آرامش طوفانی یک پدر
باران بیوقفه بر شیشهها میکوبید؛ خیابان پر از بوقهای ممتد و صدای موتورهایی بود که انگار میخواستند دیوارهای خانه را بشکافند. قبضهای روی میز، مثل سنگهای سنگین، یکییکی یادآور بار زندگی بودند.
پدر، با دستانی ترکخورده از کار روزانه، روی صندلی نشست. شانههایش خمیده بود، اما نگاهش هنوز محکم. دفتر مشق پسرک روی میز افتاده بود؛ خطهای کج و بیحوصلهاش، آینهی دل خستهی کودک بود. در دلش آشوبی میغرید؛ کوهی بود که ترک برداشته، اما هنوز ایستاده.
پنجره را باز کرد. هوای بارانی، سرد و تیز، به ریههایش هجوم آورد. نفس عمیقی کشید؛ انگار خدا خودش آمده بود تا غبار خستگی را از جانش بشوید. در همان لحظه، دختر کوچکش با موهای خیس از بازی، بیهوا به آغوشش پناه آورد. گرمای تن کودک، مثل چراغی در دل تاریکی، آرامش را در وجودش روشن کرد.
باران همچنان میکوبید، خیابان همچنان پرهیاهو بود، اما در ذهن پرمشغلهاش و دل پر از استرس و آشوبش، لحظهای روشن شد؛ لحظهای که فهمید آرامش یک پدر، در نبود مشکلات نیست، در توانِ ایستادن میان طوفان است. تو ـ پدر خستهای که میخوانی ـ آرامش را نه در سکوت بیرون، بلکه در آغوشی مییابی که هنوز پناه میدهد.
لبهایش آرام زمزمه کردند:
«رَبِّ اشْرَحْ لِی صَدْرِی وَ یَسِّرْ لِی أَمْرِی…»
و آن زمزمه، مثل نخ باریکی از نور، میان تاریکیهای زندگی کشیده شد.
زهرا مرادقلی
#داستانواره
#پدر

«جناب آقای پزشکیان، ملت ایران از شما انتظار دارد که در انتخاب یاران و همکاران خود، نگاه به گذشته را فراموش نکنید. همه به یاد دارند که آقای عبدالناصر همتی در دوران مسئولیت اقتصادی، با چالشهای جدی روبهرو شد و در نهایت به جای پاسخگویی به مجلس و افکار عمومی، از وزارت کنار گذاشته و به مأموریت دیپلماتیک فرستاده شد.
اکنون بازگرداندن همان چهرهها به عرصه مدیریت کشور، پرسشی بزرگ در ذهن مردم ایجاد کرده است: آیا قرار است دوباره همان مسیرهای پرخطا تکرار شود؟ آیا تجربههای تلخ گذشته نادیده گرفته خواهد شد؟
ملت ایران امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند مدیرانی تازهنفس، پاکدست و کارآمد است؛ کسانی که بتوانند اعتماد عمومی را جلب کنند و آیندهای روشن برای اقتصاد کشور بسازند. بازگشت افراد آزمودهشده و ناکام، نه تنها امیدها را کمرنگ میکند، بلکه شائبهی بیتوجهی به خواست ملت را نیز در پی دارد.
جناب رئیسجمهور، تاریخ نشان داده است که اعتماد مردم سرمایهای بیبدیل است؛ سرمایهای که تنها با انتخاب درست و شجاعانه حفظ خواهد شد.»
زهرا مرادقلی
#مطالبه_گری
#عبدالناصر_همتی
#بانک_مرکزی

9 دی، روز بصیرت
9 دی، روزی است که تاریخ ایران با قلمی از ایمان و غیرت نوشته شد؛ روزی که مردم با حضور میلیونی خود نشان دادند حقیقت را نمیتوان در غبار فتنهها پنهان کرد.
این حماسه، تنها یک راهپیمایی نبود؛ تجدید عهدی بود با آرمانهای امام خمینی(رحمه الله) و بیعتی دوباره با ولایت فقیه. مردمی که دلشان از هتک حرمت عاشورا به جوش آمده بود، با گامهای استوارشان فریاد زدند: «ما پاسداران انقلابیم، ما فرزندان عاشوراییم.»
