آچار فرانسه
او سالها با هویت کاذبی به نام آدم گرهگشا زندگی میکرد؛ همان شخصی که همه برای باز کردن پیچیدهترین گرههای اجرایی و عاطفی زندگیشان به سراغش میآمدند. در تمام جمعها و روابط، نقشی شبیه به یک آچار فرانسه را ایفا میکرد؛ ابزاری بینقص، همیشه آماده و بیدردسر برای انجام و ترمیم زخم های زندگی دیگران.
در آغاز، این گرهگشایی مدام به او حس کاذبی از ارزش و دوستداشتنی بودن را میبخشید. او بر این باور بود که هرچه کارآمدتر و همهفنحریفتر باشد، جایگاه امنتری در دل دیگران خواهد داشت. اما ساختار روان انسان سرانجام در برابر این واقعیت دردناک بیدار میشود که میان خواستهشدن برای خود واقعی و استفادهشدن برای کارایی و ابزارها مرزی عمیق و پر از رنج وجود دارد.
بهتدریج و بیآنکه خودش متوجه شود، آن سخاوت داوطلبانه جای خود را به یک انتظار خاموش و سپس یک وظیفهٔ تثبیتشده داد. اگر در لحظهای از توان میافتاد یا شانه خالی میکرد، کسی نگران سلامت یا خستگیاش نمیشد؛ بلکه با شگفتی و حتی خشم و طلبکاری اطرافیان مواجه میشد. دیگر کسی از او نپرسید: حالت چطور است؟، بلکه همه میپرسیدند: چرا فلان کار انجام نشد؟
او تبدیل به ابزاری شده بود که از او انتظار میرفت همواره بینقص کار کند، بیآنکه کسی فرسایش، زنگزدگی یا شکستن تدریجی درونیش را ببیند. هرچه بیشتر خودش را در خدمت به دیگران مستهلک میکرد، به جای آنکه قدر ببیند، ناپیداتر و ندیده تر گرفته میشد.
تا اینکه در یک بزنگاه، در همان نقطهای که پس از تحمل تمام بارها، بابت یک نقص کوچک سرزنش شد، چیزی در عمق روحش دست از کار کشید. او نه خشمگین شد و نه به مشاجره پرداخت؛ تنها خندهای تلخ بر لبش نشست و تصمیم گرفت از این نقش فرساینده استعفا دهد.
او ایستادن در نقش ابزار را متوقف کرد و برای نخستین بار در قالب یک انسان معمولی با محدودیتهای طبیعی ظاهر شد. کارهای دیگران را پوشش نداد، دست خالی رفت و اجازه نداد حضورش پیشفرض و دمدستی تلقی شود. واکنش اطرافیان آمیزهای از خشم و سردرگمی بود؛ آنها نه برای خستگی دوستشان، بلکه برای کار نکرده ازدسترفتهشان برآشفته بودند.
خروج از نقش حلکننده و مراقبتکنندهٔ دائمی همواره زلزلهای در روابط ایجاد میکند. اما این تکانههای شدید لازماند تا آدمهایی که تنها به سودمندی فرد وابسته بودند از کسانی که خود او را میخواهند تفکیک شوند.
او سرانجام دریافت که تا خود فرد بار سنگینِ بیمرزیش را بر زمین نگذارد، هیچکس وزن خردکننده آن را درک نخواهد کرد. او آموخت که ابزاری برای هموار کردن مسیر دیگران نیست؛ بلکه انسانی است با مرزهای مشخص که ارزش وجودیش در بودن اصیل اوست ، نه در میزان کارآمدی برای کسانی که حتی حضورش را نمیبینند.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
مثل خواب
بوی خاک خیسخوردهی گورستان همیشگیست، اما آن روز انگار سنگینتر از همیشه بر سینه مینشست، رفته بودم برای بدرقهی دوستی که دیروز بود و امروز تنها نامش بر سنگی سیاه حک میشد.
آدمیزاد عجب موجودیست؛ تا وقتی نفس میکشد، دنیا را چنان همیشگی میپندارد که برای وجببهوجبش میجنگد. اما درست در همان دم که مشتی خاک بر پارچهی سپید کفن میریزد، زمزمهای خاموش در وجودش میپیچد: «همین؟ تمام شد؟»
مرگ، عریانترین و بیپردهترین حقیقت زندگی انسانهاست، اما برخی چنان از فکر کردن به آن میگریزند که انگار تقدیر عینی دیگران است، نه ما.
همانطور که ایستاده بودم و به تاریکی انتهای قبر نگاه میکردم، پیش خودم گفتم مرگ نه یک پایان، که بیداری از خوابی طولانیست؛ مثل کودکی که تمام راه را در ماشین در حال حرکت خوابیده و همزمان با باز شدن در و نوازش دستهای گرم مادر، در آغوش خانه بیدار می شود.
