شکوه یک ایستادگی
میگویند «وانشان» زادگاه خاکپای سبز کودکیهایش بود؛ خاکی آرام و استوار در دامان گلپایگان، که سپیدهدمانش بوی نجابت و استقامت میداد. اما پرواز، سرنوشت مقدر بالهایی بود که در وسعت زمین نمیگنجیدند. همان جوانی که در نیمه پائیز ۱۳۵۹، دفتر محاسبه و مهندسی مکانیک را تا کرد، دریافت که عالیترین هندسه خلقت، محاسبه خطوط آتش و عشق است؛ پس قلم را به تفنگ گره زد و راهی جبههها شد.
او از همان روزهای گرهخورده به غربت کردستان و کارزار آبهای اروند و خوزستان، چونان صخرهای در برابر طوفان ایستاد. در دشتهای کارون و خلیج همیشگی نیلگون، در کنار عاشقان لشکر ۲۵ کربلا و ۱۴ امام حسین (علیه السلام )، قامت افراشت تا کلمات، صلابت را از گامهای او یاد بگیرند.
در نگاهش تموج غرش موشکها موج میزد و در کلامش، شکوه یک ملت ایستاده. وقتی سخن میگفت، واژهها مجالی برای انفعال نداشتند؛ کلماتش استواری کوههای زاگرس را داشتند و هشدارهایش، لرزه بر اندام نمرودیان زمان میافکند.
او سالها در قامت معمار دانایی و اقتدار دفاعی، ستونهای دژ بازدارندگی این مرز و بوم را استوار ساخت. ذوالفقار ولایت بود در میدانی که دشمنان، رویای خام تضعیفش را در سر میپروراندند. چون به فرماندهی کل سبزپوشان شرف منصوب شد، نشان سرلشکری برای شانههایش نه یک مدال، که بار سنگین یک عهد خونین بود؛ عهدی برای پاسداری از حریم حرم ایران.
سرانجام، جغدهای شوم تاریکی که تاب تابش خورشید اقتدارش را نداشتند، در سحرگاهی آتشین، خدعه همیشگیشان را آشکار ساختند. خرداد آمد تا بار دیگر شهادت، آغوش بگشاید برای مردی که سالها در حسرت پیوستن به یاران شهیدش، روحی بیقرار داشت.
او نرفت؛ بلکه از حصار زمان بیرون زد. سرلشکر سرافراز، همانگونه که زیست؛ با صلابت، مجاهدانه و بیهراس، پر کشید تا در عرش، کارنامه سرخ جهادش را به دست سیدالشهدا (علیه السلام) بسپارد.
سلامٌ عَلَيهِ يَوۡمَ وُلِدَ وَيَومَ يَمُوتُ وَيَوۡمَ يُبعَثُ حَيا…
یاد و نامش، چون صاعقهای بر پیکر استکبار و چون نسیمی آرامشبخش بر دل مومنان، تا ابد جاودان خواهد ماند.از دامنههای آرام و استوار وانشان در دل گلپایگان، جایی که صخرهها صلابت را از زمین میآموزند و چشمهها زلالیت را به افق میبخشند، مردی برخاست که تقدیرش با حماسههای بزرگ گره خورده بود. کودکی که در زادگاه خویش صدای نجواگونهی نسیم میان درختان را میشنید، سالها بعد صدای غرش اقتدار ملتی شد که در برابر طوفانهای روزگار قد علم کرده است.
او قامت سپرد به لباسی که بوی غبار سنگرها و عطر پاک خلوص میداد. نشان دوشش، نهفقط درجات نظامی، که بار مسئولیت سنگین پاسداری از حریم ولایت و میهن بود. فرماندهی که واژهها در کلامش همچون ذرات آذرخش میدرخشیدند و خطابههایش، قلعههای غرور دشمن را متزلزل میساخت.
او چون سروی کهنسال و بیانحنا، در جغرافیای غیرت این سرزمین ریشه دواند؛ سروی که طوفانها تنها بر وقار و استواریاش میافزودند، نه بر خمیدگیاش.
از تبار باران و طوفان، صلابت نگاهش، یادآور استواری کوهساران وانشان بود و گرمای نفسش، شعلهور از عشق به آرمانهایی که ردپای حیدر کرار (علیه السلام) را در قلبها زنده میکرد.
