باز هم مهمانی ناخوانده آمد…
وقیح و بیپروا، بیآنکه در بزند، تنمان را در هم شکست.
چهار روز بیشتر نگذشته بود از آرامشمان، تازه داشتیم به واکسن فکر میکردیم، به سلامتی، به بازگشت به زندگی…
اما ناگهان، دوباره افتادیم.
سپیدهدم، با بدندرد و گلودرد از خواب پریدم.
دیدم فسقلیام سرفه میکند، دلبند دیگرم بیقرار است، سرفه دارد.
صبح، همسرم گفت گلویش میسوزد…
به گمانم، این سرما بیرحم، همهمان را در آغوش گرفته.
خدایا شکرت،
هرچند این روزها ملالآورند،
هرچند جسمم فرسوده شده،
اما اگر سهم سختیام در این دنیا همین است، شکرت.
و اگر جز این هم هست، باز هم شکرت.
اما به ما رحم کن…
که ما ضعیفیم و تو قویای،
ما دردمندیم و تو رحیم،
ما بیپناهیم و تو پناه همهای.
ای بخشندهی مهربان، ای رئوفِ بیانتها،
رحمتت را بر ما ببار…
#به_قلم_خودم
#روایت_نویسی
هجوم نهایی: درِ سوخته، بانوی شکسته
میدان، از یاران تهی شده بود. مردم، نظارهگر بودند، اما خاموش. و مهاجمان، با قلدری تمام، به در خانه آمدند. عمر، آتش و هیزم طلب کرد. شعلهها بالا رفتند. زهرا، بانوی طهارت، پشت در ایستاد. گفت: «این خانه، خانه رسول خداست. من دختر اویم. از خدا بترسید.»
اما عمر، با تمام توان، لگدی به در زد. زهرا، باردار بود. پشت در افتاد. میخ در، به سینهاش فرو رفت. فشار در و دیوار، پهلویش را شکست. محسن، کودکی ششماهه در رحم مادر، بیصدا پر کشید.
عمر وارد خانه شد. تازیانه را از قنفذ گرفت. بر بازوی زهرا زد.
«فَالتَوی السَوطُ عَلی عَضُدِی، حَتّی صارَ کَالدُملُجِ»
بازویش، مانند دستبندی سیاه، کبود شد.
با غلاف شمشیر، بر پهلوهایش کوبید. با لگد، به سینهاش زد. با سیلی، به صورتش زد.
«فَصَفَقْتُ صَفْقَةً عَلَی خَدَّیهَا… فَانْقَطَعَ قُرْطُهَا وَ تَنَاثَرَتْ إِلَی الْأَرْضِ»
گوشوارهها پاره شد. به خاک افتاد. و زهرا، با صورت، بر زمین افتاد. آتش، صورتش را سوزاند.
درد زایمان آمد. و محسن، بیگناه، پر کشید.
زهرا، با صدایی شکسته، گفت:
«فَهذِهِ اُمَّةٌ تُصَلِّی عَلَیَّ؟!!
وَ قَد تَبَرَّاَ اللهُ وَ رَسُولُهُ مِنهُم، وَ تَبَرَّاتُ مِنهُم»
آیا اینان، همانهایی هستند که میخواهند بر جنازهام نماز بخوانند؟
در حالی که خدا و رسولش از آنان بیزارند… من نیز از آنان بیزارم.
#به_قلم_خودم
#فاطمیه🏴
خانهای که در آن نور شکست
مدینه، هنوز در سوگ پیامبر بود. خاک قبر رسول خدا خشک نشده بود که صدای گامهایی سنگین، کوچه را لرزاند. خانهای کوچک، اما بلندتر از هر قصر و کاخ، در محاصره آتش و عربده قرار گرفت. خانه حضرت علی و زهرا علیهما السلام ، خانهای که در آن، صدای خندههای حسن و حسین میپیچید و بوی نان تازه با عطر دعا در هم میآمیخت.
اما آن روز، آسمان مدینه تیرهتر از همیشه بود.
اصحاب سقیفه، با نقشهای از پیش طراحیشده، به خانه هجوم آوردند. میخواستند تحصن را بشکنند. دوازده تن از مهاجرین و انصار، از جمله سلمان، ابوذر، مقداد، زبیر، در خانه بودند. زبیر شمشیر کشید. اما پایش لغزید. خالد بن ولید ضربهای زد. شمشیر افتاد. عمر شمشیر را شکست. و این، شکستن نخستین مقاومت بود.
