قیام آینهها در پایتخت پایداری
شبهای تهران، دیگر شبهای معمولی نبود؛ گویی آسمان چادر سیاهش را بر شانههای شهری کشیده بود که هر خیابانش، فصلی از یک حماسهی بیتکرار شده بود. میدانهای شهر، نه دیگر گرههای ترافیکی، که میقات عاشقانی بودند که زخم بر تن و یقین در دل، به تماشای طلوع ایستاده بودند.
در چهارراه ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف)، شور و شعور در هم تنیده بود؛ رژههای خودرویی خودجوش، چون رودی از پولاد و اراده، در رگهای شهر جاری بودند. مواکب، چون ایستگاههای بهشتی در میانهی جادهی دنیا، عطر چای روضه و نان خدمت را در فضا میپاشیدند. آنجا، نه کسی برای مزد ایستاده بود و نه کسی از خستگی لب به شکوه گشود؛ گویی مغناطیسی پنهان، دلهای آشفته را به هم پیوند زده بود تا سدی خللناپذیر در برابر کینهی ناتمام ستمگران بسازند.
از میدان اختیاریه که بوی ناب وطندوستی از هر گوشهاش جاری بود، تا میدان ونک که به اقیانوسی از غیرت بدل شده بود، همه جا یک صدا به گوش میرسید. آنجا، خطبههای پرشور و رجزخوانی مداحانی که حنجرهشان وقف حق بود، چون صاعقهای بر پیکر شب فرود میآمد. طنین نامهای آشنا، همراه با غریو جمعیت، نه فقط یک فریاد، که مشتی گرهکرده بود که از نای تاریخ برآمده بود تا اجازه ندهد سایهی شوم تجاوز بر دامنپاک این خاک بنشیند.
در آن میادین پرشور، آدمی گویی از حصار تنگ تن رها میشد. ارق ملی، چون چشمهای جوشان، روح را تا فرااشباع از خودگذشتگی پیش میبرد و زمین سفت خیابان را به معراج آخرت پیوند میزد. هر از گاهی که صفوف نماز استغاثه چون بنایی مرصوص شکل میگرفت، سکوتی سنگین و مقدس شهر را در بر میگرفت؛ لحظاتی که یادآور یک حقیقت بزرگ بود: هرچند ماه ما در پس ابر غیبت پنهان است، اما خورشید حضورش، گرمابخش دستان لرزان و پاهای استوار ماست.
ما در آن شبها، میان دود، باروت و فریاد، مشق انتظار میکردیم. تهران، با تمام جراحتهایش، چون دماوندی استوار ایستاده بود تا به جهان بگوید: «قلبی که به عشق ولی میتپد، هرگز از تپش نخواهد افتاد.»
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی
در آغوش دماوند؛ وقتی ایثار بر پر قو چیره میشود
از مرکب جاده پیاده شدیم و شهر، در دو راهی تقدیر، ما را به آغوش کشید. سوار بر خودروهایی که ما را به عمق شریانهای تهران میبردند، چشم به پنجره دوختیم. همسفری که حالا دوست شده بودیم؛ در گوشم نجوا کرد: «پس غزه که میگفتند اینجاست؟ چرا تهران هنوز نفس میکشد؟»
راست میگفت؛ با تمام زخمهایی که بر پیکر این شهر نشسته بود، تهران نه غزه بود و نه ویرانه.
ما از جنوب تا شمال، از میان رگهای تپندهی پایتخت گذشتیم. اگرچه سایهی جنگ، اینجا و آنجا صورت شهر را خراشیده بود و خون پاک هموطنانمان سرمهی چشم خاک شده بود، اما تهران همچنان سرپا بود.
شهر، چون کوه دماوند، غبار نبرد را از شانههایش میتکاند و با غروری باستانی ایستاده بود. دشمن میخواست تصویر ویرانی بسازد، اما واقعیت، پایداری کوهی بود که از تندبادها نمیلرزید.
