🔰🎥 کلیپی زیبا از زندگی بسیجیهایی که اطرافمون هستند
#بسیج
#درکنارهم
#کلیپ_تصویری
سایهی جنگ
این روزها، سایهای نازک اما گسترده بر شهر افتاده؛ نه آنقدر سنگین که نفسها را در سینه حبس کند، نه آنقدر سبک که از یادها برود. سایهای شبیه پردهای نیمهشفاف که خورشید را پنهان نمیکند،فقط رنگش را کمی کدر میسازد.
عدهای اندک، با هر خبر تازه، ابرو در هم میکشند و آهسته میپرسند: «آخرش چه میشود»؛ اما بیشتر مردم، راستش را بخواهی، در موج رفتوآمد زندگی شناورند.
یکی کودک را به مهد میرساند، دیگری میان قسط، کار و خرید روزمره میدود و بسیاری حتی فرصت نمیکنند این سایه را تا انتهای ذهنشان دنبال کنند.
انگار جامعه یاد گرفته، میان طوفان خبرها، خودش را گم نکند، با این همه، در زیر پوست شهر حسی مشترک جریان دارد، حسی آرام، مثل نوری که از پشت ابر بیآنکه فریاد بزند، بر دلها میتابد. حسی که ریشهاش در همان وعدهی روشن است: «خداوند به زودی در دل مردم احساس پیروزی را رواج خواهد داد».
در کنار آن اقلیت نگران، اکثریتی ایستادهاند که با لبخندی مطمئن میگویند: «این هم میگذرد»، نه از سر بیخیالی، بلکه از سر تجربه، از سر ایمان، از سر دانستن این حقیقت که این سرزمین بارها از دل تاریکی گذشته و باز، مثل درختی کهنسال، ایستاده و برگ داده است.
در صف نان، پیرمردی با آرامش میگوید: «ما مردم ایرانیم؛ دلمان اگر بلرزد،امیدمان »، جوانی زیر لب اضافه میکند: «زندگی جریان دارد خدا هم مراقب است» و مادری که دست کودک را گرفته، صلواتی میفرستد و میگوید: «ترس هست؛ اما خدا بزرگتر است».
در دل همین سایهی جنگ، چیزی آرام آرام جوانه میزند؛ نه ترس، نه آشوب، بلکه اطمینان، اطمینانی که مثل نهالی کوچک سر از خاک میکشد و میگوید: روزهای روشن نزدیکاند. دلها، حتی اگر بلرزند، به زودی طعم پیروزی را خواهند چشید.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی
وقتی بوی پیامبر دوباره در مدینه پیچید
شب مدینه آرام بود؛ آنقدر آرام که انگار شهر نفسش را حبس کرده بود. در خانهٔ کوچک امام حسین علیهالسلام، چراغی روشن بود و بانو لیلا، با چهرهای خسته اما امیدوار، چشم به دستان امام حسین علیه السلام داشت، لحظهای بعد، صدای گریهٔ نوزادی در فضا پیچید؛ گریهای که انگار تاریکی را میشکافت. امام حسین علیهالسلام کودک را در آغوش گرفت.
همین که نگاهش به صورت نوزاد افتاد، دستش لرزید،چشمها، پیشانی، لبخند کوچک و آرام، همه چیز آشنا بود.
خیلی آشنا.
بانو لیلا با نگرانی پرسید:
«چیزی شده؟»
امام آهسته گفت:
«لیلا… این چهره… این نگاه… گویی رسول خدا دوباره در آغوشم آمده»، نوزاد آرام شد؛ انگار لبخند زد و در همان لحظه، بوی خوشی در اتاق پیچید، بویی که سالها پیش با رحلت پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین از مدینه رفته بود.
امام حسین علیهالسلام سرش را نزدیکتر برد؛ اشک در چشمانش حلقه زد و گفتند: «این پسر… شبیهترینِ مردم به پیامبر است.»
در کوچههای مدینه، نسیمی گذشت و چراغها لرزیدند.
شهر فهمید: جوانی به دنیا آمده که روزی آینهٔ پیامبر صلوات الله علیهم اجمعین خواهد شد؛ جوانی که آمدنش نور است و رفتنش، آتش بر دل امام حسین علیه السلام.
✍️ زهرا مرادقلی
#میلاد_حضرت_علیاکبر علیه السلام
#مناسبتی

ای پناه آخرین
ای صاحب عصر و ای آرام جانها
ای مهربانترین پناهِ دلهای خسته
سالهاست که دلتنگیات در رگهایم میدود و بیقراری دیدارت، شب و روزم را به آتش شوق و اشک بدل کرده است.
آقا… نبودنت، جهان را سنگین کرده؛ نبودنت، دلها را بیپناه گذاشته؛ نبودنت، ما را در میان گردباد فتنهها تنها گذاشته است.
مولای من
گاهی از بعضی رفتارها، از بیوفاییها، از بیعدالتیها، از سستیها و بیتفاوتیها، آنچنان دل میشکند که گویی تاریخ کوفه و شام دوباره تکرار میشود.
گاهی میبینم که چگونه برخی مسئولان و حتی برخی مردم، از مسیر حق فاصله میگیرند و دل آدم را به درد میآورند
و من، در میان این غبار سنگین، تنها به تو پناه میآورم.
آقا جان
من خستهام، اما ناامید نیستم.
دلشکستهام، اما هنوز چشم به راه توام.
آمدهام تا از تو مدد بخواهم؛
برای اصلاح خودم، برای پاک شدن دلم، برای درست شدن قدمهایم، برای اینکه در خانوادهام، در جامعهام، در این کشور و این نظام، سربازی مفید و مؤثر باشم.
یاریام کن تا در مسیر حق نلغزم، نشکنم و بیتفاوت نمانم.
ای مولای مهربان
سلامتی و طول عمر رهبر عزیزمان، این پرچمدار صبور و استوارِ راه ولایت را از خداوند برایش مسئلت دارم.
او که در این طوفانها، چون کوهی ایستاده و چراغ راه مؤمنان است.
حفظش کن، یاریاش ده و سایهاش را بر سر این ملت مستدام بدار.
ای مهربانتر از پدر
آره خداوند متعال بخواه که دشمنان این ملت، چه آنان که در بیرون مرزها شمشیر کشیدهاند و چه آنان که در لباس دوست اما با نیت دشمنی، درون این سرزمین رخنه کردهاند، همه را به قدرتش رسوا و نابود کند.
تفکرات ضداسلامی، ضدایمانی و ضدانسانی را از ریشه بخشکاند.
دلها را به نور هدایتت زنده کند و جامعهمان را از آلودگیها، از فتنهها، از ظلمتها پاک گرداند.
آقا جان
تو را به اشکهای شبانه منتظران،
تو را به آه دل مادران چشمبهراه،
تو را به خون شهیدان این سرزمین،
از خداوند متعال بخواه که فرج و ظهورش را نزدیک کند،
که جهان بیتو تاریک است.
که دل بیتو بیپناه است.
که زندگی بیتو معنایی ندارد.
مولای من
از خداوند متعال بخواه تا روز آمدنت، ما را در مسیر حق ثابتقدم نگه دارد و روزی برسد که در رکابت، با سربلندی بگوییم:
«لبیک یا صاحبالزمان»
اللهم عجل لولیک الفرج
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلنوشته