ضیافت سایهها و ریشه ها
دنیا پر است از «دوست»؛ انسانهایی که مانند شکوفههای بهاری، با اولین نسیم ملایم میآیند و پیادهروهای زندگیمان را رنگین میکنند. آنها عابران خوشسخنی هستند که در ایستگاههای مشترک با ما چای مینوشند، لبخند میزنند و از زیباییهای مسیر میگویند. اما حکایت «رفیق»، حکایت دیگری است.
اگر دوست را به برگهای یک درخت تشبیه کنیم که در پاییز سختی، زرد میشوند و به زمین میافتند، رفیق همان «ریشه» است. در تاریکی خاک، دور از چشم نظارهگران، محکم ایستاده تا تنه در باد نلرزد.
دوست، زینت شاخههاست و رفیق، امنیت خاک است.
رفیق، آن صندوقچهی قدیمی و مقدسی است که کلیدش تنها در دستان اعتماد محض میچرخد. او «همراز» است؛ کسی که وقتی زبان تو از بیان اندوه قاصر است، چشمهایت را میخواند. دوست ممکن است با تو بخندد، اما این رفیق است که با تو «سکوت» میکند و در آن سکوت، هزاران واژهی تسلیبخش میکارد.
در جادههای هموار، همه همرکاباند. اما وقتی غبار حادثه بلند شود و مسیر، صعبالعبور گردد، تنها کسی که شانهاش را زیر بار غم تو میگذارد، «رفیق» است. او نه به حکم وظیفه، که به حکم عشق، جانفدا میشود. رفیق، همان کیمیایی است که مس وجودت را در روزهای سخت، به طلا بدل میکند.
با جهان صلح کن و با همه «دوست» باش؛ بگذار دایرهی آشناییات به وسعت یک شهر باشد. اما برای یافتن «رفیق»، به دنبال تعداد نباش. رفیق را باید در خلوت دل و در میان آزمونهای دشوار جست؛ چرا که گوهرهای ناب، همیشه کمیاباند و به تعداد انگشتان یک دست هم که باشند، برای یک عمر پادشاهی قلب کافیاند.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#به_وقت_بیخوابی
#رفیق
جمعه که میشود، بغض هوا سنگینتر است؛ پنجره را که باز میکنی، نسیم هم رایحهٔ انتظار دارد و دلتنگی برای غایبی که جهان، بیقرارِ آمدن اوست. در این غروبهای تودرتو، دل سپردن به صلابت و آرامشِ رهبری فرزانه، پناهگاهی است برای جانی که از هیاهوی زمانه خسته است.
اما این روزها، هوا از جنس دیگری دلگیر است. بوی غریب «آتشبس» در فضا پیچیده؛ واژهای که اگرچه پایانِ موقتِ شلیکهاست، اما شعلهٔ داغی کهنه را در سینه زنده میکند. آتشی که ما را به مرزهای یک سالروز تلخ نزدیک میکند؛ سالروز پروازِ مردی از جنس مردم، «شهید خدمت» که در مسیر بیوقفهٔ دویدن برای این خاک، در آغوش مه گرفتهٔ کوهستان آرام گرفت.
حکایت این لحظهها، حکایت پاییزی است در دل بهار. چنان راه گلو بسته شده و چنان غربت و دلتنگی در رگهای زمین جریان دارد که انگار هوا کم آمده است؛ هوایی مهآلود و سنگین که هر نفسش، جان را به لب میرساند…
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#دلنوشته
پیلهٔ پوشالی
او( وطن فروش ) فکر میکرد برای خانهای بیرون از این خاک، نقشه میکشد؛ اما تمام عمر، تنها مشغول جویدن طنابی بود که سقف بالای سرش را نگه میداشت.
بیگانه، لبخندش را به بهای یک سکه سیاه خرید؛ سکهای که سنگینیاش سکوت ابدی او شد، وقتی که آوار وطن، بیصدا بر سرش فرود آمد.
فروختن ریشه به امید پرواز، حکایت کرمی است که با چوب درخت خود، پیلهای از حسرت میبافد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#وطن_فروش
#آزاد_نویسی
#مرقومات_جنگی
دندهعقبهای تاکتیکی یک غول بادکنکی!
غول بادکنکی قصه، هر روز با یک شیپور گوشخراش و سینهای که از باد غرور (و حجم زیادی گاز هلیوم!) پر شده، به سمت «کوهستان بیدار» لشکرکشی میکند. نقشهاش این است که با چند غرش ترسناک ضبطشده در بلندگو، کوه را بترساند تا شاید کوهستان از ترس، کمی جاخالی بدهد!
اما همین که به پای کوه میرسد و میبیند میلیونها چشم باز، شانه به شانه و با لبخندی معنادار بدون حتی یک پلک زدن به او زل زدهاند، ناگهان صدای شیپورش به سرفههای ممتد پلاستیکی تبدیل میشود.
غول پوشالی که میبیند سوزن تیز این اتحاد هر لحظه ممکن است به تن بادکنکیاش بگیرد و کل هیمنهاش را با یک «پیسسسس» خالی کند، خیلی شیک و دیپلماتیک دنده عقب میگیرد. او با سرعتی که در مسابقات فرمول یک هم قفل است به عقب میدود، اما همچنان در بلندگویش فریاد میزند: «این عقبنشینی نیست! دارم خیز برمیدارم برای یک پیشروی استراتژیک به سمت… حیاط خلوت خودم!»
و کوهستان استوار، همچنان بیدار و دستدردست، به این «مایکل جکسون دنیای سیاست» که تخصص اصلیاش اجرای بینقص رقص «مونواک» (حرکت به عقب) در برابر ارادهی ملتهاست، قاهقاه میخندد.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#trump
#iran
آوار امتحانات
واژهها این روزها در پیلهی خیالم کز کردند؛ گویی از سردی کاغذ میهراسند و خوابیدن در بستر خیال را به درد ثبت شدن ترجیح میدهند.
گاه زیر آوار امتحاناتی که از هر سو میوزند، استخوان صبرم تیر میکشد و روحم در این قفس خاکی به تنگنا میافتد. دنیا با تمام هیاهو و پستیوبلندیهایش، سرابی غریب است که تنها جان آدمی را میفرساید.
اما در اوج این خستگیهای بیامان، تنها طنین آسمانی امیر کلام است که چون آبی بر آتش در گوش جانم میپیچد: «بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیندازید و دل نبازید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت»
آری، مسافر این کاروانسرای پررنج، نباید بارهای سنگین زمین را به دوش بکشد؛ باید بال گرفت و از این غبار نشسته بر جان عبور کرد.
ای کاش پرواز، نزدیکتر از این فاصلهها بود.
✍️ زهرا مرادقلی
#به_قلم_خودم
#کوتاه_نوشت
#آزاد_نویسی