به مقصد رسیدیم؛ جایی که قرار بود «خانه» باشد، اما شباهتی به هیچ خانهای نداشت. اتاقی کوچک، محصور در فومهای ضربهگیر، سرد و عریان از هر فرشی. نه از لطافت قالیهای دستبافت خبری بود و نه از گرمای آسایش. سه بانوی دیگر نیز به جمع ما پیوستند تا حلقهی اراده کامل شود.
اکنون که به آن ایام میاندیشم، در آیینه تماشایشان میکنم؛ بانوانی که گویی در «پر قو» روییده بودند و عطر رفاه از تار و پود زندگیشان جاری بود. اما چه کیمیایی در جانشان ریشه داشت که آن اتاق کوچک بینشان را به وسعت یک جهان ترجیح دادند؟
آنجا، زیستن درس دیگری داشت. آنها که عادت به جیرههای اندک و خوابیدن بر روی زمین سفت نداشتند، بیهیچ شکایتی، لبخند را جیره روزانهشان کردند. آنها نه برای مزد آمده بودند و نه برای نام؛ آنها آمده بودند تا ثابت کنند وقتی پای آرمان در میان باشد، ناز و نعمت، کمارزشترین سکهی رایج است.
آدمهایی که از آغوش گرم فرزند و بستر نرم خانه گذشتند تا در شهری که زیر رگبار کینه بود، معنای تازهای به «جهاد» ببخشند. آنها در آن اتاقکوچک، بزرگترین حماسهی سکوت را آفریدند؛ حماسهای که نشان داد عشق به وطن، تمام سختیها را در خود هضم میکند.
شاید راز آن لبخندها و عدم اعتراض، در این بود که آنها «سختی» را نه به چشم درد، بلکه به چشم «صیقل خوردن روح» میدیدند. کوه دماوند هم اگر امروز استوار است، به خاطر آتشفشانی است که در دل دارد؛ درست مثل همسفرانم.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

کوچ در زورق تردید و آتش
به نام او که قلم را به اشک دل آغشته کرد.
آن روز، خورشید با طمانینهای غریب در افق خانه غروب میکرد؛ گویی میدانست قرار است شاهد شکافتن قلبی باشد که میان دو قطب «ماندن» و «رفتن» در نوسان است. من، با کولهباری که بیش از رخت سفر، از سنگینی اضطراب پر شده بود، در آستانهی اقیانوسی ایستاده بودم که موجهایش بوی باروت و غیرت میداد.
همسرم، صبور سربلند قصهام، با نگاهی که خود قصیدهای از ایثار بود، مهر تایید بر این عزیمت زد. اما در این میان، دو غنچهی نشکفته در گلدان زندگیام بودند که جمع سالهای حیاتشان هنوز به هفت نرسیده بود؛ دو ریسمان نامرئی که بند دلم را به چهارچوب در گره میزدند.
ساعت، با تیکتاکی بیرحم، لحظهی وداع را چون شمشیر بالای سرم نگاه داشته بود که ناگهان، سرپرست گروه با تماسی از تصمیم شوم دیو سیاه صهیون، با نفسهای مسمومش که میخواست مسیر ریلی را مسدود کند، خبر داد. قطار، آن مادیان آهنی که قرار بود ما را به مقصد برساند، از نفس افتاد و جایش را به اتوبوسی داد که قرار بود در جادههای پرپیچوپخم، حامل ارادههای پولادین باشد.
تردید، چون پیچکی سمی، به دور پاهایم پیچید. ایستادم؛ در برزخ تصمیم، اما باز هم، همراه همیشگیام با کلامی که چون آب بر آتش بود، تردید را در نطفه خفه کرد.
در آن اتوبوسی که، من با پنج بانوی دیگر عازم تهران، آن پایتخت مقاومت بودیم را بدرقه میکرد. همسفرانم، بانوانی بودند که هر کدام با عطر فرهنگ خاصشان چون حریری بر تن داشتند. ما چون دانههای تسبیحی بودیم که هنوز نخی آنها را به هم پیوند نداده بود، اما همه از یک تربت برخاسته بودیم.
نیمهشب که از راه رسید، سکوت اتوبوس با هیاهوی درونم در تضاد بود. چشمانم، که از ظهر وداع با خواب قهر کرده بودند، به صفحهی کوچک گوشی پناه بردند. در خانهی ما، با شروع جنگ بود که قاب جادویی تلویزیون تنها میان دو دنیای متفاوت پل میزد: دنیای معصومیت «پویا» و دنیای واقعیت عریان «شبکهی خبر».
در آن تاریکی جاده، ناگهان زیرنویس خبر چون تازیانهای بر پیکر باورهایم فرود آمد. «ترامپ شروط ایران را پذیرفته است…»؛ کلماتی که بوی خیانت میدادند. در ذهنم، تصویر دشمنی نقش بست که در آستانهی سقوط، با طناب پوسیدهی آتشبس، فرصتی برای نفس کشیدن مییافت. گویی دستهایی در پشت پرده، خنجر صلح را برای پهلوی مقاومت تیز میکردند.
من در میانهی جادهای بودم در حالی که آسمان، در انتظار طلوعی بود که شاید رنگ دیگری داشت.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مرقومات_جنگی

غنچههای نشکفته در جنگ
آشفته و پریشان خودم را در میان گرد و خاک دیدم، انگار دنیا دور سرم میچرخید، غبار، همه جا را پوشانده بود؛ غباری که نه تنها دیدگانم را، که روحم را هم میآزرد. نمیدانستم کجا هستم. تنها صدای مبهمی در گوشم میپیچید: اینجا یک نفر زنده ست، علی امدادگر خانم بفرست بالا، صداها در هم گره خورده بودند، نمیدانم چطور سر از خیابان درآوردم و یا چگونه مانتو و چادر بر سر کرده بودم، گیج و سردرگم بودم و چشمانم انگار فقط سیاهی را میدیدند.
امدادگر دیگری نزدیک شد. خانم تو ساختمانتون چند نفر بودند؟ میدانید موقع انفجار چند نفر تو خونه بودند؟ خودتون تنها زندگی میکردید؟
هنوز هم ذهنم درگیر آن غبار سیاه بود. ساختمونمون… انفجار… کلمات به سختی از دهانم خارج میشدند. از برانکارد پایین آمدم. نگاهم به خانهای افتاد که دیگر چیزی جز ویرانه نبود. دیگر نتوانستم مقاومت کنم. روی دو زانو نشستم، دستم را به سرم کوبیدم و بغضم شکست. اشک بود که سیلآسا میآمد.
خانم خوبی؟ چند نفر بودند؟ خواهش میکنم جواب بدید… هر ثانیه برای نجات خانواده و همسایهها طلاییه.
هقهق میکردم. همسرم کارش بیرون شهربود اصلا خونه نبود. بچههایم را صبح برده بودم خانهی مادرم، همسایهها همه رفته بودند جز همسایه واحد همکف، آنجا مهدیس بود، تازه چند ماهی بود بچه دار شده بود
دوقلو… یک پسر و دختر… الهی پنج ماهه هستند… کلمات، تکهتکه از دهانم بیرون میآمدند.
وای مهدیس… مهدی… مهدیا…
وای ای وای مهدیس خانم بعد از سالها ناباروری و چند بار ای وی آف بالاخره خدا به او یک دوقلو داده بود.
وای، همسرش، مهندس شرکتیطت قرار بود صبح بیاد و خانمش را به شهرستان پیش خانوادهاش ببرد. وای ا وای مهدیس…
امدادگر سعی کرد آرامم کند؛ شاید همسرش آمده باشد دنبالشو
ان… مگر نگفتید صبح قرار بود بیایید؟
نه نه، نیم ساعت پیش از انفجار خانه آمدم … در زدم با او صحبت کردم، گفت ماشین همسرش خراب شده… هنوز نیامده ولی میآید دنبالشان، نفسم بند آمده بود. او و دوقلوهایش خانه بودند… آره… آره… خونه بودند.
