار،در برابر این موجها ایستادند. چون فهمیدهاند که تاریخ، اگرچه تکرار نمیشود،اما هشدارهایش را تکرار میکند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#منافقین
#مجاهدین_خلق
#رجوی

از ترس تا توکل
از کودکی، تنهایی و تاریکی برایم معادلهای حلنشده بود؛ معادلهای که هرچه بیشتر با آن روبهرو میشدم، گویی پیچیدهتر میشد. سالها گذشت، دههها از عمرم عبور کرد، اما هنوز تاریکی در دلم لرزشی پنهان مینشاند. با این حال، عجیب است که کوچکترین روزنه نور خواب را از چشمانم میگیرد. این دوگانگیها مثل رودهای پنهان در زندگیام جریان دارند و من ناچارم با آنها کنار بیایم، بیآنکه همیشه معنایشان را بفهمم، اما گویی تقدیر، ترسها را با دقتی عجیب در لوح زندگی ما حک کرده است. با این همه، آموختهام که ترس همیشه دشمن نیست. گاهی معلمی است که با صدایی آرام اما قاطع، ما را به درون خودمان میبرد.
مقابله با همین ترسها مرا شجاعتر کرده است. در اوج ترس از تاریکی، در تاریکی مطلق میخوابم. در اوج ترس از قدم زدن تنها، آرامشی عمیق در سکوت خیابانها مرا در آغوش میگیرد. این پارادوکسها شاید هیچگاه برایم به معادلهای حلشده تبدیل نشوند، اما به من آموختهاند که انسان میتواند هم بترسد و هم پیش برود؛ هم بلرزد و هم بایستد؛ هم تنها باشد و هم در عمق وجودش احساس همراهی کند.
شاید راز رشد همین باشد: پذیرفتن ترسها، نه برای تسلیم شدن، بلکه برای تبدیل شدن.
اما ترسها فقط در تاریکی اتاق یا سکوت خیابان خلاصه نمیشوند. امروز، نسل ما با ترسهایی روبهروست که از جنس دیگریاند؛ ترسهایی که نه از پشت در بسته، بلکه از دل اخبار، از قیمتها، از آیندهی نامعلوم، از سایهی جنگ و بیثباتی سر برمیآورند.
ترس از معیشت، ترس از فردا، ترس از اینکه جهان هر روز ناآرامتر میشود
اینها همان تاریکیهای جدیدند؛ تاریکیهایی که چراغقوهی کودکی برایشان کافی نیست.
اما تاریخ به ما یاد داده که هیچ تاریکیای بیپایان نیست. در دل سختترین شبها، روشنترین تجربهها شکل گرفتهاند. تاریخ، شاهدی است که نشان میدهد هرگاه انسان به جای تسلیم شدن، تکیه کرد و ایستاد، تاریکی عقب نشست.
در شعب ابیطالب، وقتی سه سال تمام راهها بسته شد و گرسنگی استخوانها را میفشرد، هیچکس نمیدید که پشت این شبهای سخت، چه صبح بزرگی پنهان است. اما همانجا بود که ایمان عمیقتر شد، دلها محکمتر شد و امید ریشه دواند. آن روزها کسی نمیدانست فردا چه میشود، اما یک حقیقت را خوب میدانستند: اگر خدا تکیهگاه باشد، هیچ محاصرهای ابدی نیست.
در سالهای سخت جنگ، وقتی جوانان این سرزمین با دستهای خالی مقابل طوفان ایستادند، ترس بود، اما ترس آنها را فلج نکرد. از دل همان خاکریزهای لرزان، نسلی برخاست که معنای «ایستادن» را دوباره نوشت. در دل همان شبهای بیبرق و بیخبر، امیدی جوانه زد که هنوز هم در جان مردم زنده است.
آنها نمیدانستند فردا چه میشود، اما باور داشتند که اگر قدم درست را بردارند، خدا راه را باز میکند حتی اگر هنوز دیده نشود.
اینها فقط خاطره نیستند؛ سندند، سند اینکه انسان، وقتی تکیهگاهش محکم باشد، از دل تاریکی هم راه پیدا میکند.
سند اینکه هیچ بحران و محاصرهای چه اقتصادی، چه سیاسی، چه روانی نمیتواند امید را خاموش کند اگر دل به نور بسته باشد.
پس امروز هم، در میان ترسهای نسل ما«ترس از معیشت، ترس از آینده، ترس از جنگ» میشود ایستاد، میشود لرزید و باز هم قدم برداشت، میشود ندانست فردا چه میشود، اما دانست که تنها نیستیم.
قرآن میگوید: «وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» یعنی اگر تکیهگاهت درست باشد، کافی است.
نه اینکه مشکلات یکشبه حل شوند، بلکه دل تو آنقدر محکم میشود که از دل همان سختیها، راه خروج را پیدا کنی.
باز میگوید: «إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا»
یعنی آسانی، همراه سختی است؛ نه بعد از آن.
در همان روزهای تنگ شعب، در همان شبهای تاریک جنگ، در همان لحظههایی که همهچیز بسته بود، گشایش از دل همان تنگناها جوانه زد.
امروز هم همین است.
در دل همین نگرانیها، همین بیثباتیها، همین ترسها، دانههای امید پنهان است.
کافی است بایستیم، قدم کوچک درست را برداریم و باور کنیم که تاریکی هرچقدر هم عمیق باشد، باز هم جایی برای نور باقی میگذارد.
شاید راز دیگر رشد همین باشد: پذیرفتن ترسها، تکیه بر خدا، و ادامه دادن مسیر حتی وقتی پاسخها کامل نیستند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#توکل
#ترس
#امید