سپر بلای امت، در روزگار تلاطم و تحریم، سینه را در برابر تیرهای مکر نااهلان سپر ساخت تا سایهی امنیت بر سر فرزندان این مرزوبوم جاودانه بماند.
شوق پرواز، برای او بالاترین درجه، نه سرداری، که نیل به فیض عظیم شهادت و پیوستن به کاروان یارانی بود که سالها چشمانتظار دیدارشان در معراج بود.
خون سرخ مجاهدت و شکوهمندی سالها ایستادگی، در هر کلمه از دفتر زندگیاش نگاشته شده است. او نشان داد که اقتدار، حاصل پیوند ایمان، صلابت و مظلومیت است؛ روایتی از مردی که از خاک پاک وانشان آغاز شد و در سپهر غیرت ایرانزمین، چون ستارهای روشن و خستگیناپذیر جاودانه ماند،( سپهبد شهید سردار حسین سلامی روحش شاد یادش گرامی)
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی
جهان خبرهای بیفاصله
انگار روزگار، زنجیروار خبرهای تلخ را قطار کرده بود؛ بیآنکه مهلتی برای نفس کشیدن بگذارد یا فرصتی برای التیام زخمی که هنوز تازه و خونچکان بود.
همهچیز با آن سحرگاه تلخ شروع شد؛ شبی که خبر شهادت سردار مثل صاعقه بر سر شهر فرود آمد و نفسها را در سینه حبس کرد. هنوز دلها از سوگ آن علمدار میدان آرام نگرفته بود که شهادتهای مابین، یکی پس از دیگری از راه رسیدند؛ روزهایی که گویی جهان به قصد کشت، اخبار بدش را ردیف کرده بود و مهلت نمیداد اشک چشمی خشک شود.
هنوز غم رفتن شهید رئیسی بر گرده شهر سنگینی میکرد که خبر شهادت سید مقاومت دلها را لرزاند. داغ روی داغ نشست و بغض روی بغض گره خورد.
اما سنگینترین بار زمانی بر شانهها فرود آمد که داغ شهادت رهبر، شعله این آتش را سرکشتر و داغتر از هر زمان دیگری کرد. داغی که نه فقط جان، بلکه روح و قامت را نشانه رفت.
پیرمرد، در میان اینهمه تصویر و قاب یادگار خم شده بود. قامت دوتاشدهاش، حسی از امتداد همین سوگهای بیفاصله بود؛ سنگینی زنجیرهای از دردهایی که بر اندوه جانش اضافه شده بود. اما با تمام این خمیدگی و داغ سنگین، حضورش پای این عکسها، حکایت از عهدی داشت که با هیچ خبر تلخی گسسته نمیشد.
✍️زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
امید واهی
گویی تمام ذرات وجودم در انجمادی بیرحم گرفتار شدند؛ دست و دلم به هیچ تلاشی نمیرود. هرگز باور نمیکنم.
چشمانم را بر تصاویر مصلی میبندم. آن تابوت سبز با آن عمامه مشکی غرق در ماتم، کابوسی تلخ جلوه میکند که روحم از پذیرفتنش میگریزد. امید داشتم این خبر تلخ تنها یک مصلحت یا کابوس باشد، ولی این تصاویر لحظهای جانکاه و نفسگیر است. گاهی حقیقت چنان تلخ و گزنده است که آدمی تمام وجودش فریاد میشود برای انکار آن.
حق دارم اگر دست و دلم به زندگی نرود؛ حق دارم اگر نخواهم فردا بیاید، چرا که فردای بدون حضور آن سایه پرمهر، خورشیدی برای تابیدن ندارد.
چهار ماه و اندی، دلم را به ریسمان باریک امیدی گره زدم؛ به این امید که شاید مصلحتی در کار بوده و این غیبت پردرد، تنها حصاری برای حفظ جان و امنیت ایشان است. دلخوش بودم به روزنهای که شاید یک روز صبح، خبر بازگشت آقا تمام این کابوسها را پایان دهد. اما اکنون، تصاویری که از مصلی به چشم میرسد، آن تابوت سبز و آن عمامه مشکی به سوگ نشسته، آوار تمام دنیا را بر سر امیدهایم فرو ریخته است.