معاد دقیقاً همین بیدار شدنست؛ حس امنیت و یادآوری اینکه هیچ کلمهای، هیچ لبخندی و هیچ رنج پنهانی در خلاء هستی گم نمیشود.
اگر مرگ نباشد، زندگی معنای خود را در تکراری بیهدف گم میکند و اگر معاد نباشد، عدل و عشق در میان گرد و غبار این جهان بیجواب میماند. معاد، وعدهی همان سحرگاهی است که پردهها کنار میروند و انسان، حاصل تمام بذرهایی را که در مزرعهی کوچک دنیا کاشته، در آخرت برداشت میکند.
از گورستان بیرون آمدم. خیابانها هنوز شلوغ بودند و آدمها سرگردان دویدنهای خویش، به دستهایم نگاه کردم؛ هنوز گرم بودند. مرگ ترسناک نیست وقتی بدانی معبری است به سوی حیاط خلوت خانه و معاد، همان زنگ بازگشت به آغوش اصل خویش است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن

بامداد27شهریور1405، میدان دکتر حسابی
حضور شبانه مردم در خیابانها و تجمعات، فراتر از یک ابراز همدردی یا سوگواری ساده، راهبردی هوشمندانه برای حفظ اقتدار و امنیت ملی است. در شرایطی که جبهههای نبرد درگیر مواجهه مستقیم با دشمن است و کشور در مسیر خونخواهی رهبر شهید خود گام برمیدارد، خیابانها به سنگر دوم پشتیبانی از رزمندگان و مدافعان امنیت تبدیل میشوند.
انفعال و کمرنگ شدن حضور مردمی، سیگنالی نادرست از خستگی یا شکاف در بدنه جامعه به دشمن مخابره میکند؛ امر ناگواری که زمینهساز طمع گروههای تروریستی برای نفوذ به داخل شهرها و کشاندن ناامنی به محل اجتماعات میشود.
رخنه و تحرک نیشدار دیشب این عناصر در نزدیکی تجمع ، هرچند با اقتدار مهار شد و به نابودیشان انجامید، زنگ خطری جدی و آشکار بود. این حادثه اثبات کرد که دشمن دقیقاً چشم به خلوتی خیابانها و کاهش حساسیت جمعی دوخته است. امنیت یک جریان یکطرفه نیست؛ حضوری هوشیارانه و مردمی، متراکمترین سنگر پیشگیری در برابر نفوذ است.
خلوت شدن اجتماعات، معابر را در ظاهر بیدفاع نشان داده و طمع دشمن را برمیانگیزد؛ درحالیکه حضور پرشور، تمام معابر را برای تروریستها ناامن میکند.
عهد خونخواهی و دفاع از کشور، با ماندن در میدان به بار مینشیند و روحیه رزمندگان را در خطوط مقدم دوچندان میسازد.
حضور آگاهانه مردم در شبهای حساس، فرصت هرگونه محاسبه اشتباه را از جریانهای تروریستی گرفته و رخنه دشمن را در نطفه خفه میکند.
مخاطب: جناب یوسف پزشکیان
اولاً بحث مردم درباره یمن، تمکن مالی یا سطح رفاه اقتصادی آنها نبود، بلکه مقایسه اراده و ایستادگی بود. مردم میگویند مردم یمن، با وجود تمام محدودیتها و عدم پیشرفتهای گسترده در عرصههای علم و اقتصاد، توانستند در برابر دشمنان قدرتمند خود بایستند، آنها را بیرون کنند و تسلیم مذاکره و تحمیل شروط نشوند.
سوال اینجاست: چرا ایران با این همه ظرفیت، پیشرفت علمی و اقتدار دفاعی و نظامی، به جای اتکا به توانمندیهای خود، مدام از توافق و تفاهم سخن میگوید؟ توان اقتصاد و معیشت مردم باید با تدبیر و بهرهگیری از همین ظرفیتهای داخلی تقویت شود، نه اینکه مقاومت ملی نادیده گرفته شود.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
٫
کارزار محاکمه روحانی
از اونجایی که نظر مردم خیلی برای روحانی مهمه، و هی از رفراندوم و نظرسنجی حرف میزنه حتما این کارزار رو امضا کنید
تو چهار روز ۳۳ هزار امضا گرفته
انشاءالله که پاک نکنن کارزار رو
کلیک و امضا کنید👇
لطفا تو کارزار حمایت مالی نکنید
ربطی به بیشتر دیده شدن نداره
کارزار_محاکمهی_روحانی