رسوای ابدی زمان
آدمی که در او جز سایهی حیوانیت و توحش چیزی قد نکشیده، موجودی که ثبات ندارد و دستانش بوی خون بیگناهان میدهد، هر بار که به انگشتانش نگاه میکنی گویی قطرههای تازهای از خون مظلومان بر زمین میچکد. او نه انسان، که کفتاری زالوصفت است؛ لاشهخورها در برابر حرصش کم میآورند و جهان از خشونتش زخمی است.
اما در برابر این تاریکی، جامعه موحدی ایستاده که دلشان را به نور سپردهاند؛مردمانی که با نائب برحق امام عصر عجلاللهتعالیفرجهالشریف حضرت آیت العظمی امام خامنهای راه میروند و از شهادت نمیهراسند. آنان که برخلاف خیال این وحوش، مرگ را پایان نمیدانند و شهادت را شیرینتر از عسل میچشند.
این مردم، فرزندان اشکهای روضهی حسین علیهالسلاماند؛ کودکانی که با لالایی «خدایا شهادت را نصیبش کن» بزرگ شدهاند. نسلی که از همان نخستین جرعههای شیر، عشق ولایت نوشیده و امروز قامتشان از ایمان استوار است.
جامعهای که شهادت را آرزو میکند، هرگز نمیمیرد. ملت حسینی، ذلت نمیپذیرد و تا آخرین نفس، پرچم نور را بر فراز تاریکی نگه میدارد.
و تو
تاریکیای که از وجودت میجوشد، تنها توحش نیست؛ چیزی فراتر از سقوط انسانیت است، پستتر از حیوانیت، چنان که حتی درندهترین جانوران نیز در برابر اعمالت رنگ میبازند.
جنایاتت آنقدر هولناک و غیرقابل تصور است که تاریخ، با تمام زخمهای کهنهاش، از یادآوریات میلرزد.
سایهی سیاه تو بر صفحهی روزگار چنان سنگین افتاده که تلخیاش تا همیشه در دل تاریخ باقی میماند؛ نه قرنها، که نسلها پس از تو نیز ردّ این ظلمت را همچون زخمی باز بر پیشانی زمان خواهند دید.
تو میراثی از تاریکی برجای میگذاری، اما در برابر این سیاهی ماندگار، ملتی ایستاده که از نسل عاشوراست؛ ملتی که ذلت را نمیپذیرد و شهادت را شیرینتر از عسل میداند.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کله_زرد_احمق

