نجوای من
نجوای من با کودکی ام
اتاق نیمهتاریک است، چادر نماز سپیدم بوی گلاب میدهد، روی سجاده زانو میزنم و چشمهایم را میبندم. من، بانوی سی و چند سالهی امروز، با دستهایی خسته از خانهداری و ضبط و ربط بچهها، نقبی میزنم به عمق دلم؛ به بیست و پنج، شش سال پیش.
آنجا، دختری هشت نه ساله با چادر گلگلی کوچک ایستاده است. «او» خود گذشتهی من است؛ فارغ از دنیا و رنجهایش، «من» مادر امروزم؛ ایستاده در طوفان روزگار.
دستهای کوچکش را میگیرم. دستهای او بوی عروسک میدهند و دستهای من، بوی مادری کردن و رنجهایش.
او با چشمانی که دو پیاله آب زلال است، به دستهای رو به آسمانم نگاه میکند. هیچ از سختی زندگی و مادر شدن نمیداند.
– او میپرسد: «چرا چشمهایت اینقدر بارانی است؟ دنیا چه شکلی است؟»
– من پاسخ میدهم: «عزیزکم، تو در ساحل امن بیخبری ایستادهای. من امروز اما وسط اقیانوسم. مادر که شدم، دنیا در چشمم عوض شد. تازه فهمیدم چرخاندن یک خانه و پروانهوار چرخیدن دور بچهها یعنی چه، تو هنوز غریبهای با این صخرههای سخت.»
او سرش را روی زانوی من میگذارد. چادر سپید من، چتر آرامش سادگی او میشود.
من که سالها درس دین خواندهام، حالا حقیقت آیه آیه محبت را در آشپزخانه کوچکم معنا میکنم. اما در این لحظه، نگاه من از کودک درونم هم فراتر میرود؛ به قامتی بلندتر.
به او میگویم: «ببین دخترک بیست و چند سال پیش من! این روزها که برای فرزندانم ذوب میشوم، تازه مادرم را شناختهام.
حالا هر لحظه او را میستایم، او برای ما صد خودش را نگذاشت، صد و نود گذاشت! جوانیاش را پیمانهی جان ما کرد.»
بغض، گلوی من سی و چند ساله را میفشارد، او با تعجب نگاهی به چهرهام میاندازد.
– او با لحن نقرهایاش میپرسد: «پس چرا افسوس میخوری؟»
– من با چشمی بارانی میگویم: «چون توان جبران ندارم، امکانش نیست… اقیانوس خون دلی را که او پای من ریخت، چگونه با قطرههای ناچیزم پاسخ دهم؟ این ناتوانی، سنگینترین رنج بیداری من است.»
او بذر معصوم و بیخبر دیروز است در آستانه هشت نه سالگی.
من، درختی ریشهدار و بارانخوردهام در مرز میانسالی.
او آرزوهای مذهبی و بزرگش را در قد و قامت بندگی امروز من میبیند و من، خستگیهایم را در زلالی او میشویم.
– او دستش را روی قلبم میگذارد و زمزمه میکند: «مادرها مزدشان را از دست خدا میگیرند، نه از دستهای ما، آرام باش.»
لبخند میزنم. شمیم یاس در فضای سینهام میپیچد. کودک هشت نه سالهام را در گهوارهای از نور میسپارم. من، بانوی خانه، بلند میشوم تا فردا به دعای مادرم، دوباره مادری کنم. عبای صبوری به دوش میاندازم و میگویم: یاعلی.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#آزاد_نویسی