وای جگرم سوخت، یادم آمد که مهدیس، چقدر برای بچههایش سختی کشیده بود. چقدر رویای مادر شدن را در سر داشت و حالا…مهدیس خانم از وقتی مادر شده بود کمی صدایش بالا میرفت زود خسته میشد، حق داشت دوقلو داشت و اکثرا دست تنها .مادرش پا آمدن نداشت و او هم دل رفتن به روستا را نداشت همیشه میگفت روستا مرا یاد روزهایی که با پدرم بودم را برایم تداعی میکند و حالا که دیگر نیست برایم روستا مثل زندان است، مادر مهندس هم خانم فهمیده ای بود ولی گویا به وصلت این دو بخاطر اختلاف طبقاتی رضایت نداشت هرچند مهدیس به او حق میداد و همیشه از او تعریف میکرد ولی رابطه عروس مادر شوهری بود دیگر.
در همین حین همسر مهدیس خانم رسید خانه را مینگریست انگار دچار شوک شده بود چشم چرخاند مرا دید ، شتابان به سمتم آمد و پرسید سلام خانم غدیری خوبید؟ خانم و بچه هام کجان؟ شما خبری دارید ازشان ؟
اشک و گریه امان هیچ پاسخی نداد، با دیدن اشکهای من، گویی دنیا روی سرش خراب شد. افتان و خیزان به سمت آن ویرانه دوید. انگار تعادلش را از دست داده بود، اما ایستاد. امدادگران نتوانستند جلویش را بگیرند.
پاسی از شب گذشته بود باران هم شروع به باریدن کرد جستجو ادامه داشت، تا این که کم کم آوارهای چهار واحد برداشته شد و به پیکر بیجان مهدیا رسیدند، پیکر بی جان را که در آوردند پدر سخت او را در آغوش گرفت و پیکر صورت و بدنش سالم مانده بود و تنها ترکشی سرش را شکافته بود، دیوار اتاق خواب که کج شده بود او را پناه داده بود تا جسمش سالم بماند…
چنان درد عمیق بود که گذر زمان را فراموش کرده و به مادرم خبر نداده بودم، خواهر و شوهر خواهرم که بدنبال من آمده بودند مرا دیدند و از احوال من جویا شدند هر چه تلاش کردند مرا به خانه مادرم ببرند نتوانستند، باید به احترام همسایگی و رفاقت پنج ساله مان میماندم تا جسم بی جانش را ببینم.
دمدمای صبح بود و باران، کار امدادگران را سخت و زمان بر کرده بود ، آقای رحیمی مهندس خوش تیپ ساختمان که به قول برخی از همسایه ها از دماغ فیل افتاده بود، حالا با چهرهای شکسته و غمزده روی گل و خاک مانند آسمان خواب ها نشسته، یا بهتر بگویم شکسته، حق هم دارد همسری را که برایش جنگیده بود را دیگر ندارد و فرزندانی که هنوز طعم زندگی را نچشیده بودند …. یکی صدا زد احمد ، علی، داود بیایین اینجاست بچه تو بغل مادرشه بیایین.
آقای رحیمی با شنیدن این صدا، از جا به سرعت نور بلند شد و به سمت امدادگرها رفت من هم که نزدیک آوار برداری بودم صدایش را شنیدم که می پرسید: خانمم زنده ست؟ بچم چی؟
اشک از چشمانم سرازیر شد اما بغض مانند استخوانی در گلو حنجره ام را میفشرد، امید چیز عجیبی ست حتی وقتی هیچ نشانه ای از حیات نیست ولی او هنوز امید دارد.
تکنسین اورژانس دوباره به او آرامبخش تزریق کردند، پیکر این دو شهید یک ساعتی طول کشید تا از زیر آوار بیرون بیاید .
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#روایت
#مرقومات_جنگی