آنجا که ایمان، دریا را شکافت
باد سرد سحرگاه، شنهای ساحل را به صورتشان میزد. قوم موسی، خسته و خاکآلود، به ساحل نیل رسیده بودند؛ دریایی پهن و بیانتها، پشت سرشان، گرد و خاک سم اسبان فرعونیان بالا میرفت؛ صدایی که هر لحظه نزدیکتر میشد و مثل پتک بر قلبها میکوبید.
کودکی گریه میکرد. پیرمردی زیر لب میگفت: «تمام شد… دیگر راهی نیست.»
زنی با صدایی لرزان گفت: «ای موسی… ما گرفتار شدیم، راهی نیست؟»
موسی علیهالسلام لحظهای چشم بست. نه برای فرار از ترس، بلکه برای دیدن حقیقتی که چشمهای ظاهری نمیدیدند. در دلش نوری بود که از سالها پیش، از روزی که در دامان مادر گذاشته شد و به آب سپرده شد، با او همراه بود. نوری که میگفت: هیچ راهی بسته نیست وقتی خدا راهگشا باشد.
قوم، نگاهشان را به او دوختند. موسی عصایش را در دست فشرد و با آرامشی که از جای دیگری میآمد گفت:
«کَلّا… إِنَّ مَعِیَ رَبّی سَیَهدینِ.»
نه… هرگز. پروردگارم با من است و مرا راه خواهد نمود.
در همان لحظه، فرمان الهی رسید. موسی عصا را بلند کرد و بر آب کوبید.
صدایی برخاست… نه مثل موج، نه مثل طوفان؛ صدایی شبیه شکافتن یک قفل قدیمی.
آبها لرزیدند..کنار رفتند.. بالا رفتند..
و در برابر چشمان حیرتزدهٔ قوم، دیوارهایی از آب شکل گرفت؛ بلند، شفاف، عظیم، راهی که هیچکس حتی جرأت تصورش را نداشت.
قوم موسی با چشمانی اشکآلود قدم در راه گذاشتند. هر قدم، مثل تولدی دوباره. هر نفس، مثل بازگشت امید. مادران کودکانشان را محکمتر بغل کردند. پیرمردان عصاهایشان را محکمتر گرفتند. جوانان با قلبهایی لرزان اما امیدوار پیش رفتند.
وقتی آخرین نفر گذشت، فرعون و سپاهش وارد مسیر شدند.
اما این بار، آبها مأمور نجات نبودند؛ مأمور عدالت بودند. دیوارهای آب فرو ریختند. صدای فریادها در هم پیچید و فرعونیان در همان جایی غرق شدند که گمان میکردند قدرتشان بیپایان است.
قوم موسی از آن سوی ساحل نگاه میکردند؛ نه با شادی انتقام، بلکه با شگفتی نجات.
آنها فهمیدند: گاهی خدا درست در لحظهای که فکر میکنی پایان است، آغاز را میفرستد، گاهی وقتی هیچ راهی نمیبینی، خدا راهی از دل دریا برایت میسازد.
و این داستان، فقط قصهای تاریخی نیست.
این پیام زندهای است برای هر دلی که امروز میان «دریای بیراه» و «فرعونیان پشت سر» گیر کرده.
اگر راهی نمیبینی، شاید وقت آن است که عصایت را بلند کنی.
شاید وقت آن است که بگویی: «کَلّا… إِنَّ مَعِیَ رَبّی».
تو هم میتوانی از میان موجها عبور کنی.
راهی که برای موسی باز شد، برای تو هم میتواند گشوده شود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#امید
#توکل

در روزگاری نهچندان دور، تهران پهلوی زیر سقفهای حلبی نفس میکشید؛ اجارهها بیرحم، خانهها بیامن و هزاران خانواده بیپناه.
روزنامهها هر روز از «بحران مسکن» مینوشتند، اما هیچکس صدای مردم نبود.
امروز، با همه سختیها و کاستیها، این سرزمین دیگر آن ایران بیپناه نیست.
روستاها روشن شدهاند، خانهها مقاومتر شدهاند و میلیونها خانواده زیر سقفی زندگی میکنند که روزی فقط رؤیا بود.
این روایت، روایت یک ملت است؛ ملتی که از دل بحرانها برخاست و هنوز هم ایستاده، برای ساختن فردایی که روشنتر از دیروز باشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت_پیشرفت
#ایران_قوی

🔻تلفن نتانیاهو با نوار چسب روی دوربین جنجال به پا کرد
🔹️تصویری از نخستوزیر رژیم صهیونیستی در شبکههای اجتماعی منتشر شده که نشان میدهد او از ترس هک شدن تلفن همراهش، دوربین آن را با چسب پوشانده است.
🔹️به نظر میرسد که این اقدامی امنیتی برای جلوگیری از جاسوسی و یا ضبط مکالمات در مکانهای حساس انجام شده است.
🔹️برخی کارشناسان این مساله را یک اقدام احتیاطی برای کاهش خطر فعالیت های جاسوسی احتمالی، عکاسی غیرمجاز یا نظارت دیجیتال در مکان های حساس دانستند
