نامهای از سویدای دل
بسم الله الرحمن الرحیم
محضر مبارک رهبر معظم انقلاب اسلامی، حضرت آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای (دامظله العالی)
سلام علیکم و رحمتالله و برکاته
این کلمات، نجواهای بانوی ست از جنس همین مردم؛ مادری که خانه را سنگر آرامش میداند و خیابان را سنگر غیرت و ایستادگی، این نامه را از دل همین روزمرگیهای پر از دغدغه مینویسم؛ از میان همان دلشورهها و صبوریهای زنانه که با پناه بردن به سایهسار ولایت، آرام و استوار میشود.
رهبر عزیز و پناه امت؛ مینویسم تا بگویم پایداری ما در این مسیر، یک شعار یا هیجانی زودگذر نیست. ایستادگی ما، خشتبهخشت بر پایه ایمانی عمیق، شناختی آگاهانه و انتخابی صبورانه بنا شده است.
اگر این روزها بار زندگی سنگین است و مسیر پر از پیچوخمهای دشوار، اما ما فرزندان مکتب امام شهید حضرت سید علی حسینی خامنه ای( رضوان الله تعالی) هستیم، اسوه اقتدار، عزت و شرافت و… .
خانه و خیابان برای ما دو سنگر هممسیرند؛ هرگز صحنه را خالی نخواهیم کرد و قدمی از این خیابانها و میدانهای حضور عقب نخواهیم نشست، خالی کردن این سنگر، ناسپاسی و خیانت در برابر عهدیست که با خدا و خون مطهر شهدا بستهایم.
در این تلاطمها و امتحانهای بزرگ، دل و جان ما تابع محض فرمان و هدایت شماست. ما این اطاعت عاشقانه و مسئولانه را تا تا آخرین قطره خون و سپیدهدم دلانگیز ظهور حضرت ولیعصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) با صلابت ادامه خواهیم داد.
هرچند در کنج دلمان، داغی سنگین و التیامناپذیر از داغ شهدا و بهویژه رهبر شهیدمان خانه کرده است؛ داغی که تنها با عدل و پرپاشدن پرچم حق آرام میگیرد. از سویدای دل، خواهان انتقام قاطع و سخت خون مطهر آنان، نابودی کامل رژیم منحوس صهیونیستی و ریشهکنی سردمداران کفر و ستم هستیم.
ما تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، پشت سر ولی زمانهمان ایستادهایم و فرزندانمان را نیز در همین آغوش پر از ایمان و پایداری بزرگ خواهیم کرد.
با احترام و التماس دعای خیر
یکی از دختران و مادران ایستاده در میدان
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#مدار_نوشتن
#سوژه_هفتگی
خطاب به پسر مولوی عبدالحمید اسماعیلزهی
حقطلبی و رعایت انصاف، از نخستین آموزههای اسلام و سیره بزرگان دین است. انتظار میرود کسانی که در فضای عمومی جامعه سخن میگویند، بهویژه فرزندان چهرههای شناختهشده، متانت، دقت و تحقیق را سرلوحه موضعگیریهای خود قرار دهند.
تکرار ادعاهای بیاساس و تائید نشده که فاقد هرگونه سند، تصویر یا مدرک معتبر بینالمللی است، نه تنها به نفع امت اسلامی نیست، بلکه شائبه بازی در زمین رسانهای دیگران را تقویت میکند. همانطور که حتی رسانههای غربی نیز اشاره کردهاند، اتهام حمله به مکه مکرمه فاقد شواهد موثق بوده و از سوی طرف مقابل نیز بارها تکذیب شده است.
پذیرش و بازنشر ادعاهای بدون تحقیق، با عقلانیت دینی و تقوای رسانهای موافق نیست. انتظار جامعه از شما این است که:
مبنای سخنان خود را بر تحقیق و مدارک متقن قرار دهید و از بازنشر اخباری که صرفاً بر پایه عواطف یا جریانسازیهای سیاسی شکل گرفتهاند، پرهیز کنید.
در برابر جنایات مسلم علیه مسلمانان سکوت نکنید؛ چنانکه انتظار میرفت در برابر اقدامات مقاومت یمن در دفاع از مردم مظلوم غزه و ایستادگی در برابر رژیم صهیونیستی، موضعی بر مبنای حمایت از مظلوم اتخاذ میشد.
نسبت به رفتارهای دوگانه حساس باشید؛ اتخاذ موضع یکجانبه در برابر شایعات و در مقابل، سکوت در برابر رویدادها و رفتارهای غیرقابلدفاع برخی حاکمان منطقه، با ادعای بیطرفی و حقجویی سازگار نیست.
حفظ حرمت منبر و سخن، در گرو پایبندی به حقیقت، عقلانیت و دوری از شتابزدگی در تحلیل مسائل حساس جهان اسلام است.
پایبندی به حقیقت، ملاک سنجش ادعاست؛ نه هوچیگری رسانهای.
تکرار ادعاهای بیاساس و بدون سند، نه نشانه شجاعت است و نه خیرخواهی؛ بلکه تنها بازی در زمین بازیگران سیاسی است. چطور میتوان ادعایی را بدون حتی یک فریم عکس یا مدرک متقن باور کرد، اما در برابر دفاع متقابل یمن از مردم مظلوم غزه و جنایات رژیم صهیونیستی سکوت ساختاری پیشه کرد؟
عقلانیت دینی حکم میکند که مبنای سخن، حقیقت و تقوا باشد، نه شتابزدگی و دامنزدن به شایعات.
#حقایق #تقوای_رسانهای #تحلیل_منصفانه #روشنگری #یمن #فلسطین #عقلا
نیت
عصر عزت شیعه
روزهایی بود که خلافت عباسی از درون میپوسید و از بیرون میلرزید. شورش صاحب الزنج* در بصره و قیام یعقوب لیث در ایران، خواب را از چشم دستگاه بغداد گرفته بود و خلفا، اسیر و بنده قدرتنمایی غلامان ترک خویش شده بودند. در میان این همه آشفتگی و ضعف حاکمان، نامی در سامرا میدرخشید که دوست و دشمن را به خضوع وامیداشت؛ ابو محمد، حضرت حسن بن علی (علیه السلام).
جوان بود، اما هیبت و جلالش مشایخ قریش و دولتمردان مغرور را تحت تأثیر قرار میداد. حتی احمد بن عبیدالله بن خاقان؛ آن عامل مقتدر خراج که دل خوشی از آل علی نداشت، وقتی به یاد میآورد که پدرش چگونه با دیدن امام از جا بلند میشد و قیام می کرد، او را در آغوش میکشید و میگفت: جانم و پدر و مادرم فدای تو باد، بیاختیار زبان به ستایش میگشود و اقرار میکرد: در تمام سامرا، هیچکس را در عفاف، زهد، علم و مکارم اخلاق، شایستهتر از او برای بزرگی و امامت ندیدم.
در آن روزگار پر از خفقان، با آنکه امام را در محله عسکر زیر نظر داشتند و بارها به زندان صالح بن وصیف کشاندند، اما عزت ولایت او زندانبانان شریر را هم اهل نماز و عبادت میکرد. عباسیان خوب میدانستند که اگر حادثهای پیش آید و پایههای حکومتشان فرو بریزد، چشم تمام مردم؛ از فقها و قضات تا سران سپاه،به این خاندان اصیل و فاضل است.
میلاد امام حسن عسکری (علیه السلام) یادآور همان روزهاست؛ روزهایی که شیعه، بالانشین فضل و صلاح بود و حتی سرسختترین دشمنان، در برابر عظمت، حلم و جود پیشوای یازدهم، راهی جز تسلیم و احترام نداشتند.
*صاحب الزنج= رهبر زنگیان و سیاهپوستان، علی بن محمد بن عبدالرحیم بصری ورزنینی از حوالی ری به این لقب معروف است که در قرن سوم هجری علیه عباسیان قیام کرد. علت نامگذاری این بود که او توانست تعداد زیادی از بردهها و کارگران سیاهپوست (معروف به زنج) را که در شرایط بسیار سخت و طاقتفرسای شورهزارهای بصره کار میکردند، دور خودش جمع کرد و با وعده آزادی، برابری و تقسیم ثروت، آنان را علیه حکومت عباسی متحد کند.
قیام صاحبالزنج یکی از طولانیترین و خونینترین شورشها علیه خلافت عباسی بود که نزدیک به ۱۵ سال طول کشید و بخشهای وسیعی از جنوب عراق و خوزستان را درگیر کرد.
✍️ زهرا مرادقلی
#مدار_نوشتن
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مناسبتی
آچار فرانسه
او سالها با هویت کاذبی به نام آدم گرهگشا زندگی میکرد؛ همان شخصی که همه برای باز کردن پیچیدهترین گرههای اجرایی و عاطفی زندگیشان به سراغش میآمدند. در تمام جمعها و روابط، نقشی شبیه به یک آچار فرانسه را ایفا میکرد؛ ابزاری بینقص، همیشه آماده و بیدردسر برای انجام و ترمیم زخم های زندگی دیگران.
در آغاز، این گرهگشایی مدام به او حس کاذبی از ارزش و دوستداشتنی بودن را میبخشید. او بر این باور بود که هرچه کارآمدتر و همهفنحریفتر باشد، جایگاه امنتری در دل دیگران خواهد داشت. اما ساختار روان انسان سرانجام در برابر این واقعیت دردناک بیدار میشود که میان خواستهشدن برای خود واقعی و استفادهشدن برای کارایی و ابزارها مرزی عمیق و پر از رنج وجود دارد.