9 دی، روزی است که دشمنان فهمیدند پشتوانه جمهوری اسلامی، نه تنها در سنگرها و نهادها، بلکه در قلبهای مردم است. روزی که وحدت، ایمان و بصیرت، فتنه را خاموش کرد و پرچم عزت و استقلال را برافراشته نگاه داشت.
امروز، یاد آن حضور پرشور همچنان زنده است؛ یادآور این حقیقت که هرگاه پای دین، عزت و آینده فرزندانمان در میان باشد، ملت ایران یکصدا و یکرنگ در صحنه حاضر خواهد شد.
9 دی، روز بصیرت و روز تجدید عهد با حقیقت است؛ روزی که به ما میآموزد حضور، تنها یک حرکت نیست، بلکه پیمانی است با خدا، با امام، و با رهبری برای ساختن فردایی روشن.

آغوش امن پدر
روز پدر نزدیک است و دل در هوای روزهای کودکی ام سرگردان است.
تنها تصویری که در قاب خاطرهام جاودانه مانده، لحظهایست که او چون فرشتهای شتابان به سویم آمد؛ آنگاه که هیولای کوچکِ سیاه، مرا در بند ترس و لرز گرفتار کرده بود. جیغهای پیاپیام، همچون ناقوسی آشفته، دل او را لرزاند و گامهایش را با شتابی پرهیجان به سوی من کشاند. در آن دم، چهرهاش در میان هراس و شجاعت، چون سپری از آرامش در برابر طوفان وحشت بر من تابید و من هنوز، هر بار که به یاد میآورم، آن تصویر را چون شعلهای مقدس در دل خویش نگاه میدارم.
آن روز، همچون تصویری جاودانه در ذهنم نقش بسته است؛ من، کودک خردسالی لرزان، بر فراز بشکهی نفت ایستاده بودم و جیغهای پیاپیام، همچون نغمهای آشفته، فضای حیاط را پر کرده بود. تنها چند قدم پیش رویم، سوسک سیاه کوچکی سایهای از وحشت بر جانم افکنده بود و من در بند ترس و بیپناهی میلرزیدم.
پدرم، با صدایی پرمهر که میگفت: «جان بابا، چه شده بابا جان؟»، هراسان به سویم شتافت. دستانش، حصاری از آرامش، مرا در آغوش گرفت و با حرکتی ساده، آن موجود کوچک را به سوی دیگر حیاط پرتاب کرد. نوازشهای پدرانهاش، همچون نسیم بهاری، لرزش ترس را از جانم زدود و آرامشی شیرین بر دلم نشاند.
آن لحظه، برای من بهشتی امن بود؛ آغوشی که همه وحشتها را در خود ذوب کرد و تصویری که هنوز، در خاطراتم چون شعری زنده میتپد.
در باقی خاطرات، هرچند اندک و پراکنده، چهرهاش در ذهنم چون مهی غلیظ ناپدید است؛ گویی زمان، نقاشی صورت او را از پرده یادها زدوده و تنها سایهای محو از حضورش باقی گذاشته. خاطرهها همچون برگهای خزانزده در باد میرقصند، اما سیمای او در میانشان پنهان است؛ نه خطوط نگاهش پیداست، نه گرمای لبخندش. تنها جای خالیاش، همچون آتشی خاموش، در دل خاطراتم میسوزد و مرا به یاد آنچه از دست رفته، پرشور و اندوهگین میسازد.
برخی داغها در جان من هرگز سرد نمیشوند؛ هرچند سالیان بسیاری بر آن گذشته باشد، همچون آتشی پنهان در اعماق وجودم زندهاند و آرامآرام بدل به بخشی از زندگیام شدهاند. این زخمها، عمیق و همیشگی، در روح من خانه کردهاند و مرا پیوسته به تلاش برای سازگاری و کنار آمدن با آنها وامیدارند.
اما گاه، با مرور خاطرات و یادآوری لحظات گذشته، همان زخم کهنه ناگاه تازه میشود؛ گویی دستی ناپیدا پرده از آتش نهفته برمیدارد و شعلههایش تا مغز استخوانم را میسوزاند. چنین است سرنوشت داغهای من: زخمی که هرگز نمیمیرد، تنها در سکوتی سنگین نفس میکشد و هر از گاهی، با طغیان خاطره، جانم را به آتش میکشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی

«سلبریتی دوزاری! دیروز مبلغ خاتمی بودی، همان کسی که گشت ارشاد را راه انداخت و پایهگذار همین محدودیتهایی شد که امروز ژست مخالفت با آن میگیری. آن روزها با تمام توان تبلیغ کردی، امروز با ژست اپوزیسیون و ضد اسلام و ضد حجاب میخواهی خودت را قهرمان جا بزنی؟!
فتنه 1401 برایت صحنهی بازی شد؛ هر غلطی کردی، هر شعاری دادی، هر لیدری خیابانی که به دوش کشیدی، همه را به اسم آزادی فروختی. بعد هم با اختیار خودت از سینما کنار کشیدی و حالا مثل مهران مدیری، وقتی جیب خالی میشود دوباره جلوی دوربین ظاهر میگردی.
آزادی برای تو یعنی همین مصاحبه با بیبیسی؛ راحت و بیهراس، چون میدانی نهایت یک تذکر است و بس. این همان آزادی قلابی است که با آن ژست روشنفکری میگیری. اما حقیقت این است که تو نه قهرمان آزادی هستی، نه صدای مردم؛ فقط یک سلبریتی دوزاری که هر بار با موجی تازه میخواهی دیده شوی.
تاریخ فراموش نمیکند: از تبلیغ خاتمی و گشت ارشاد تا فتنهگری 1401 و امروز، همه یک خط ممتد از فرصتطلبی است. این بازیهای تکراری دیگر خریداری ندارد و هر چه بگویی، جز رسوایی بیشتر برایت چیزی به همراه ندارد.»
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

آن روز پرشکوه
هوای زمستانی تهران سرد بود، اما دلها گرمتر از همیشه میتپید. خیابانها آرام آرام پر میشد از مردان و زنانی که گامهایشان استوار و نگاهشان روشن بود. پیرمردی با عصا، در کنار نوجوانی که پرچم ایران را در دست داشت، راه میرفت؛ گویی نسلها در یک صف واحد ایستاده بودند.
صدای شعارها، همچون موجی خروشان، از کوچهها و میدانها برمیخاست: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». این صدا نه فقط کلمات، که ایمان و عهدی دوباره بود؛ عهدی با امام خمینی(ره)، با رهبر انقلاب، و با آرمانهایی که خون شهیدان بر آن مهر زده بود.
در میان جمعیت، مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود. کودک با چشمان کنجکاو به پرچمها نگاه میکرد و مادر آرام در گوشش زمزمه میکرد: «یادت باشد، امروز روز بصیرت است؛ روزی که مردم نشان میدهند راه را گم نمیکنند.»
آن روز، نهم دی، تنها یک راهپیمایی نبود؛ صحنهای بود که در آن ملت ایران، فتنه را به زانو درآورد و به جهانیان نشان داد که مشروعیت نظام اسلامی نه بر کاغذ، بلکه بر قلبهای میلیونها انسان استوار است.
خورشید زمستانی کمرمق بود، اما در دلها آتشی روشنتر از هزار خورشید شعله میکشید. آتشی که از عاشورا به ارث رسیده بود و در نهم دی دوباره زبانه کشید؛ آتشی که دشمنان را مأیوس کرد و دوستان را امیدوار.
