
نماز
برای نماز رو به قبله که میایستم، انگار جهان یکلحظه مکث میکند؛ مثل پستهای که قبل از شکستن، در مشت آرام میگیرد. من همان لحظهام؛ کوچک، بسته، پر از صداهای نگفته.
اما همین که اللهاکبر از گلویم رد میشود، پوسته میشکند.
مغز من واقعی بیرون میافتد؛ بینقاب، بیدروغ، بیفرار.
سجده که میروم، حس میکنم خدا با انگشتش آرام روی شانهام میزند و میگوید:«دیدمت، همین کافی است.»
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#رها_نویسی

اشارات غیب
إلهی، عارفان گویند:«خذ بیدی»، این بیدست و پا گوید «لم يترک ثقل الذنوب مجالاً لخطو أي خطوة» که بار گناهان، مجال قدم برداشتن نگذاشته است.
إلهی، اهل عقل از تو حکمت خواهند تا بازش گویند، این بیخبر از تو سکوت خواهد تا آوازت را بشنود.
إلهی، دانایان از کرانههای آسمان و زمین سراغت را میگیرند و این رمیده از خویش، در ویرانههای دل خود ترا میجوید؛ که فرمودی «أنا عند المنکسرة قلوب».
إلهی، دیگران قلم رسا طلبند تا از تو بنویسند، این قلمشکسته چشم بینا خواهد تا خط پروردگاریات را در سطور روزگار بخواند.
إلهی، گفتند الصبر مفتاح الفرج، اما صبوری من در هجران تو، خود بزرگترین فرج است اگر بر دل بیقرارم نگاهی کنی.
إلهی، از راه گفتی و عزم؛ من نه توشه دارم و نه پا، تنها نگاهی دارم دوخته به همان سریر رحمتی که فرمودی: رحمتی وسعت کل شیءٍ… آیا بر این شیء ناچیز، جایی در سایهسار فضلت نیست؟
إلهی، اهل مکاشفه ترا در تجلیات غیب میجویند و این سادهنگار خانهنشین، ترا در میان همین کلمات خرد و خطوط دفترش سرگردان میجوید.
إلهی، دیگران از تو توفیق گفتن میخواهند تا حلقهها بسازند و این کمترین، توفیق شنیدن میطلبد تا در خلوت خویش، صبوری و صفا مشق کند.
إلهی، اگر از همت بلند و عزم استوار بپرسند، خجلت، تمام سهم من است؛ اما اگر از بیقراری دل بگویند، چشمانتظار همان سفرهی گشادهی لطفت هستم که بیمنت میبخشی.
إلهی، از گرههای فروبستهی جانم با تو چه گویم؟ تو خود بر زوایای پنهان این عمارت کوچک دانایی؛ دست تصرفی بر این اندیشههای پراکنده بگذار و جامهی آرامش بر تن بیقرارم بپوشان.
إلهی، گفتند راه دور است و توشه اندک؛ من اما توشهای جز نیازمندی نیاوردهام… آیا دست خالی برآمده به سوی آسمان، بیاجابت بازمیگردد؟
✍️زهرا مرادقلی (الهام گرفته از الهی نامه علامه حسن زاده آملی)
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن

طنین امن ماندگار
در روزگاری که طوفان حادثهها از هر سو میتاخت، او مثل یک صخره محکم و استوار ایستاده بود؛ قهرمانی کمیاب که حضورش به یک امت آرامش میداد.
او سید مقاومت بود؛ مردی که بزرگترین سایهبان امن برای کودکان غزه، مردم صبور لبنان و پشتیبانی امین برای ایران عزیز شد. زندگیش سراپا وقف مظلومان بود و در هر قدمش، یار واقعی امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بودن را معنا میکرد.
صدای گرم و محکمش امید دلهای خسته بود و شجاعتش خواب را از چشم دشمنان میربود. او فقط یک سید مقاومت نبود؛ پناهگاهی بود که تمام غمها و آوارگیها در کنارش سبک میشد.
شهادتش پایان این راه نبوده و نیست. قهرمانانی چون او هرگز تمام نمیشوند؛ بلکه نام و مکتبشان در دل میلیونها انسان تکثیر میشود. او نرفت، بلکه برای همیشه علامت عزت و امنیت این سرزمین باقی ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سید_حسن_نصرالله