بهتدریج و بیآنکه خودش متوجه شود، آن سخاوت داوطلبانه جای خود را به یک انتظار خاموش و سپس یک وظیفهٔ تثبیتشده داد. اگر در لحظهای از توان میافتاد یا شانه خالی میکرد، کسی نگران سلامت یا خستگیاش نمیشد؛ بلکه با شگفتی و حتی خشم و طلبکاری اطرافیان مواجه میشد. دیگر کسی از او نپرسید: حالت چطور است؟، بلکه همه میپرسیدند: چرا فلان کار انجام نشد؟
او تبدیل به ابزاری شده بود که از او انتظار میرفت همواره بینقص کار کند، بیآنکه کسی فرسایش، زنگزدگی یا شکستن تدریجی درونیش را ببیند. هرچه بیشتر خودش را در خدمت به دیگران مستهلک میکرد، به جای آنکه قدر ببیند، ناپیداتر و ندیده تر گرفته میشد.
تا اینکه در یک بزنگاه، در همان نقطهای که پس از تحمل تمام بارها، بابت یک نقص کوچک سرزنش شد، چیزی در عمق روحش دست از کار کشید. او نه خشمگین شد و نه به مشاجره پرداخت؛ تنها خندهای تلخ بر لبش نشست و تصمیم گرفت از این نقش فرساینده استعفا دهد.
او ایستادن در نقش ابزار را متوقف کرد و برای نخستین بار در قالب یک انسان معمولی با محدودیتهای طبیعی ظاهر شد. کارهای دیگران را پوشش نداد، دست خالی رفت و اجازه نداد حضورش پیشفرض و دمدستی تلقی شود. واکنش اطرافیان آمیزهای از خشم و سردرگمی بود؛ آنها نه برای خستگی دوستشان، بلکه برای کار نکرده ازدسترفتهشان برآشفته بودند.
خروج از نقش حلکننده و مراقبتکنندهٔ دائمی همواره زلزلهای در روابط ایجاد میکند. اما این تکانههای شدید لازماند تا آدمهایی که تنها به سودمندی فرد وابسته بودند از کسانی که خود او را میخواهند تفکیک شوند.
او سرانجام دریافت که تا خود فرد بار سنگینِ بیمرزیش را بر زمین نگذارد، هیچکس وزن خردکننده آن را درک نخواهد کرد. او آموخت که ابزاری برای هموار کردن مسیر دیگران نیست؛ بلکه انسانی است با مرزهای مشخص که ارزش وجودیش در بودن اصیل اوست ، نه در میزان کارآمدی برای کسانی که حتی حضورش را نمیبینند.
✍️زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
مثل خواب
بوی خاک خیسخوردهی گورستان همیشگیست، اما آن روز انگار سنگینتر از همیشه بر سینه مینشست، رفته بودم برای بدرقهی دوستی که دیروز بود و امروز تنها نامش بر سنگی سیاه حک میشد.
آدمیزاد عجب موجودیست؛ تا وقتی نفس میکشد، دنیا را چنان همیشگی میپندارد که برای وجببهوجبش میجنگد. اما درست در همان دم که مشتی خاک بر پارچهی سپید کفن میریزد، زمزمهای خاموش در وجودش میپیچد: «همین؟ تمام شد؟»
مرگ، عریانترین و بیپردهترین حقیقت زندگی انسانهاست، اما برخی چنان از فکر کردن به آن میگریزند که انگار تقدیر عینی دیگران است، نه ما.
همانطور که ایستاده بودم و به تاریکی انتهای قبر نگاه میکردم، پیش خودم گفتم مرگ نه یک پایان، که بیداری از خوابی طولانیست؛ مثل کودکی که تمام راه را در ماشین در حال حرکت خوابیده و همزمان با باز شدن در و نوازش دستهای گرم مادر، در آغوش خانه بیدار می شود.
معاد دقیقاً همین بیدار شدنست؛ حس امنیت و یادآوری اینکه هیچ کلمهای، هیچ لبخندی و هیچ رنج پنهانی در خلاء هستی گم نمیشود.
اگر مرگ نباشد، زندگی معنای خود را در تکراری بیهدف گم میکند و اگر معاد نباشد، عدل و عشق در میان گرد و غبار این جهان بیجواب میماند. معاد، وعدهی همان سحرگاهی است که پردهها کنار میروند و انسان، حاصل تمام بذرهایی را که در مزرعهی کوچک دنیا کاشته، در آخرت برداشت میکند.
از گورستان بیرون آمدم. خیابانها هنوز شلوغ بودند و آدمها سرگردان دویدنهای خویش، به دستهایم نگاه کردم؛ هنوز گرم بودند. مرگ ترسناک نیست وقتی بدانی معبری است به سوی حیاط خلوت خانه و معاد، همان زنگ بازگشت به آغوش اصل خویش است.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#مدار_نوشتن
