«جناب آقای پزشکیان، ملت ایران از شما انتظار دارد که در انتخاب یاران و همکاران خود، نگاه به گذشته را فراموش نکنید. همه به یاد دارند که آقای عبدالناصر همتی در دوران مسئولیت اقتصادی، با چالشهای جدی روبهرو شد و در نهایت به جای پاسخگویی به مجلس و افکار عمومی، از وزارت کنار گذاشته و به مأموریت دیپلماتیک فرستاده شد.
اکنون بازگرداندن همان چهرهها به عرصه مدیریت کشور، پرسشی بزرگ در ذهن مردم ایجاد کرده است: آیا قرار است دوباره همان مسیرهای پرخطا تکرار شود؟ آیا تجربههای تلخ گذشته نادیده گرفته خواهد شد؟
ملت ایران امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند مدیرانی تازهنفس، پاکدست و کارآمد است؛ کسانی که بتوانند اعتماد عمومی را جلب کنند و آیندهای روشن برای اقتصاد کشور بسازند. بازگشت افراد آزمودهشده و ناکام، نه تنها امیدها را کمرنگ میکند، بلکه شائبهی بیتوجهی به خواست ملت را نیز در پی دارد.
جناب رئیسجمهور، تاریخ نشان داده است که اعتماد مردم سرمایهای بیبدیل است؛ سرمایهای که تنها با انتخاب درست و شجاعانه حفظ خواهد شد.»
زهرا مرادقلی
#مطالبه_گری
#عبدالناصر_همتی
#بانک_مرکزی

9 دی، روز بصیرت
9 دی، روزی است که تاریخ ایران با قلمی از ایمان و غیرت نوشته شد؛ روزی که مردم با حضور میلیونی خود نشان دادند حقیقت را نمیتوان در غبار فتنهها پنهان کرد.
این حماسه، تنها یک راهپیمایی نبود؛ تجدید عهدی بود با آرمانهای امام خمینی(رحمه الله) و بیعتی دوباره با ولایت فقیه. مردمی که دلشان از هتک حرمت عاشورا به جوش آمده بود، با گامهای استوارشان فریاد زدند: «ما پاسداران انقلابیم، ما فرزندان عاشوراییم.»
9 دی، روزی است که دشمنان فهمیدند پشتوانه جمهوری اسلامی، نه تنها در سنگرها و نهادها، بلکه در قلبهای مردم است. روزی که وحدت، ایمان و بصیرت، فتنه را خاموش کرد و پرچم عزت و استقلال را برافراشته نگاه داشت.
امروز، یاد آن حضور پرشور همچنان زنده است؛ یادآور این حقیقت که هرگاه پای دین، عزت و آینده فرزندانمان در میان باشد، ملت ایران یکصدا و یکرنگ در صحنه حاضر خواهد شد.
9 دی، روز بصیرت و روز تجدید عهد با حقیقت است؛ روزی که به ما میآموزد حضور، تنها یک حرکت نیست، بلکه پیمانی است با خدا، با امام، و با رهبری برای ساختن فردایی روشن.

آغوش امن پدر
روز پدر نزدیک است و دل در هوای روزهای کودکی ام سرگردان است.
تنها تصویری که در قاب خاطرهام جاودانه مانده، لحظهایست که او چون فرشتهای شتابان به سویم آمد؛ آنگاه که هیولای کوچکِ سیاه، مرا در بند ترس و لرز گرفتار کرده بود. جیغهای پیاپیام، همچون ناقوسی آشفته، دل او را لرزاند و گامهایش را با شتابی پرهیجان به سوی من کشاند. در آن دم، چهرهاش در میان هراس و شجاعت، چون سپری از آرامش در برابر طوفان وحشت بر من تابید و من هنوز، هر بار که به یاد میآورم، آن تصویر را چون شعلهای مقدس در دل خویش نگاه میدارم.
آن روز، همچون تصویری جاودانه در ذهنم نقش بسته است؛ من، کودک خردسالی لرزان، بر فراز بشکهی نفت ایستاده بودم و جیغهای پیاپیام، همچون نغمهای آشفته، فضای حیاط را پر کرده بود. تنها چند قدم پیش رویم، سوسک سیاه کوچکی سایهای از وحشت بر جانم افکنده بود و من در بند ترس و بیپناهی میلرزیدم.
پدرم، با صدایی پرمهر که میگفت: «جان بابا، چه شده بابا جان؟»، هراسان به سویم شتافت. دستانش، حصاری از آرامش، مرا در آغوش گرفت و با حرکتی ساده، آن موجود کوچک را به سوی دیگر حیاط پرتاب کرد. نوازشهای پدرانهاش، همچون نسیم بهاری، لرزش ترس را از جانم زدود و آرامشی شیرین بر دلم نشاند.
آن لحظه، برای من بهشتی امن بود؛ آغوشی که همه وحشتها را در خود ذوب کرد و تصویری که هنوز، در خاطراتم چون شعری زنده میتپد.
در باقی خاطرات، هرچند اندک و پراکنده، چهرهاش در ذهنم چون مهی غلیظ ناپدید است؛ گویی زمان، نقاشی صورت او را از پرده یادها زدوده و تنها سایهای محو از حضورش باقی گذاشته. خاطرهها همچون برگهای خزانزده در باد میرقصند، اما سیمای او در میانشان پنهان است؛ نه خطوط نگاهش پیداست، نه گرمای لبخندش. تنها جای خالیاش، همچون آتشی خاموش، در دل خاطراتم میسوزد و مرا به یاد آنچه از دست رفته، پرشور و اندوهگین میسازد.
برخی داغها در جان من هرگز سرد نمیشوند؛ هرچند سالیان بسیاری بر آن گذشته باشد، همچون آتشی پنهان در اعماق وجودم زندهاند و آرامآرام بدل به بخشی از زندگیام شدهاند. این زخمها، عمیق و همیشگی، در روح من خانه کردهاند و مرا پیوسته به تلاش برای سازگاری و کنار آمدن با آنها وامیدارند.
اما گاه، با مرور خاطرات و یادآوری لحظات گذشته، همان زخم کهنه ناگاه تازه میشود؛ گویی دستی ناپیدا پرده از آتش نهفته برمیدارد و شعلههایش تا مغز استخوانم را میسوزاند. چنین است سرنوشت داغهای من: زخمی که هرگز نمیمیرد، تنها در سکوتی سنگین نفس میکشد و هر از گاهی، با طغیان خاطره، جانم را به آتش میکشد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#رها_نویسی
#آزاد_نویسی

«سلبریتی دوزاری! دیروز مبلغ خاتمی بودی، همان کسی که گشت ارشاد را راه انداخت و پایهگذار همین محدودیتهایی شد که امروز ژست مخالفت با آن میگیری. آن روزها با تمام توان تبلیغ کردی، امروز با ژست اپوزیسیون و ضد اسلام و ضد حجاب میخواهی خودت را قهرمان جا بزنی؟!
فتنه 1401 برایت صحنهی بازی شد؛ هر غلطی کردی، هر شعاری دادی، هر لیدری خیابانی که به دوش کشیدی، همه را به اسم آزادی فروختی. بعد هم با اختیار خودت از سینما کنار کشیدی و حالا مثل مهران مدیری، وقتی جیب خالی میشود دوباره جلوی دوربین ظاهر میگردی.
آزادی برای تو یعنی همین مصاحبه با بیبیسی؛ راحت و بیهراس، چون میدانی نهایت یک تذکر است و بس. این همان آزادی قلابی است که با آن ژست روشنفکری میگیری. اما حقیقت این است که تو نه قهرمان آزادی هستی، نه صدای مردم؛ فقط یک سلبریتی دوزاری که هر بار با موجی تازه میخواهی دیده شوی.
تاریخ فراموش نمیکند: از تبلیغ خاتمی و گشت ارشاد تا فتنهگری 1401 و امروز، همه یک خط ممتد از فرصتطلبی است. این بازیهای تکراری دیگر خریداری ندارد و هر چه بگویی، جز رسوایی بیشتر برایت چیزی به همراه ندارد.»
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم

آن روز پرشکوه
هوای زمستانی تهران سرد بود، اما دلها گرمتر از همیشه میتپید. خیابانها آرام آرام پر میشد از مردان و زنانی که گامهایشان استوار و نگاهشان روشن بود. پیرمردی با عصا، در کنار نوجوانی که پرچم ایران را در دست داشت، راه میرفت؛ گویی نسلها در یک صف واحد ایستاده بودند.
صدای شعارها، همچون موجی خروشان، از کوچهها و میدانها برمیخاست: «ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند». این صدا نه فقط کلمات، که ایمان و عهدی دوباره بود؛ عهدی با امام خمینی(ره)، با رهبر انقلاب، و با آرمانهایی که خون شهیدان بر آن مهر زده بود.
در میان جمعیت، مادری دست کودک خردسالش را گرفته بود. کودک با چشمان کنجکاو به پرچمها نگاه میکرد و مادر آرام در گوشش زمزمه میکرد: «یادت باشد، امروز روز بصیرت است؛ روزی که مردم نشان میدهند راه را گم نمیکنند.»
آن روز، نهم دی، تنها یک راهپیمایی نبود؛ صحنهای بود که در آن ملت ایران، فتنه را به زانو درآورد و به جهانیان نشان داد که مشروعیت نظام اسلامی نه بر کاغذ، بلکه بر قلبهای میلیونها انسان استوار است.
خورشید زمستانی کمرمق بود، اما در دلها آتشی روشنتر از هزار خورشید شعله میکشید. آتشی که از عاشورا به ارث رسیده بود و در نهم دی دوباره زبانه کشید؛ آتشی که دشمنان را مأیوس کرد و دوستان را امیدوار.
در پایان روز، وقتی جمعیت آرام آرام از خیابانها بازمیگشت، همه میدانستند که تاریخ، این روز را بهعنوان «جشن بلوغ فکری و شخصیتی نظام اسلامی» ثبت کرده است؛ روزی که مردم ایران با صدای بلند گفتند: ما پشتیبان ولایت فقیهایم، تا به این سرزمین آسیبی نرسد.
زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#نه_دی_روزبصیرت