در پایان روز، وقتی جمعیت آرام آرام از خیابانها بازمیگشت، همه میدانستند که تاریخ، این روز را بهعنوان «جشن بلوغ فکری و شخصیتی نظام اسلامی» ثبت کرده است؛ روزی که مردم ایران با صدای بلند گفتند: ما پشتیبان ولایت فقیهایم، تا به این سرزمین آسیبی نرسد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نه_دی_روزبصیرت

مادر این روزها در نرگس علائم بلوغ را بیشتر میدید چند روزی بود میخواست موقعیتی را برای صحبت با نرگس فراهم کند، با پدر هماهنگ کرد جمعه بچه ها را بجز نرگس، به نماز جمعه ببرد و نرگس را به بهانه کمک به مادر با خود همراه نکند،
جمعه، خانه آرام بود. صدای اذان از دور میآمد و بوی نان تازه در فضای آشپزخانه پیچیده بود. مادر فرصت را غنیمت شمرد. نرگس کنار سفره نشسته بود در حال بسته بندی نانهای تازه بود، با کنجکاوی به مادر نگاه میکرد، به مادر گفت؛ مامان چرا بابا امروز من رو با خودش نبرد، شما که همه کارها رو دیروز انجام دادید کاری ندارید ؟
مادر با لبخندی آرام گفت:نرگس جان، میخواهم امروز با تو دربارهی چیز مهمی صحبت کنم که نشانهی بزرگ شدن دخترهاست.
نرگس جان، یادت هست وقتی در باغچه دانه میکاریم، اول فقط جوانهی کوچکی بیرون میآید؟ بعد کمکم برگ میدهد و تازه وقتی بزرگتر شد، گل و میوه میآورد
نرگس با چشمهای درخشان گفت: بله مامان، مثل آن نرگسهایی که پارسال کاشتیم.
مادر لبخند زد و گفت:همانطور که گلها وقتی بهار میرسد شکوفه میدهند، بدن دخترها هم در زمان خودش تغییر میکند.الان تو مثل همان جوانهای هستی که تازه برگ داده. این تغییرات نشانهی بزرگ شدن توست. روزی میرسد که گل میدهی، یعنی وارد مرحلهای میشوی که هر دختری تجربه خواهد کرد.
نرگس کمی جا خورد، اما نگاه مهربان مادر او را آرام کرد. مادر گفت:این تغییر اسمش «عادت ماهیانه» است.
نرگس پرسید: مامان، این «عادت ماهیانه» یعنی چی؟
مادر گفت: عزیزم، بدن هر آدمی وقتی بزرگتر میشود، تغییراتی میکند. برای دخترها یکی از این تغییرها این است که هر ماه بدنشان کمی خون پس میدهد. این خون مثل برگهای خشک درخت است که میریزد تا درخت تازهتر شود. این کار نشانهی سالم بودن بدن است، مثل ساعت بدن که نشان میدهد تو داری بزرگ میشوی.
نرگس با نگرانی گفت: یعنی درد دارد؟ ترسناک است؟
مادر آرام دستش را گرفت: نه جانم، ممکن است کمی خسته شوی یا دلدرد بگیری، اما طبیعی است و همهی دخترها آن را تجربه میکنند. مثل وقتی که درخت باران میخورد و برگهایش میریزد، هیچ چیز ترسناک نیست، این نشانهی طبیعی و زیباست. هیچ دلیلی برای ترسیدن وجود ندارد.
نرگس با دقت گوش میداد. مادر ادامه داد: اما عزیزم، این موضوع خصوصی است. مثل رازهای دل، که فقط با کسانی که دوستشان داریم در میان میگذاریم. اگر همه جا جار بزنیم، ممکن است دیگران درست درک نکنند یا حرفی بزنند که تو را ناراحت کند. این راز، مثل گنجی است که باید در صندوقچهی دل نگه داشت.
مادر آرام دست نرگس را گرفت و گفت:تو حالا وارد مرحلهی تازهای از زندگی میشوی. این یعنی بزرگتر شدن، مسئولیت داشتن و مراقبت از خودت. من همیشه کنارت هستم تا راه را نشان دهم.
نرگس لبخند زد، گونههایش گل انداخت. حس کرد چیزی درونش شکوفه داده است. مامان، پس من هم مثل گلها بهارم شروع شده؟
بله دخترم، بهار تو آغاز شده و هر بهاری، رازهای خودش را دارد.
خانه پر شد از سکوتی شیرین و نگاهی پر از مهر. مادر میدانست که امروز نه فقط دربارهی یک تغییر جسمی، بلکه دربارهی رازهای زنانگی و اعتماد سخن گفته است.
زهرا مرادقلی
#داستانواره
#مادرانه