سلام بر تو ای سید عزیز، ای سید مقاومت
گاهی در کنج تنهاییام میایستادم و به حجم اندوهی مینگرم که بر جانمان نشست. سالی که شهید رئیسی رفت، انگار تکهای از امان و امنیت درونیمان فروریخت؛ نیمی از وجودمان پر کشید و رفت، هرگز باورمان نمیشد پس از آن همه ناله و استغاثه به درگاه خدا، آن خدمتگزار صبور را از دست بدهیم. یادم میآید آن روزها مشهد، فضایی لبریز از یک حس گنگ و سنگین داشت؛ انگار در و دیوار شهر، بیآنکه کلمهای بگویند، از فاجعهای در راه خبر میداد.
هنوز نیازمند زمان برای مرهمی بودیم تا آن زخمی را که بر پیکر روانمان افتاده بود التیام ببخشد، که شهادت مهمانمان، شهید هنیه، بر سرمان فرود آمد. با خودم میگفتم: خدایا! کفران کدام نعمت بود که اینچنین دچار آزمونهای پیاپی و جانکاه شدیم؟ و در کمال ناباوری، نوبت به شهادت تو رسید، تو که حضور استوار و نگاه گرمت، مثل یک پناه امن و استوار، دلهرههایمان را آرام میکرد، هنگام ایراد سخنرانیهایتان همانند حزب الله با جان و دل گوش جان میسپردبم.
بعد از تو، از دست رفتن نعمتهای الهی سرعت گرفت؛ گویی مصداق آیه السابقون السابقون خبرهای تلخ یکی پس از دیگری دامنمان را محکم میگرفت؛ از سنوار غزه گرفته، تا لبنان، سوریه، عراق، یمن و ایران و شهادت فرماندههای جان بر کف اسلام، انگار زمین، یکییکی تکیهگاههای عاطفی و حیاتیاش را باید از دست میداد.
اما سید عزیز! میدانی کدام رنج، حس یتیمی مطلق را در وجودمان بیدار و جانمان را تا همیشه نقرهداغ کرد؟
داغ سنگین و باورنکردنی حضرت آقا رهبر شهیدمان همان وصیت مشترک شما و تمام شهدا ، آه از این زخم، زخمی چنان عمیق که هنوز هم روان ما توان هضم آن را ندارد؛ درست مثل مادری که فرزندش را از دست داده یا فرزندی که سایه مهربان پناهگاهش را از دست داده باشد، جگرمان میسوزد و در بهت این سوگ بزرگ دستوپا میزنیم.
امروز، با قلبی که تکهتکه شده اما هنوز نبض محبت و وفاداری در آن میتپد،امروز رهبر شهیدمان و شما را یاد میکنم. شما رفتید، اما احتیاج ما به آن پناه، به آن استقامت و به آن نگاه لبریز از امنیت، تا ابد در خانه دلمان باقی خواهد ماند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#مناسبتی
1790525014ead938a0da99038d5afe80dd94974bef.mp4
صفحات: 1· 2

در قلمرو مگوها
چیزی که دلم میخواهد دربارهاش حرف بزنم، اما معمولاً کسی از من نمیپرسد، کم نیست؛ چیزهای زیادیست، اما راستش را بخواهید، نوشتن و بیانشان را اینجا درست نمیدانم.
چیزهایی که دیگران هیچوقت سراغشان را نمیگیرند، معمولاً همان رازهای مگویی هستند که در کنج حریم خصوصی آدمها آرام گرفتند. جنس این حرفها بیشتر شبیه یک درددل صمیمی و آرام در خلوتست، نه کلماتی که بشود راحت روی کاغذ سنجاقشان کرد و پیش چشم عموم گذاشت. بعضی نجابتها و نگفتهها فقط در همان خلوت خود آدم باحرمت میمانند و چیزی را که جایش در دل است، نباید در انظار عمومی فریاد زد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن