02 مرداد 1395
یاد آمدم که در دل شب ها هزار بار
دست نوازشم به سر و رو کشیده بود
از خود برون شدم به تماشای روی او
کی لذت وصال بدین حد رسیده بود
چون محو شد خیال پدر از نظر مرا
اشکی به روی گونه زردم چکیده بود
(سهراب سپهری) بیشتر »
نظر دهید »
02 مرداد 1395
ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی ای بر انگشتر نگین
ای پدر ای همدم تنهاییم
آشنایی با غم تنهاییم
***
ای طنین نام تو بر گوش من
ای پناه گریه ی خاموش من
همچو باران مهربان بر من ببار
ای که هستی مثل ابر نو بهار
***
در صداقت برتر از آیینه ای… بیشتر »
02 مرداد 1395
چیزی را گم کرده ام
شاید هم کسی را...
و یا... شاید خودم را...
هر چه هست تو نیستی!
تو تنها جزئی از زندگی منی
که هیچ وقت گمش نمی کنم...
آرامشم را گم کرده ام...
سکوتم، و اعتمادم...
حس با مردم بودن را دیگر حس نمی کنم!
اعتماد داشتن را نمی فهمم!
آرامشم را نمی… بیشتر »
02 مرداد 1395
براي تو كه تمام روزهايم را با خيالت سر ميكنم
و تمام شبهايم را با آرزوي ديدارت در خواب...
ببخش كه تا بي نهايتِ غصه قلب مهربانت را شكستم
ميدانم اگر تا ابدِ دلتنگي هم سر كني
بازهم نميشود تكه هاي شكسته ي قلبت را به هم وصله كرد
ميدانم اگر ستاره ستاره تا… بیشتر »
02 مرداد 1395
بــבتریـטּ لحظـہ تو زنـבگے وقتیـہ ڪه... برسے بـہ تڪرار جملـہ اگـہ باباҐ بوב...
اگـہ باباҐ بوב...
هواے نبوבنش בارـہ פֿـفـҐ میڪنـہ ... بیشتر »
02 مرداد 1395
مدتی است از شکسته شدن این دل گذشته ،
هنوز قطره هایی از اشکهای آن روزها بر چشمانم نشسته ،
حالم بهتر نیست از این دل خسته ... گرفته دلم ، کجایی که آرامم کنی ، کجایی که این غم یخ زده را در دلم آب کنی گرفته دلم ، کجایی که به درد دلهایم گوش کنی نیستی و… بیشتر »
02 مرداد 1395
می گن دخترا عزیز دوردونه بابان....
می گن دخترا بابایی ان.....
آره منم عزیز دوردونه بابام بودم ٬ منم بابایی بودم...
اما اصلا تو این فکر نبودم که قراره به این زودی تکیه گاهمو ٬ پشت و پناهمو ٬
عزیزم رو ٬ بابام رو از دست بدم....
باورش ٬ درکش ٬ تحملش خیلی… بیشتر »