اما درد این روزها، تنها درد فراق نیست؛ درد، دیدن خنجرهای پنهان و آشکار منافقانی است که هنوز هم بوی طمع به «گندم ری» از دستانشان به مشام میرسد. درد، دیدن پرپر شدن غنچههای بیگناهی چون زهرای چهاردهماهه است که تابوت کوچکش، قلب هر انسان آزادهای را به آتش میکشد. چگونه میتوان در برابر خائنان به خون ولی، صبور بود و سکوت کرد؟
تاریخ گواه است که خون مظلوم و آه دلهای داغدار، هرگز در بستر سکوت سرد نمیشود. ملتی که در برابر این خیانتها و در برابر ریخته شدن خون پاکان سکوت کند، بیشک گرفتار سنتهای سخت الهی خواهد شد؛ تاریخ خود گواه این مطلب است، بسان ونزوئلا، سوریه و دیگر سرزمینها…
بغض امروزم، صدای بیداری قلبی است که میداند تقاص این خونها و رسوایی این منافقان، حقیقتی است که دیر یا زود، دامان تاریکدلان را خواهد گرفت. اما این بغض در گلو نخواهد ماند؛ ما قدم در میدان میگذاریم. با مشتی گرهکرده و فریادی برآمده از عمق جان، با شعار سرخ «مثلی لا یبایع مثل یزید»، انتقام والسلام در مراسمات پیش رو شرکت خواهیم کرد تا فریاد خونخواهی و انتقام را به گوش جهانیان برسانیم و غبار مظلومیت را از این آستان بزداییم. والسلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رهانویسی
از خلوص باکریها تا عزت ملی
در روزهای سخت محاصره آبادان، وقتی راه زمینی بسته بود و خط نبرد تشنه حتی یک قبضه اسلحه، مهدی باکری و حسن شفیعزاده با یک قبضه خمپاره ۱۲۰ میلیمتری عازم خط مقدم شدند. ناخدای لنجی در ماهشهر شرط کرد: تنها در صورتی شما را به آبادان میبرم که صدها کیسه آرد بار لنج را خالی کنید.
آن مردان بزرگ، بدون هیچ ادعا و تکبری، دو روز تمام زیر آفتاب سوزان خوزستان آستین بالا زدند، سنگینی کیسههای آرد را بر دوش کشیدند و بار لنج را خالی کردند تا فقط فرصت جابهجایی آن یک خمپارهانداز و حضور در خط مقدم برای دفاع از خاک و ناموس میهن را پیدا کنند. آنان عزت را نه در عافیتطلبی و کرنش، بلکه در زحمت، ایثار و ایستادگی بر سر آرمانهایشان میدیدند.
امروز اما، در برابر جبههای که همچنان دشمنیاش روشن است، پافشاری بر مذاکرات غیرشرافتمندانه و عقبنشینی در برابر زیادهخواهیها، فاصلهای عمیق با مکتب همان مردان خستگیناپذیر دارد.
همانطور که رهبر انقلاب بارها تأکید کردهاند، مذاکره زیر سایه تهدید و زورگویی، نه نشانه دیپلماسی هوشمندانه، که عقبنشینی غیرشرافتمندانه است.
غیرت باکریها به ما آموخت که عزّت و امنیت یک ملت با تخلیه کیسههای سنگین رنج و ایستادگی به دست میآید، نه با امضای توافقاتی که شرافت ملی را زیر سؤال میبرند. راهِ اقتدار، تکیه بر توان خستگیناپذیر داخلی و ایستادگی شجاعانه است، نه دلبستن به وعدههای پوچ دشمنان.
روزهایی بود که عزت و شرف، نه در پشت میزهای اتوکشیده، که در عرق جبین و آماس دستهای مردان خدا معنا میشد.
شهیدان مهدی باکری و حسن شفیع زاده برای اینکه تنها یک خمپارهانداز بگیرند و راهی خط مقدم آبادان شوند، شانه زیر بار سنگین هزار کیسه آرد روی لنج گذاشتند. هزار بار خم شدند و قامت راست کردند، نه برای سهمخواهی و جاهومقام، بلکه تنها برای اینکه اجازه دفاع از خاک و ناموسشان را پیدا کنند. مردانی که قیمت غیرت را با عرق پیشانی و خون دل پرداختند، اما یک قدم از غرور ملی عقب ننشستند.