مهاجمان، یکییکی یاران را محاصره کردند. زهرا، با چشمانی اشکبار، از پشت پرده نگاه میکرد. بیرون آمد. فریاد زد: «اگر دست از ظلم برندارید، نفرینتان خواهم کرد!» مهاجمان، برای لحظهای عقب نشستند. اما نه از ترس خدا، که از ترس مردم.
عمر گفت: «آیا پنداشتید که من خانه را آتش میزنم؟ فقط خواستم اهل خانه را بترسانم!»
اما این، مقدمهای بود برای هجوم نهایی.
….
#به_قلم_خودم
وسط نوشتن بودم، غرق در فکر و خیال، به گمانم بچهها مشغول بازیاند.
بیخبر از اینکه یکی در حال طراحی نقشهای پیچیده برای تصاحب قندهای داخل قندان بود، و آن یکی مشغول خرابکاری روی ساعت خاطرهانگیز دوران کودکیام.
فدای سرشان!
تا آمدم قندان را جابهجا کنم، فسقلی با اعتراض گفت: «نه!»
آن یکی هم وقتی خواستم ساعت را از دستش بگیرم، پرسید: «گوشی مهمتره یا ساعت؟»
گفتم: «شما دوتا، همه دارایی من هستین.»
پرسید: «پس با گوشی چی کار میکنی؟»
گفتم: «دارم مینویسم.»
گفت: «برای کی؟»
گفتم: «برای خودم.»
با تعجب گفت: «دیوانه شدی؟!»
لب ورچیدم و گفتم: «حرفت اصلاً مناسب نبود.»
پرسید: «چرا؟»
گفتم: «یکم فکر کن.»
گفت: «مگه کسی برای خودش نامه مینویسه؟» 😂😂😂
خندهام گرفت. گفتم: «نه.»
گفت: «پس چی؟»
در همین حین فسقلی هی میگفت: «مامان، مامان!»
گفتم: «مامان میشه، بعد حرف بزنیم.»
گفت: «نه!»
گفتم: «آبجیت نمیذاره نگاه کن.»
آبجیشو صدا کرد، دستشو گرفت و برد.
بعد برگشت، با اون نگاه معصوم و دلبرش گفت: «خیلی دوستت دارم، بنویس، الکی گفتم.»
خندیدم و از ته دل گفتم: «دورت بگردم!»
#به_قلم_خودم
شنبهای که هنوز نیامده، اما دلش تنگ است…
هر شنبه که میرسد،
یادآور جمعهایست که گذشت و هنوز خبری نشد…
نه از آسمان، نه از ظهور، نه از آن وعدهی روشن.
و من؟
من هنوز همانم.
با دلی که میداند راه مانده،
با دستی که کوتاه است،
و نگاهی که هنوز دنبال نشانهایست از آمدنت.
نه، هنوز لایق نشدهام…
نه آنقدر پاکم، نه آنقدر بیدار.
اما همین که شنبه میرسد،
یعنی هنوز فرصتی هست برای بهتر شدن،
برای جبران، برای نزدیکتر شدن.
شنبه برای من،
یادآور این است که باید برخیزم،
باید بسازم، باید بخواهم،
شاید همین خواستن،
همین تلاش بیادعا،
راهی باز کند به سمت تو…
و اگر هنوز نیامدهای،
شاید نه وقتش رسیده،
نه من آمادهام.
پس شنبه را بهانه میکنم،
برای یک قدم دیگر،
برای یک دلِ صافتر،
برای امیدی که هنوز خاموش نشده…
#به_قلم_خودم
چه زیبا سروده شاعر:
«چه قدر اندوه این پاییز تلخ است
بهارِ ناگهان کی خواهد آمد؟
در این دنیای خاک آلود، ای مرد!
عطش جاری ست، رودارود، ای مرد!
تو با یک آسمان باران می آیی
کدامین جمعه موعود ای مرد؟
ز گل ها یک اقاقی مانده، برگرد!
که آن هم اتّفاقی مانده، برگرد!
نمی دانی مگر از عمر این گل
فقط یک جمعه باقی مانده، برگرد!
دل ما و کویر تفته؟ برگرد!
خدا را ای بهار رفته؟ برگرد!
تمام جمعه ها را صبر کردیم
اقلاً جمعه این هفته برگرد!
شب و آواری از دلواپسی ها
و تکرار همین «کی می رسی»ها
نشد این جمعه، شاید جمعه بعد
رهایم می کنی از بی کسی ها
سیدحبیب نظاری»
#به_قلم_خودم
#دلنوشته