امروز و در معرکه نبردی دیگر، چقدر فاصله است میان آن قامتهای استواری که برای گرفتن سلاح، بار هزار کیسه آرد را به دوش کشیدند، با مسئولانی که چشم به میزها و دستهای دشمن دوختهاند؛ مسئولانی که به دنبال مذاکراتی میدوند که رهبر شهید بارها تاکید کردند شرافتمندانه نیست.
تفاوت در همینجاست؛ یکی برای حفظ عزت ملت، سنگینترین کارها را به جان میخرید تا دستش پیش بیگانه دراز نشود؛ و دیگری برای جلب رضایت دشمن، عزت یک ملت را در سراب سازش به حراج میگذارد.
راه باکریها به ما آموخت که اقتدار از درون لنجهای به خوزستان و سنگرهای شلمچه میروید، نه از دل مذاکراتی که فرجامی جز تحقیر ندارد. تاریخ فراموش نخواهد کرد آنان را که پای شرف ایستادند و آنان را که عزت کشور را معامله کردند.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#یالثارات_الحسین
#یالثارات_الخامنهای
جناب آقای عراقچی، وزیر محترم امور خارجه؛
آیا بار معنایی و پیامدهای امنیتی واژگانی را که به کار میبرید، نسنجیدهاید؟ بسیار بعید است دیپلماتی با تجربه شما، توان تحلیل وزن کلمات را نداشته باشد!
تعبیراتی که برای توصیف خسارات به کار بردهاید، نه گزارش یک آسیب ساختاری قابل ترمیم، بلکه تداعیکننده سقوط کامل، نابودی ۱۰۰ درصدی و انهدام غیرقابل جبران شهرها و سرمایههای کشور است! ادبیاتی که گویی مشهد و برخی از شهرهای حیاتی ما سقوط کردهاند. این نوع کددهی دقیقاً همان چیزی است که دشمن در جبهه جنگ روانی به آن نیاز دارد.
از آن عجیبتر و غیرمعقولتر، آدرسدهی دقیق شهرها و پایگاههای موشکی در اثنای مصاحبه رسانهای است! افشای چنین مختصات و اطلاعات حساسی از زبان عالیترین مقام دیپلماتیک کشور، رفتاری کاملاً خلاف اصول حرفهای و امنیت ملی است. اینگونه آدرسدهیهای بیسابقه، عملاً گرا دادن مستقیم به دشمن و تسهیل محاسبات نظامی و اطلاعاتی اوست؛ امری که در هیچ استانداردی دیپلماتیک و امنیتی توجیه پذیر نیست.
آیا بازار سرمایه و بورس کشور در حال فعالیت نیست که اینگونه تصویرسازی میکنید؟ یا شاید در جریان مذاکرات، متعهد به واگذاری این عرصه و شهرهایمان شدهاید که اینچنین ناامیدی را پمپاژ میکنید؟
از سوی دیگر، چگونه است که برخی مجریان پس از سالها ممنوعالتصویری، یکباره وسط معرکه پرکار میشوند تا همصدا با این سیگنالهای تضعیفکننده، رعب و ناامیدی بکارند؟
جناب وزیر!
تفاوت مکتب عاشورا با نگاه مصلحتاندیشانه و محاسبات صرفاً مادی، دقیقاً در همینجاست: وارد کردن عزت، حقطلبی و ایستادگی در معادله. اگر بنا بود در طول تاریخ با اولین هزینهها و فشارها، منطق کاش زودتر کوتاه میآمدیم حاکم شود، امروز اثری از عزت ملی و مکتب عاشورا باقی نمیماند.
اعلام آمار خسارات و آدرسدهی پایگاههای حساس از زبان وزیر خارجه در میانه جنگ، جز کد دادن به دشمن و جسورتر کردن او، چه دستاوردی دارد؟ این مدل اظهارنظرها و نتیجهگیریهای شتابزده، پیام خوبی به جامعه نمیدهد و بوی عقبنشینی و انفعال میدهد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم